• 1405 دوشنبه 13 مهر
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
fhk; whnvhj بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6337 -
  • 1405 چهارشنبه 13 خرداد

توماس مان، زندگي و ادبيات

مرتضي ميرحسيني

چند سالي از عمرش را با هيتلر جنگيد. اعتبارش را وسط گذاشت و قلمش را در مبارزه با نازي‌ها به كار گرفت. اما هميشه هم مدافع دموكراسي نبود. در سال‌هاي منتهي به جنگ اول جهاني، آن دوره‌اي كه مجذوب نيچه بود مقالاتي درباره معايب و نقايص دموكراسي و نقش‌آفريني توده مردم در سياست نوشت. بعدتر، نه يك باره، كه به مرور تغيير كرد. پشت دموكراسي ايستاد و از حق و حقوق جامعه در مبارزه با دشمنانش دفاع كرد. سال 1930 داستان «ماريو و جادوگر» را نوشت كه هجويه‌اي تقريبا بي‌نتيجه، براي ضدحمله به تبليغات نازي‌ها بود. داستان مرد فريبكاري كه در نمايشي عجيب، دسته‌اي از تماشاگرانش را چنان اغوا و اغفال مي‌كند كه آنان دستوراتش را بي‌چون و چرا مي‌پذيرند و حتي از اينكه از «شر» آزادي نجات يافته‌اند شادماني مي‌كنند. در سفري به سویيس رفته بود كه خبر صدارت هيتلر را شنيد. به آلمان برنگشت. همراه همسر يهودي‌اش به فرانسه رفت و با بدبيني، خبرهايي را كه از كشورش مي‌رسيد دنبال كرد. خانه‌اش را گرفتند و اموالش را مصادره كردند. حتي دانشگاه بُن اعلام كرد مدرك دكتراي افتخاري را كه چندي قبل به او داده است، پس مي‌گيرد. به هيچ‌كدام اعتراض نكرد. اما بعد كه خبر لغو تابعيت آلماني‌اش را شنيد، مقاله‌اي بلند با عنوان «اروپا به هوش باش!» در نكوهش اتفاقات آلمان نوشت و ستيزه‌جويي نازي‌ها را خطري بزرگ براي آن كشور توصيف كرد، خطري كه دير يا زود به تباهي و خسارت‌هاي بزرگ مي‌انجامد و آلمان را بدنام و بي‌آبرو مي‌كند. آن زمان پنجاه‌وپنج ساله بود. جايزه نوبل ادبي (سال 1929) و چند شاهكار مثل «بودنبروك‌ها» را در كارنامه‌اش داشت و تقريبا در همه‌جا، جز در آلمان كه كتاب‌هايش را آتش مي‌زدند و نوشته‌هايش را لجن‌مال مي‌كردند، محترم شمرده مي‌شد. در اروپا نماند. به آن سوي اقيانوس اطلس- كه امن‌تر به نظر مي‌رسيد- رفت و تا پايان جنگ دوم جهاني و سقوط هيتلر در ايالات متحده مقيم شد. همان‌جا هم بود كه «يوسف و برادرانش» را نوشت و رمان مهم ديگري، با نگاه به تاريخ باستان و اسطوره‌هاي يهودي اما درباره اميد به پيروزي انسان، خلق كرد. بعد به سراغ داستان «دكتر فاستوس» رفت كه از مدتي قبل ذهنش را درگير كرده بود و قصه مرد فرهيخته‌اي را روايت كرد كه به بهاي دانش و قدرت، خودش را به شيطان تسليم مي‌كند؛ «مي‌خواستم عصر خود را بي‌كم و كاست، در قالب داستان زندگي يك هنرمند بنويسم.» جنگ كه تمام شد، در امريكا نماند. بعد از سال‌ها دوري به كشورش برگشت و چنان كه نوشته‌اند براي اعاده حيثيت از خودش- كه به باور خيلي‌ها در زمان بحران ترسيده و از آلمان فرار كرده بود- در اتحاد دوباره آلمان كوشش‌هايي به كار بست. البته كاري از او برنمي‌آمد. در نظم جديد جهاني كه فاتحان جنگ درباره‌اش توافق كرده بودند، مساله آلمان با تجزيه آن به دو كشور مجزا و مستقل تدبير شده بود. دهه پاياني عمرش را ميان سويیس و آلمان به پايان برد. او كه اوايل ژوئن 1875 در لوبك، جايي در نواحي شمالي آلمان متولد شده بود تابستان 1955 در زوريخ سويیس، بعد از سكته قلبي از دنيا رفت. تا روزهاي پاياني مي‌نوشت. آخرين رمانش ناتمام ماند. ويل دورانت مي‌نويسد، زماني كه زندگي توماس مان را مرور مي‌كنيم «با نويسنده‌اي روبرو مي‌شويم كه زندگي‌اش از كتاب‌هايش جالب‌تر است و گرچه در آنها هم كه با نام‌هاي مستعار به ثبت تحول فكري و سياسي خود مي‌پردازد، ما را شيفته مي‌كند. همان‌گونه كه افلاطون دموكراسي را مسخره مي‌كرد و در عين حال براي مقابله با يك ديكتاتور زندگي خود را به مخاطره انداخت، توماس مان هم از اتاق مطالعه‌اش بيرون آمد كه دموكراسي را نفي كند، در صورتي كه قد برافراشت و به رغم تبعيد و اهانت، به دفاع از دموكراسي پرداخت و به مدت دوازده سال نبرد قلمي عليه قدرتمندترين ديكتاتور عصر خود را رهبري كرد. تعجبي ندارد كه در قرن بيستم بيش از هر نويسنده‌اي به استثناي جرج برنارد شاو درباره او مطلب نوشته‌اند. او مردي تمام‌عيار بود كه آثارش سرشار از نبرد و شاهكار ادبي او زندگي‌ اوست.»

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون