• 1405 شنبه 18 مهر
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
fhk; whnvhj بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6349 -
  • 1405 پنج‌شنبه 28 خرداد

روايت مربي ورزشگاه لامرد در گفت‌وگو با «اعتماد» از روزي كه تمرين واليبال با جنگ و وداع دو شاگردش ناتمام ماند

هلما روحيه قهرماني داشت، الهام روحيه مربيگري

نورا بيگ

عصر نهم اسفند لحظاتي كه موشك بالستيك كوتاه‌برد پيشرفته امريكايي به سالن ورزشي لامرد اصابت كرد و هزاران تركش آن در زمين و آسمان پخش شد تنها كاري كه از مربي واليبال ورزشگاه و كمك مربي بر مي‌آمد، اين بود كه در ثانيه‌اي به خود بيايند و به بچه‌ها كمك كنند. هلماسادات را ديدند كه از سالن بيرون مي‌رفت و همزمان صداي كمك خواستن الهام را هم از درون سالن شنيدند كه تركش خورده بود. سرگذشت هر دو، الهام و هلماسادات اما آن روز يعني روز اول جنگ به سردخانه بيمارستان ختم شد؛ دختراني كه به گفته مربي واليبالشان روحيه قهرماني و مربيگري داشتند.  شهابي، مربي ورزشگاه لامرد در توصيف روز نخست جنگ و لحظاتي كه موشك به اين ورزشگاه اصابت كرد، به «اعتماد» مي‌گويد كه به همراه كمك مربي، ثانيه‌هاي بسيار سختي را از سر گذرانده‌اند، لحظاتي كه تا پيش از آن تصورش هم برايشان ممكن نبود و هنوز هم سخن گفتن از آن برايشان آسان نيست. «صحنه‌هايي را ديديم كه تا به حال نديده بوديم، شهيد غرق خون، زخمي‌هاي زيادي كه با شدت‌هاي مختلف ديده مي‌شدند و صداي جيغ و داد بچه‌ها و تصوير ترس آنها. در آن لحظات سخت با آن حجم از آسيب و زخمي‌ها و شهدا در سالن تنها بوديم. حالا بايد چه كار مي‌كرديم؟ هر چند ۵ دقيقه اول مردم و نيروهاي امدادي و بسياري از آدم‌ها بر سر صحنه رسيدند، اما همان ۵ دقيقه ابتدايي خيلي به ما سخت گذشت. بي‌خبر از همه جا سر تمرين چنين اتفاقي افتاد و بعد ديگر ثانيه‌ها خيلي كوتاه بود ولي براي ما خيلي دير مي‌گذشت. به هر حال سعي كرديم بچه‌ها را از محوطه دور كنيم.» چند ثانيه قبل از اينكه موشك به سالن اصابت كند مربي بچه‌ها را وسط زمين واليبال جمع كرده بود و داشت برايشان يك حركت جديد را توضيح مي‌داد كه يك دفعه صداي انفجاري در نزديكي شنيده شد و بعد فهميدند اصابت موشك در شهرك ايثار و نزديك ورزشگاه بوده است. دختران كه آن روز جمعشان به ۲۶ نفر مي‌رسيد جيغ‌زنان و سراسيمه با مربي و كمك مربي به اطراف سالن دويدند و به بيرون سالن رفتند. چند ثانيه بعد در حالي كه هنوز چند كودك داخل سالن و چند نفر هم رفته بودند كه كيف و وسايل خود را بيرون بياورند، صداي انفجار بعدي همه ‌چيز را در دود سياه و آتش سرخ و خاكستر خلاصه كرد. «فاصله انفجارها ۳۰ ثانيه بود و هيچ كس انتظار نداشت روز اول، لامرد آن هم يك ورزشگاه را بزنند. در جنگ ۱۲ روزه هم كه مناطقي از كشور درگير بود اينجا هيچ خبري نبود. همه ‌چيز روتين انجام مي‌شد، زندگي كاملا جريان داشت و سالن‌هاي ورزشي و اماكن تعطيل نبود و حتي مسافر از شهرهاي ديگر هم به اينجا آمده بود. روز اول جنگ درست است كه دانشگاه و مدارس را تعطيل كردند ولي ما باز هم فكرش را نمي‌كرديم اينجا چنين اتفاقي بيفتد. در آن لحظه من فقط داد مي‌زدم و به تنها چيزي كه فكر مي‌كرديم، نجات بچه‌ها بود. تعداد زخمي‌ها زياد بود فقط همان چهار، پنج نفري كه بيرون سالن بودند، زخمي نشده بودند. الهام خيلي هم با در سالن فاصله نداشت و وضعيت حادتري داشت ولي هلماسادات داشت با پاي خودش مي‌رفت. گفتم هلما اينجا چي كار مي‌كني؟ فقط زير سينه‌اش را نشان داد و گفت خانم اينجام. در ظاهر چيزي مشخص نبود گفتم بدو برو سمت زمين خاكي روبه‌روي سالن كه بقيه بچه‌ها هم هستن. حدود يك ساعت بعد كه رفتم بيمارستان، خانواده‌اش را ديدم كه گفتند شهيد شده. باورم نمي‌شد ظاهرا تركش جايي خورده بود كه مشخص نبود.» هلماسادت و الهام از حدود يكي، دو سال پيش با اين مربي در ورزشگاه كار مي‌كردند و شهابي، خاطرات زيادي هم از آنها به ياد دارد، اما آنچه بيشتر در ذهنش باقي مانده، روحيه جنگندگي و علاقه‌اي است كه مثل باقي بچه‌ها به توپ واليبال نشان مي‌دادند. او الهام را آرام و مسووليت‌پذير توصيف مي‌كند، دختري كه هميشه لبخند به لب داشت و براي انجام هر كاري پيشقدم بود: «با رفتارهايي كه در سالن با بقيه بچه‌ها و هم‌تيمي‌هايش داشت، آينده او را يك مربي مي‌ديدم. منظم بود و تا به حال نشده بود كه بعد از من وارد سالن شود و بيشتر مواقع حتي وقتي هنوز در سالن باز نشده بود، رسيده بود. مي‌آمدم و مي‌ديدم كه پشت در نشسته. هلماسادات هم دختر پرجنب و جوشي بود. با وجود اينكه در كلاس چهارم درس مي‌خواند خيلي بيشتر از سنش مي‌فهميد. مي‌توانم بگويم؛ هلما دختري با روحيه قهرماني بود. هميشه مي‌گفت: «دوست دارم قهرمان بشم. دوست دارم برنده بشم. دوست دارم با اون بچه‌اي بازي بكنم كه خيلي خوبه. دوست دارم توي اون تيمي باشم كه تيم خوبيه، تيمي كه برنده ميشه.» روحيه برنده‌اي داشت. اين دختران، مظلوم، بي‌دفاع و بي‌گناه بودند، بي‌خبر از همه جا با هزار شور و شوق و اشتياق به سالن آمده بودند كه چنين اتفاقي براي آنها افتاد. آدم بايد خيلي انسان نباشد كه اينها را ناديده بگيرد، چون اين موضوع وجدان را دگرگون مي‌كند و آدم نمي‌تواند نسبت به آن بي‌تفاوت باشد. بچه‌ها در اين سالن در رده نونهالان بودند و البته پسربچه‌هايي هم كه در مجموعه زمين چمن مصنوعي بيرون سالن در حال تمرين بودند، در همين رده سني و دانش‌آموز بودند. در ميان آنها هم دو نفر شهيد شدند به علاوه مربي‌شان و بقيه هم زخمي بودند.»  اين مجموعه ورزشي در لامرد فعلا غير قابل استفاده است، مجموعه‌اي كه شهابي از سال ۹۰ در آن به عنوان مربي واليبال دختران مشغول به كار بوده و از بين تمام بچه‌هاي شهر ثبت‌نام داشته است، حالا اما به سنگ و آهن و آوار و بقاياي تركش‌ها در اطرافش تبديل شده و فعلا آوار آن دست نخورده باقي مانده است. جنگنده‌هاي امريكايي عصر روز شنبه نهم اسفند، حدود ساعت ۵ و ده دقيقه عصر، اين ورزشگاه را به همراه چند نقطه ديگر شهر با موشك هدف قرار دادند و باعث شهادت دست‌كم ۲۱ نفر در اين شهرستان شدند.

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون