زبان بيصدا، دنياي بيمرز
هنردرماني براي كودكان با نيازهاي ويژه
روشنك بستانچي
سالهاست با كودكاني كار ميكنم كه گاهي كلمات برايشان سنگينترين و دورترين ابزار ارتباطي است. كمكم ياد گرفتم به دنبال زباني ديگر باشم؛ زباني بيصدا، بيقيد و بيمرز.من اين زبان را در هنر پيدا كردم، نه در اتاق درمان رويكردمحور، با صندليهاي روبهرو و برگههاي ارزيابي. خيلي وقتها نميشود مفاهيم عميق را تنها در چارچوب اتاق درمان به اين بچهها آموزش داد.
ما نميتوانيم به يك نوجوان سندروم داون يا يك كودك در طيف اتيسم بگوييم: «عزت نفس يعني خودت را دوست داشته باشي.» اين جمله براي او شايد فقط يك صدا يا چند كلمه باشد كه زود فراموش ميشود. اما چيزي كه فراموشنشدني است، آن لحظهاي است كه بعد از ماهها تمرين سخت، روي صحنه ميايستد، نورها به صورتش ميخورد و ناگهان صدها دست او را تشويق ميكنند.
تجربه كارگرداني در تئاتر «سه رنگ اصلي» با ۲۷ بازيگر با نيازهاي ويژه -از سندروم داون و اتيسم گرفته تا داراي معلوليت، نابينا و ...- به من نشان داد آنها مفهوم عزتنفس را در كتاب نخواندند، در ذهن مرور نكردند، بلكه با تمام وجود حسش كردند. همان لحظهاي كه تماشاگر بلند شد و تشويقش كرد، يعني: «من هستم. من ارزش دارم. من كاري كردم كه ديگران دوستش داشتند.»
بعد از آن اجرا، خيليها فكر ميكردند اين فقط يك رويداد استثنايي است. اما من تصميم گرفتم اين مسير را ادامه دهم. نه به خاطر موفقيت آن شبها، بلكه به خاطر چيزي كه شبهاي بعد از آن در بچهها ديدم. همان بازيگران، بعد از تمام شدن نمايش، باز هم دنبال صحنه ميگشتند. از من ميپرسيدند: «كي دوباره تمرين ميكنيم؟» و من به اين باور رسيدم كه آن حال خوب فقط براي شبهاي اجرا نبود؛ چيزي در وجودشان روشن شده بود كه خاموششدني نبود. بچههاي «سه رنگ اصلي» به من يادآوري كردند كه هنر درِ بسته را باز ميكند، به شرطي كه ما حوصله داشته باشيم پشت آن در بايستيم. اين همان چيزي است كه ما درمانگرها به آن «تجربه زيسته» ميگوييم؛ يعني توضيح ندادن، بلكه «زندگي كردن» يك مفهوم. هنر بهترين بستري است كه اين اتفاق را ممكن ميكند. در اتاق درمان، شايد چندين جلسه وقت بگذاريم تا كودك ياد بگيرد احساسش را نام ببرد، اما در يك نقاشي يا ايفاي يك نقش ساده روي صحنه، او بدون اينكه كلمهاي به زبان بياورد، تمام دنياي درونش را بيرون ميريزد.
به همين علت، به عنوان يك روانشناس كودك و نوجوان، تمام اين سالها محدود به اتاق درمان نشدم. ميروم به سالن تمرين، به پشت صحنه تئاتر و از نزديك شاهد كودكاني هستم كه در جلسات درمان ساكت و درونگرا بودند، اما امروز به ستارههاي درخشاني روي صحنه تبديل شدهاند. نوجواني در طيف اتيسم كه مفهوم صبر برايش بيمعنا بود، حالا ياد گرفته براي نقش دوستش منتظر بماند؛ بدون اينكه حتي يك بار به او گفته باشيم: «صبور باش.» نياز هست كه ما درمانگرهاي حوزه كودك و نوجوان با نيازهاي ويژه گاهي از قالب خشك درماني بيرون بياييم و باور كنيم كه براي بعضي بچهها، يك تكه گِل، يك نقش كوچك روي صحنه، از صدها جلسه حرف زدن موثرتر است. اجازه دهيد آنها خودشان، با زبان هنر، برايمان بگويند كه چه حسي دارند. آن وقت است كه ميفهميم چقدر باهوش، حساس و توانمند هستند. فقط كافي است زباني را بلد باشيم كه با آن حرف ميزنند.
هنر، آن زبان بيصدا، به اين كودكان ميآموزد كه نيازي نيست حتما حرف بزنند تا ديده شوند؛ گاهي كافي است نقاشي بكشند، حركت كنند يا روي صحنه بايستند و وجود داشته باشند.
روانشناس و درمانگر كودك و نوجوان