فوتبال در برابر نيهيليسم سياسي
فرهاد قربانزاده ربطي
ملتها تنها با قانون اساسي، مرزهاي جغرافيايي يا نهادهاي حكمراني استمرار نمييابند؛ آنچه يك ملت را در گذر تاريخ حفظ ميكند، شبكهاي از نمادها، خاطرات و آيينهاي مشترك است كه افراد را، بهرغم اختلافات عميق سياسي و اجتماعي، ذيل يك «ما»ي تاريخي گرد هم ميآورد. در جهان معاصر، فوتبال يكي از مهمترين اين آيينهاي جمعي است كه به شهادت تاريخ چونان سد سكندر، در برابر هجمه بيروني مقاومت ميكند؛ عرصهاي كه در آن، امر ملي همچنان امكان ظهور مييابد و انسانها ميتوانند براي لحظاتي از انزواي فردي بيرون آمده و خود را بخشي از يك سرنوشت مشترك احساس كنند. تيم ملي فوتبال، صرفا مجموعهاي از يازده بازيكن نيست؛ تجسم نمادين پيكر جمعي يك ملت است. اين يازده تن، نه كارگزاران يك قدرت سياسي، بلكه بدن استعاري جامعهاياند كه جنگ، تحريم، مهاجرت، فقدان و رنجهاي تاريخي را تجربه كرده است. آنان فرزندان همين خاكند؛ با همان اميدها و زخمهايي كه ميليونها ايراني در درون و بيرون مرزها با خود حمل ميكنند. از همين رو، حكومتي خواندن تيمملي و فروكاستن آن به امتداد يك ساختار سياسي، خطايي نظري و جامعهشناختي است. در سنت انديشه سياسي مدرن، دولتها پديدههايي گذرا و متغيرند، اما ملتها افقهاي تاريخي ديرپا هستند. دولت ميتواند موضوع نقد باشد، اما ملت و نمادهاي ملي را نميتوان با تغيير دولتها مصادره يا ابطال كرد. خلط ميان «دولت» و «ملت»، به معناي فروريختن يكي از بنياديترين تمايزهاي انديشه سياسي مدرن است. از منظر جامعهشناسي، ملت همان چيزي است كه بنديكت اندرسون آن را «اجتماع خيالي» ميناميد: جمعي از انسانها كه هرگز همه يكديگر را نميشناسند، اما در پرتو نمادها و تجربههاي مشترك، احساس تعلق به يك كل را بازتوليد ميكنند. تيم ملي فوتبال يكي از مهمترين اين نمادهاست؛ فضايي كه در آن، تفاوتهاي سياسي، قومي، طبقاتي و مذهبي، دستكم براي لحظاتي، در پرتو يك هويت مشترك تعليق ميشوند. وقتي اين نماد مشترك به ميدان جنگهاي سياسي كشيده ميشود، جامعه با پديدهاي مواجه ميشود كه ميتوان آن را «نيهيليسم سياسي» ناميد؛ وضعيتي كه در آن، نه فقط ساختار سياسي، بلكه خودِ امكان زيستن در قالب يك «ما»ي ملي نيز انكار ميشود. نيهيليسم سياسي صرفا نفي حكومت نيست؛ فرسايش تدريجي تمام معناهاي مشتركي است كه جامعه را از فروپاشي حفظ ميكنند. اميل دوركيم بر اين باور بود كه جوامع بيش از آنكه با قوانين پابرجا بمانند، با آيينهاي جمعي و مناسك مشترك دوام مييابند. بازيهاي تيم ملي فوتبال در جام جهاني يكي از همين مناسكند؛ لحظاتي كه ميليونها نفر به شكلي همزمان هيجان، اندوه يا اميد را تجربه ميكنند و بدينترتيب سرمايه اجتماعي جامعه بازتوليد ميشود. حمله به اين مناسك، صرفا حمله به يك بازي نيست؛ حمله به سازوكارهاي توليد همبستگي اجتماعي است. اما چرا گاه برخي افراد از شكست تيم ملي خشنود ميشوند؟ اينجاست كه تحليل روانكاوانه اهميت مييابد. ژاك لاكان ميان ارضاي نياز و «ژوئيسانس» تمايز ميگذارد؛ لذتي مازاد و گاه ويرانگر كه از عبور از مرزهاي نمادين حاصل ميشود. در آرزوي شكست تيم ملي، ميتوان نوعي «ژوئيسانس مازوخيستي» را مشاهده كرد: لذتي تيره از آسيب رساندن به خويشتن در قالب ديگري. در اين وضعيت، تيم ملي ديگر «ما» تلقي نميشود، بلكه به «ديگري منفور» فروكاسته ميشود؛ ديگرياي كه نابودياش، توهم رهايي ميآفريند. اما اين توهم، دقيقا همان لحظهاي است كه مرز ميان «خود» و «دشمن بيروني» مخدوش ميشود. خشم انباشته از تجربههاي تلخ سياسي و اجتماعي، بر نزديكترين و بيدفاعترين دالّ ملي فرود ميآيد: تيم ملي فوتبال. آرزوي شكست ايران، در نهايت، نه ضربه به قدرت سياسي، بلكه ضربه به سرمايه نمادين جامعه است. تئودور آدورنو هشدار داده بود كه عقلانيتِ منفك از اخلاق، ممكن است به خشونت عليه خويشتن بينجامد. همان منطقي كه ميگويد: «چون اين تيم نماينده حكومت است، شكستش مطلوب است»، در صورتبندي خود تفاوت چنداني با آن استدلالي ندارد كه آسيب رساندن به زيرساختهاي يك ملت را به نام مجازات حاكمان توجيه ميكند. مساله اين نيست كه چه كسي بر سر كار است؛ مساله آن است كه قرباني اين منطق، همواره جامعه و مردمند.از چشمانداز فوكويي نيز زمين فوتبال را ميتوان نوعي هتروتوپيا دانست؛ فضايي كه تناقضها، شكافها و اميدهاي يك جامعه را در خود بازنمايي ميكند. اما هنگامي كه استاديوم به عرصه تخليه نفرت از خويشتن بدل ميشود، مقاومت به خودتخريبي تغيير ماهيت ميدهد. مقاومت اصيل، نمادهاي مشترك را قرباني نميكند و بر بدن زخمي جامعه تازيانه نميزند. تيم ملي فوتبال ايران نه بيلبورد سياسي است و نه ملك خصوصي هيچ دولت و جناحي. اين تيم، امانت مشترك نسلهايي است كه در اين سرزمين زيستهاند و خواهند زيست. حكومتها ميآيند و ميروند؛ اما پرچم، زبان، حافظه تاريخي و نمادهاي ملي، داراييهاي پايدار يك ملتند. همانگونه كه اسطورهها و روايتها در حافظه تاريخي تمدنها باقي ماندهاند، ملتها نيز با تداوم نمادهاي مشترك خود استمرار مييابند. سادهلوحانه است كه تصور كنيم باخت در بازي فوتبال، با فروپاشي ساختار سياسي ملازمه دارد؛ ساختارها با سوت پايان مسابقه فرو نميريزند. آنچه در چنين لحظاتي آسيب ميبيند، «امكان همبستگي» است؛ همان سرمايه نادري كه جوامع در روزگار بحران بيش از هر زمان ديگري به آن نياز دارند. دفاع از تيم ملي، دفاع از يك دولت نيست؛ دفاع از امكان تداوم يك «ما»ي تاريخي است كه در دوران جنگ مورد هجمه واقع شده است. بلوغ سياسي آن نيست كه انسان در پي شكست نمادهاي مشترك خويش باشد، بلكه آن است كه بتواند ميان نقد قدرت و پاسداشت امر ملي تمايز بگذارد. والاترين شكل آزادي، شايد آن باشد كه انسان حتي در اوج اختلاف و نارضايتي، همچنان بتواند پيروزي «ما» را آرزو كند. ايران، فراتر از همه دولتها و منازعات گذرا، خانه مشترك ماست و تيم ملي فوتبال، يكي از آخرين زبانهاي مشتركي است كه هنوز ميتواند اين خانه را براي لحظاتي دوباره به يادمان بياورد.
وكيل پايه يك دادگستري