فكرش را هم نميكردم
الهه فلاطوني
مامان گفت: «نه. ديگه به تو اميدي نيست. از تو گذشت. تو برو همينطور خوش باش.» دو تايي كلي خنديديم. من خوشحال بودم، خيلي. خوشحاليام از ذوق بود، ذوق رها شدن. ذوق قطع اميد كردن از من. ذوق اينكه ديگر قرار نبود به راه راست هدايت بشوم. راه راستي كه يا اپلاي كنم و دكترا بخوانم يا تطبيق تحصيلي بدهم و دكتراي داروسازي بگيرم و مجوز داروخانه بگيرم. ذوق «قطع اميدشدگي از من» ذوق خالص نبود. آزاد شدم انگار. تا آن لحظه، با ۳۲ سال سن همچنان حس ميكردم هنوز دوست دارم مامان يك اميدي به من داشته باشد. اميد به من براي دست زدن به كارهايي كه مطمئنم دوستشان ندارم ولي مامان دوستشان دارد.قبلتر از آن غش غش خنده.مامانداشت ميگفت 10سال ديگر پشيمان ميشوي. حرف من را گوش بده و برو سراغ يكي از اين دو كار. من براي اولينبار همه انرژيام را جمع كردم و با شوخي و خنده گفتم: «يه كارايي رو قبلا گفتي انجام بدم و ندادم و الآن كه ده دوازده سال گذشته هنوز پشيمون نشدم.» حالا بعد از سه سال هنوز نميدانم از بيرون سرخوش به نظر ميآيم يا نه. خودم احساس خوش بودن ندارم. اينكه در سن ۳۵سالگي همچنان نميدانم در فرمهاي جاهاي مختلف جلوي عنوان «شغل» چه بنويسم خيلي هم حال خوبي ندارد. تا وقتي مشغول كار بودم با نوشتن كلمه «كارمند» مشكل را حل ميكردم. با اينكه ۲۰ سال پيش وقتي نوجواني مشغول به تحصيل در مدرسه بودم فكرش را هم نميكردم كه قرار است بنويسم «كارمند». اما حالا چند ماهي است كه كارمند هم نيستم. سه روز پيش دخترم را برده بودم دندانپزشكي. بايد پرونده تشكيل ميدادم. رسيدم به «شغل مادر ». : اول آمدم بنويسم «كارمند»، ديدم واقعا كارمند جايي نيستم. بعد ياد آن دوره فوق ليسانس رها شده آنلاين افتادم. با خودم گفتم ميتوانم بنويسم «دانشجو». درست است كه چون به تكاليفش نميرسيدم، براي بار دوم رهايش كردم. اما هنوز كه رسما ايميل انصراف از تحصيل را ندادهام. بعد با خودم گفتم: «بيا و با خودت صادق باش. خيلي بعيده باز بري سراغ اون دوره و ادامهش بدي.» داشتم خودم را به در و ديوار ميزدم كه عنوان «خانهدار» را ننويسم. اما نوشتم. براي اولينبار را در عمرم اين عنوان را به خودم بستم. خيلي هم درد نداشت. حالم خوب است. انگار بايد جايي مينوشتمش و با آن چشم تو چشم ميشدم تا زهرش بريزد. عنواني كه ۲۰ سال پيش وقتي نوجواني مشغول به تحصيل در مدرسه بودم فكرش را هم نميكردم. صادقانهتر بخواهم بگويم در مورد اين عنوان فقط اينجوري نبود كه «فكرش را هم نميكردم.» با ديده تحقير هم نگاهش ميكردم. فكر ميكردم خانهداري كار آدمهاي تنبل است كه به بهانه بچهداري خانهنشين ميشوند. بعد هم بهشان خوش ميگذرد و ديگر سراغ كار بيرون نميروند. الآن سه روز است كه خودم را در جايي «خانهدار» معرفي كردهام. در حالي كه بيش از شش ماه است كه در خانه هستم. بدون درآمد شخصي. وضعيتي كه از نوشتههاي چند سال پيشم مشخص است آن موقع زجر مدام بود. فواصل بيكاري بين دو تا شغل برايم خيلي سخت ميگذشت. در يكي از يادداشتهايم نوشته بودم: «شبها همهچيز خوب است. چون مثل بقيه هستم. ولي صبحها عذاب است.»حالا ديگر صبحها عذاب نيست. عجيب است كه ديگران با هر نسبتي، از دور و نزديك در مورد تصميمم و اينكه كار درآمدزا ندارم نظر ميدهند. مثلا يك بار در درددل با شخصي با تعجب از ضعيف شدن حافظهام ميگفتم، در جواب گفت: «طبيعيه. براي اينكه مدتيه كه از مغزت استفاده نميكني.» يا سوالاتي مثل اينكه «حيف كارت نبود؟»، «دوباره ميتوني برگردي؟» يا متلكهايي مثل «معلومه مدتيه پول درنمياري! خيلي ولخرج شدي!»، «خرج خونه نميدي ديگه! راحتي!» همه اينها را ميشنوم ولي باز هم عذابي در كار نيست. ميتوانم به خوشحاليها و ذوقهاييم، خوشحالي پوستكلفت شدن را هم اضافه كنم. اين خوشحالي هم همراه با حس رهاشدگي است. حس رها شدن از زنجير نگاه و نظر آدمهاي دور و نزديك. حس آزاد بودن بيآنكه نگران بعد باشم، نگران بيكاري، يا اجبار به انجام دوست نداشتنها. براي اولينبار انتخاب كردم كه چيزي نباشم كه ديگران ميخواهند؛ خودم باشم، حتي اگر به ايدهآلهاي خودم نزديك نيستم. اينهم بخشي از زندگي است، پذيرش اتفاق و سرنوشت و هرچيز سرراهم است؛ بدون اجبار و حس كم بودن. همان رهايي كه گفتم، سرخوشي كه شايد از بيرون عجيب باشد اما در حوالي من آرامش دارد. و همين كافي.