اندلس چگونه از دست رفت؟
مهدی خاکی فیروز
میگویند وقتی محمد دوازدهم، آخرین پادشاه مسلمان غرناطه، در زمستان ۱۴۹۲ از شهر خارج شد، بر فراز تپهای ایستاد و برای آخرین بار به قصر الحمرا نگاه کرد. اشک در چشمانش جمع شد. مادرش عایشه رو به او کرد و جملهای گفت که بعدها به یکی از مشهورترین روایتهای تاریخ اسپانیا تبدیل شد: «برای سرزمینی که مانند مردان از آن دفاع نکردی، همچون زنان گریه کن.» مورخان امروز درباره صحت این گفتوگو تردید دارند، اما ماندگاری این روایت اتفاقی نیست. حتی در حافظه تاریخی اسپانیا نیز سقوط اندلس بیشتر با ضعف سیاسی و شکست حکمرانی گره خورده است تا با دگرگونیهای فرهنگی.
با این حال در ایران معاصر، اندلس معمولا در قالب داستانی دیگر روایت میشود. در این روایت، مسلمانان زمانی شکست خوردند که شیفته فرهنگ رقیب شدند. زمانی که از ارزشهای دینی فاصله گرفتند و در رفاه و خوشگذرانی غرق شدند. این تصویر طی سالهای طولانی در کتابها، سخنرانیها و برنامههای رسانهای تکرار شده است. مشکل این است که تاریخ واقعی اندلس، بسیار پیچیدهتر از این روایت ساده است. اگر قرار باشد یک عامل را به عنوان نقطه آغاز بحران معرفی کنیم، باید به سال ۱۰۳۱ بازگردیم. سالی که خلافت اموی قرطبه فروپاشید. تا پیش از آن، اندلس یکی از نیرومندترین دولتهای جهان بود. عبدالرحمن سوم که در سال ۹۲۹ عنوان خلیفه را برای خود برگزیده بود، قلمرویی ساخته بود که از نظر ثروت، دانش، معماری و سازمان اداری با بزرگترین قدرتهای زمان رقابت میکرد.
قرطبه آن روزگار برای اروپاییها شهری افسانهای بود. برخی منابع از وجود صدها مسجد، دهها کتابخانه عمومی، خیابانهای سنگفرششده و سامانه روشنایی شبانه سخن گفتهاند. هیو کندی، مورخ برجسته تاریخ اسلام، قرطبه قرن دهم را پیشرفتهترین شهر اروپای غربی میداند. در روزگاری که بسیاری از شهرهای اروپایی جمعیتی کمتر از پنجاه هزار نفر داشتند، جمعیت قرطبه به چند صد هزار نفر میرسید. در همین فضا بود که ابنحزم کتاب «طوق الحمامه» را نوشت. چند دهه بعد ابنرشد ظهور کرد. فیلسوفی که آثارش راه خود را به دانشگاههای اروپایی باز کرد. موسی بن میمون متفکر یهودی، در همین سرزمین رشد یافت. ابن طفیل نویسنده «حی بن یقظان» نیز محصول همین دوره بود. بعدها ابنعربی از مرسیه برخاست و به یکی از تأثیرگذارترین متفکران عرفانی جهان اسلام تبدیل شد. این نکته اهمیت دارد. جامعهای که چنین شخصیتهایی را پرورش میدهد، جامعهای در حال مرگ فرهنگی نیست. اما شکوفایی فکری الزاما به معنای ثبات سیاسی نیست. پس از مرگ المنصورابن ابیعامر در سال ۱۰۰۲ کشمکش بر سر قدرت شدت گرفت. تنها در فاصله سه دهه، چندین خلیفه بر تخت نشستند و کنار رفتند. جنگ داخلی سراسر اندلس را فرا گرفت. سرانجام خلافت فروپاشید و سرزمین مسلمانان به دهها حکومت کوچک تقسیم شد. دورهای که در تاریخ به ملوکالطوایف شهرت یافته است. در اشبیلیه بنیعباد حکومت میکردند. در سرقسطه بنیهود قدرت داشتند. بطلیوس در اختیار بنیافطس بود. غرناطه را خاندان زیری اداره میکرد. هر کدام از این دولتها در پی گسترش قلمرو خود بودند و اغلب دشمن اصلی را نه در شمال مسیحی، بلکه در شهر مسلمان همسایه میدیدند. دیوید واسرشتاین در پژوهش مشهور خود درباره ملوکالطوایف مینویسد بخش بزرگی از درآمد این حکومتها صرف پرداخت خراج به پادشاهان مسیحی میشد. حاکمان مسلمان برای حفظ موقعیت خود از دشمنان شمالی کمک میگرفتند و در مقابل طلا و نقره میپرداختند. این روند پیامد مهمی داشت. ثروتی که میتوانست صرف ساخت ارتش یا تقویت زیرساختهای دفاعی شود، در اختیار همان نیروهایی قرار میگرفت که بعدها به اندلس حمله کردند.
نقطه عطف بعدی در سال ۱۰۸۵ رقم خورد. آلفونسوی ششم، پادشاه کاستیل، شهر طلیطله را تصرف کرد. برای درک اهمیت این رویداد کافی است بدانیم طلیطله پیش از ورود مسلمانان پایتخت دولت ویزیگوتها بود و از نظر نمادین، اهمیتی مشابه رم داشت. ارتش موحدون در برابر ائتلاف کاستیل، آرگون و ناوارا شکست خورد. جوزف پرز، مورخ فرانسوی اسپانیاتبار، این نبرد را «نقطه بیبازگشت» مینامد. پس از آن، سقوط شهرها با سرعتی خیرهکننده آغاز شد. قرطبه در ۱۲۳۶ از دست رفت. والنسیا در ۱۲۳۸ سقوط کرد. شاطبه، مرسیه و جیان یکی پس از دیگری فتح شدند. اشبیلیه، یکی از ثروتمندترین شهرهای مدیترانه، در ۱۲۴۸ به تصرف فردیناند سوم درآمد.
تا اواسط قرن سیزدهم، از قلمرو عظیم مسلمانان فقط یک دولت کوچک یعنی امارت غرناطه باقی مانده بود.
اما غرناطه چگونه توانست بیش از دو قرن دوام بیاورد؟ پاسخ بیش از آنکه به قدرت نظامی مربوط باشد، به سیاست و جغرافیا ارتباط داشت. رشتهکوههای سیرا نوادا از شهر محافظت میکردند. تجارت ابریشم رونق داشت. بنادر مدیترانهای هنوز فعال بودند. خاندان بنینصر نیز با مهارت میان قدرتهای مختلف موازنه برقرار میکرد. با این حال این دولت عملا وابسته به کاستیل بود. امیران غرناطه سالانه خراج سنگینی پرداخت میکردند. گاه در جنگهای پادشاهان مسیحی نیز نیرو اعزام میکردند. بقای آنان بیش از آنکه نشانه قدرت باشد، حاصل مصالحهای شکننده بود.
در همین دوران اروپا نیز دگرگون میشد. جمعیت افزایش یافته بود. اقتصاد پولی گسترش پیدا کرده بود. فناوریهای نظامی پیشرفت میکردند. توپخانه به میدان جنگ راه یافته بود و دولتهای متمرکز، آرامآرام جای ساختارهای پراکنده فئودالی را میگرفتند. در سال ۱۴۶۹ ازدواج ایزابلا کاستیل و فردیناند آرگون اتفاقی بود که شاید بیش از هر نبردی سرنوشت اندلس را تعیین کرد. دو قدرت بزرگ شبهجزیره، در کنار یکدیگر قرار گرفتند. دستگاه اداری منظمتر شد. منابع مالی تجمیع شد. ارتشی حرفهایتر شکل گرفت. برایان کتلوس استاد تاریخ دانشگاه کلرادو، معتقد است غرناطه در برابر چنین دولتی تقریبا شانسی برای بقا نداشت.
نکته جالب اینجاست که در همان زمان، بحران در داخل غرناطه شدت گرفته بود. ابوالحسن علی با پسرش محمد دوازدهم وارد جنگ شد. محمد زغل نیز داعیه قدرت داشت. بخشی از اشراف از یک جناح حمایت میکردند و بخشی دیگر از جناح رقیب. در مقطعی، آخرین دولت مسلمان اسپانیا سه مدعی همزمان برای حکومت داشت. همین اختلافها کار را به جایی رساند که بوآبدیل مدتی به اسارت نیروهای کاستیل درآمد و برای بازگشت به قدرت با فردیناند و ایزابلا مذاکره کرد. هیو کندی در یکی از آثارش مینویسد که غرناطه بیش از آنکه در محاصره ارتش اسپانیا سقوط کند، در نتیجه فرسایش داخلی از پا درآمد. این تصویر چندان شباهتی به روایت رایج «تهاجم فرهنگی» ندارد. در حقیقت، اندلس هنگام سقوط از نظر فرهنگی هنوز زنده بود. کاخ الحمرا که امروز میلیونها گردشگر را جذب میکند، محصول همین دوران متأخر است. لسانالدین بنخطیب مورخ، پزشک و ادیب بزرگ غرناطه، در همین دوره زندگی میکرد. ابنخلدون مدتی در دربار بنینصر حضور داشت. شعر، معماری، پزشکی و فلسفه همچنان جریان داشت. اگر قرار باشد از زاویه فرهنگی به موضوع نگاه کنیم، شاید نتیجه حتی معکوس باشد. اندلس زمانی سقوط کرد که هنوز از خلاقترین مناطق جهان اسلام به شمار میرفت. به همین دلیل بسیاری از پژوهشگران امروزی، از جمله برایان کتلوس و جوزف پرز، هشدار میدهند که نباید از تاریخ اندلس برای اثبات گزارههای سیاسی امروز استفاده کرد. تاریخ پیچیدهتر از آن است که در قالب یک تمثیل ساده جا بگیرد. اندلس نه قربانی موسیقی شد، نه قربانی شعر، نه قربانی ترجمه کتابهای یونانی و نه قربانی گفتوگوی میان مسلمانان، مسیحیان و یهودیان. آنچه این تمدن را به زانو درآورد، مجموعهای از عوامل سیاسی، نظامی و اقتصادی بود. فروپاشی اقتدار مرکزی، جنگهای پایانناپذیر میان نخبگان، وابستگی مالی به رقبای خارجی، تحول فناوری نظامی و ظهور دولتهای متمرکزتر در شمال اسپانیا، نقطه پایان را گذاشت.
شاید بزرگترین درس اندلس نیز همین باشد. تمدنها معمولا زمانی سقوط میکنند که نهادهای سیاسیشان فرسوده شده باشد. کتابخانهها و دانشگاهها میتوانند همچنان پررونق باشند، شاعران میتوانند شعر بگویند و فیلسوفان میتوانند کتاب بنویسند، اما اگر دولت توان اداره بحرانهای خود را از دست بدهد، دیر یا زود تاریخ مسیر دیگری را انتخاب خواهد کرد.