عبدالناصر سعيد
مقدمه: لحظهاي سياسي كه به سادگي قابل فروكاست نيست
امريكاي لاتين شاهد موجي صعودي از راستگرايي است كه نميتوان آن را صرفا به يك تغيير انتخاباتي زودگذر تقليل داد. از آرژانتين تا شيلي، و از اكوادور و السالوادور تا كلمبيا، نيروهاي محافظهكار و پوپوليست با بهرهگيري از خشم گسترده اجتماعي، هراس فزاينده از جرم و جنايت، و ناكامي دولتهاي پيشين در ارايه راهكارهاي قانعكننده براي مسائل امنيت، اقتصاد و خدمات عمومي، به صدر صحنه حكومت راه مييابند.
با اين حال، پارادوكس اينجاست كه اين پيروزيها، با وجود شور و حرارت سياسيشان، لزوماً استوار به نظر نميرسند. بسياري از رهبران جديد راستگرا با تفويضهاي محدود، پارلمانهايي منشعب، احزابي ضعيف و ميانهاي سياسي فرسوده به قدرت ميرسند. در اينجاست كه پرسش اصلي مطرح ميشود: آيا اين پيروزمندان توانايي اداره كشور را دارند، يا خود اين پيروزي ممكن است به بار و بليهاي بر دوش آنان بدل شود؟
تأثير اين تحول به مرزهاي اين قاره محدود نميماند. امريكاي لاتين در سالهاي صعود چپگرايي، يا همان «موج صورتي » (Pink Tide)، يكي از برجستهترين عرصههاي پشتيباني سياسي، ديپلماتيك و حقوقي از فلسطين بود. اما امروز، نزديكي شماري از دولتهاي جديد به واشنگتن و تلآويو، تهديدي براي افول اين سرمايه است؛ نه فقط در رأيگيري در سازمان ملل، بلكه در خودِ روايت سياسي كه همواره فلسطين را به آرمانهاي رهاييبخشي، عدالت و مبارزه با استعمار پيوند ميزد. اينجاست كه خطر واقعي نمايان ميشود: صرفا از دست رفتن رأي نيست، بلكه بازتعريف جايگاه فلسطين در وجدان اين قاره است.
اول: پيروزي انتخاباتي به معناي در دست داشتن كليدهاي حكومت نيست
مهمترين چيزي كه موج كنوني راستگرايي آشكار ميسازد اين است كه در بسياري از موارد، با تفويض مردمي گسترده يا ثبات حزبي مستحكم همراه نيست، بلكه از دل جوامع قطبيشده، حاشيههاي پيروزي تنگاتنگ و نهادهاي قانونگذاري بهشدت پراكنده سربرميآورد. كلمبيا آشكارترين مصداق اين پارادوكس به نظر ميرسد. پيروزي «آبلاردو دِ لا اسپريا »، بر اساس نتايج منتشرشده، با اختلافي اندك در برابر رقيب چپگرايش، «ايوان سپدا »، در فضايي بهشدت قطبيشده به دست آمد. اگرچه اين پيروزي به او مشروعيت حضور در كاخ رياستجمهوري را بخشيد، اما لزوما توانايي عملي براي اداره كشور را به او نداد؛ چرا كه حزب حامي او حضور بسيار محدودي در پارلمان دارد و عبور از سياستهاي كلان را به كاري دشوار تبديل ميكند. اين همان نكتهاي است كه تحليلهاي غربي متعددي آن را به عنوان هسته بحران برگزيدهاند: رييسجمهوري با تفويض انتخاباتي محدود، اما بدون پايگاه قانونگذاري كافي. نتيجه احتمالي يكي از سه حالت است: مذاكره دايمي با مخالفان، فلجشدن نهادها، يا تمايل روزافزون به استفاده از ابزارهاي استثنايي مانند احكام اضطراري و فرمانهاي ويژه.
در اينجا، راستگرايي نه تنها قرباني رقباي خود، بلكه قرباني شرايط پيروزي خويش ميشود. او توانسته خشم عمومي را بيان كند، اما هنوز نتوانسته بلوكي سياسي بسازد كه بتواند اين خشم را به برنامهاي پايدار براي حكومت تبديل كند.
دوم: ناپديدشدن ميانه، خطري بزرگتر از خودِ راستگرايي
خطر عميقتر در چشمانداز سياسي امريكاي لاتين، نه تنها در صعود راست، بلكه در فرسايش ميانه سياسي است؛ همان ميانهاي كه از نظر تاريخي توانايي مديريت مصالحه ميان جناحهاي رقيب را داشت. هنگامي كه ميانه تضعيف ميشود، انتخابات به رويارويي صفر-صفر ميان راست خشمگين و چپ درمانده تبديل ميگردد و خودِ دولت به ميدان نبرد بدل ميشود، نه ابزاري براي حكمراني. تحليلهاي متعددي، از جمله خوانش منتشرشده در نشريه «فارن پاليسي » (Foreign Policy)، به اين نكته اشاره كردهاند كه رهبران جديد راستگرا تا حد زيادي به «يتيمان سياسي » شبيهاند: آنها انتخابات را ميبرند، اما نظام حزبي مستحكمي كه بتواند آنان را دربرگيرد يا از برنامههايشان حمايت كند، به ارث نميبرند. اين معضلي است كه كلمبيا با آن روبهروست، و شيلي، پرو، اكوادور و ديگر كشورها نيز به درجاتي با آن دستبهگريبانند. پس اگر رأيدهندگان به دليل ناامني، فساد و زوال خدمات، دولتهاي پيشين را تنبيه كردند، دولتهاي جديد دوره مهلت طولاني در پيش نخواهند داشت. به سرعت از آنان خواسته ميشود نتايج ملموسي ارايه دهند. اگر ناكام بمانند، مشروعيتي كه با آن روي كار آمدند، به همان سرعتي كه شكل گرفت، فرسايش خواهد يافت.
از اين منظر، پيروزي راستگرايان به بار و بليهاي بالقوه بدل ميشود: رييسجمهوري كه با شعار قاطعيت روي كار آمده، بر اساس همان قاطعيت مورد قضاوت قرار خواهد گرفت؛ رييسجمهوري كه وعده امنيت داده، به خاطر امنيت پاسخگو خواهد بود؛ و رييسجمهوري كه به نخبگان حمله ميكند، خود را در مقام مديريت دولتي مييابد كه نميتواند بهسادگي از نهادهايش عبور كند.
سوم: عامل امريكايي؛ سرمايهگذاري بر موج نه خلق آن از هيچ
نميتوان تحول راستگرايانه در امريكاي لاتين را از بازگشت توجه شديد امريكا به اين قاره، بهويژه در چارچوب گفتماني كه دوباره با آن به عنوان حوزه نفوذ راهبردي واشنگتن رفتار ميكند، جدا دانست. صعود متحدان راستگرا به امريكا فرصتي ميدهد تا موازنه منطقهاي را پس از سالها گسترش چپگرايي و افزايش روابط شماري از كشورهاي قاره با چين، روسيه و ايران، و همچنين مواضع مستقلشان در قبال فلسطين، بازآرايي كند.
اما فروكاستن كل صحنه به دخالت امريكا، خطايي آشكار است. ايالات متحده بحرانهاي جرم، فقر، فساد و فروپاشي اعتماد به احزاب را از هيچ نميآفريند، اما در مقابل، خوب ميداند چگونه از اين بحرانها بهرهبرداري كند و از نيروهايي كه با اولويتهاي امنيتي، اقتصادي و سياسياش همسو هستند، حمايت به عمل آورد. ميان استقبال علني امريكا از روي كار آمدن رهبران جديد راستگرا و نگراني پنهان از شكنندگي آنان، پارادوكس ديگري آشكار ميشود: واشنگتن خواهان متحداني قدرتمند در قاره است، اما ممكن است خود را در برابر رييسجمهوراني ضعيف در داخل ببيند كه براي جبران ناتواني داخلي خود، به سياستهاي خارجي نمايشي يا همراستاييهاي ايدئولوژيك تند نياز دارند.
و دقيقا در اينجاست كه پرونده فلسطين و اسراييل به يكي از ميدانهاي اين جبرانسازي بدل ميشود. ممكن است برخي از رهبران جديد به اقدامات نمادين بزرگي روي آورند، مانند تقويت روابط با اسراييل يا ابراز تمايل به انتقال سفارتها به بيتالمقدس؛ نه به عنوان اولويتي داخلي، بلكه بهمثابه پيامي به واشنگتن، جناح انجيلي و محافل محافظهكار حامي اسراييل.
چهارم: كلمبيا؛ نقطه عطفي بس دردناكتر براي فلسطين
كلمبيا در اين بافتار، بسيار فراتر از يك مورد ملي صرف به نظر ميرسد. در دوران رياستجمهوري «گوستاوو پترو »، بوگوتا به عنوان يكي از جسورترين پايتختهاي امريكاي لاتين در نقد اسراييل و اتخاذ مواضعي نزديك به فلسطين و جبهه جهاني جنوب برجسته شد. موضع او فراتر از اظهارات، به گامهاي ديپلماتيك، اقتصادي و سياسي انجاميد كه آن را به بخشي از بلوك بينالمللي منتقد جنگ بر غزه و حامي پيگيري حقوقي بدل كرد.
بنابراين، انتقال كلمبيا به رهبري راستگرايي كه به واشنگتن و تلآويو نزديكتر است، يك تغيير عادي دولت نيست، بلكه تحولي بالقوه در وزن يك كشور محوري در درون قاره به شمار ميرود. اگر اين تحول به سرانجام برسد، فلسطين ممكن است يكي از مهمترين صداهاي امريكاي لاتين را در پروندههاي حقوقي و ديپلماتيك، بهويژه در حمايت از مسيرهاي مرتبط با ديوان بينالمللي دادگستري يا ساير سازوكارهاي Accountability (پاسخگويي) از دست بدهد.
با اين حال، مهمتر آنكه نزديكي محتمل كلمبيا و اسراييل تنها ديپلماتيك نخواهد بود. اسراييل حضوري سنتي در حوزههاي امنيت، آموزش، فناوري و نظارت دارد، و كلمبيا با تاريخچه طولاني خود در مواجهه با گروههاي مسلح، شبكههاي قاچاق مواد مخدر و خشونت داخلي، بازاري طبيعي براي اين نوع همكاري به نظر ميرسد.
و اينجاست كه مساله فلسطين با مساله امنيت داخلي امريكاي لاتين درهم ميآميزد: آيا اسراييل از يك طرف مورد نقد سياسي به شريكي امنيتي در بازسازي نهادهاي دولتي بدل ميشود؟ و اگر چنين شود، عقبنشيني از اين رابطه در آينده، حتي اگر چپگرايان دوباره به قدرت برسند، آسان نخواهد بود؛ چراكه منافع امنيتي و فناوري هنگامي كه ريشه دواندند، از مواضع ديپلماتيك زودگذر دشوارتر قابل زدودن هستند.
پنجم: جامعه فلسطيني و نهادهاي مدني؛ آنچه دولتها نميتوانند محو كنند
با اين همه، نبايد توانايي دولتهاي راستگرا را در محو سرمايه مردمي فلسطين در امريكاي لاتين دست بالا گرفت. اين قاره به كاخهاي رياستجمهورياش خلاصه نميشود و به جهتگيري دولتهاي زودگذر آن محدود نيست. جوامع فلسطيني، لبناني و عربي ريشهداري در اين قاره وجود دارند، بهويژه در شيلي، هندوراس، كلمبيا و برزيل. همچنين اتحاديههاي كارگري، جنبشهاي دانشجويي، گروههاي چپ، كليساها و نهادهاي حقوق بشري به فلسطين از زاويه عدالت تاريخي مينگرند.
تحقيق ميداني منتشرشده در روزنامه بريتانيايي «ميدل ايست آي » (Middle East Eye) نشان داد كه جامعه فلسطيني در كلمبيا (كه ريشههايشان به بيتلحم بازميگردد) خود را گروگان تحولات دولتي نميداند. فعالان آنها تأكيد دارند كه ممكن است سياست رسمي تغيير كند، اما اتحاديههاي كارگري، دانشگاهها و جنبشهاي حقوق بشري كه با فرهنگ مقاومت امريكاي لاتين شكل گرفتهاند، همچنان عرصهاي براي فعاليتهاي حامي فلسطين خواهند بود و ميتوانند دولتها را در پاي صندوقهاي رأي تنبيه كنند.
اين همان چيزي است كه موضع روزنامه «گاردين» نيز آن را تأييد ميكند؛ روزنامهاي كه موج راستگرا را «هديهاي براي اسراييل » در زماني دانست كه با انزواي اروپايي مواجه است، اما از مقامات اسراييلي نگراني نقل كرد كه اين دولتها ممكن است دوام نياورند و هر بازگشت چپگرايان، مواضعي تندتر و خصمانهتر عليه اسراييل در پي خواهد داشت.
ششم: بازتعريف روايت؛ خطرناكتر از از دست دادن رأي
سنجش خسارت فلسطين با نگاه به ارقام رأي در سازمان ملل آسان است. اما خسارت عميقتر با اعداد و ارقام سنجيده نميشود، بلكه با روايتها سنجيده ميشود. حمايت امريكاي لاتين از فلسطين بر زبان رهاييبخشي، عدالت، مبارزه با استعمار و رد استانداردهاي دوگانه استوار بود. اما راستگراي جديد به استفاده از قاموسي متفاوت تمايل دارد: امنيت، مبارزه با تروريسم، حفاظت از مرزها، مشاركت فناورانه و دفاع از «ارزشهاي غربي » يا «يهودي-مسيحي ».
هنگامي كه رابطه با اسراييل به بخشي از گفتمان امنيت، توسعه و فناوري بدل ميشود، مقابله با آن از مقابله با يك تصميم ديپلماتيك منفرد دشوارتر خواهد بود. اسراييل در اينجا نه تنها متحدي سياسي، بلكه الگويي در امنيت، صادرات فناوري و توسعه توانمنديهاي اطلاعاتي جلوه ميكند. اين دقيقا همان جايي است كه خطر واقعي براي فلسطين نه در از دست دادن آراء، بلكه در از دست دادن جايگاه خود در تخيل سياسي رسمي امريكاي لاتين به عنوان آرماني رهاييبخش، و تبديل تدريجي آن به يك «پرونده امنيتي » يا «مناقشهاي دورافتاده » نهفته است.
هفتم: منابع چيني؛ صعود راست در بستر رقابت بر سر جهان جنوب
خوانش چيني از اين صحنه با بسياري از خوانشهاي غربي تفاوت دارد. چين اين صعود را نه صرفا يك رويداد انتخاباتي، بلكه حلقهاي در رقابت گستردهتر واشنگتن و پكن بر سر نفوذ در جهان جنوب ميبيند. روزنامه «گلوبال تايمز » (Global Times) تحليلي از محقق «شيوي شو » منتشر كرد كه به صراحت ميگفت اين موج «پروژهاي منظم امريكايي براي از هم گسيختن ائتلافهاي جهان جنوب » است و فشار بر پترو را با تلاش واشنگتن براي متوقف كردن همبستگي فراقارهاي كه امريكاي لاتين را به چين و فلسطين پيوند ميداد، مرتبط دانست.
همــچنين خبرگزاري رسمي چين «شينهوا» (Xinhua) بر اين نكته متمركز شد كه عقبنشيني موضع كلمبيا تغييري تعيينكننده در ترازوي حمايت جهاني از فلسطين ايجاد نخواهد كرد، بلكه به اندازهاي تناقض اخلاقي در موضع غرب را برجسته ميسازد كه ممكن است همكاري چين و فلسطين را به عنوان جايگزيني براي حمايت رو به افول امريكاي لاتين تقويت كند. همچنين هشدار داد كه صادرات فناوريهاي امنيتي اسراييل به كلمبيا ممكن است تجارب تلخ امريكاي لاتين با ديكتاتوريهاي مورد حمايت امريكا در دهه ۱۹۷۰ را يادآور شود، كه خود به تقويت مخالفت مردمي و تضعيف نفوذ اسراييل در بلندمدت ميانجامد.
هشتم: بازتابهاي امنيتي بر خاورميانه در عرصه امريكاي لاتين
پيامدهاي صعود راستگرايان بر فلسطين از تصوير گستردهتري از خاورميانه در محاسبات امريكايي و لاتيني جدا نيست. نزديكي به اسراييل ممكن است با سختگيري بيشتر نسبت به ايران و احياي گفتمان امنيتي درباره حزبالله و جوامع لبناني در منطقه مرزي مثلثي (برزيل، آرژانتين، پاراگوئه) همراه باشد.
در اينجا، مساله فلسطين از يك پرونده سياسي و حقوقي به پروندهاي امنيتي تبديل ميشود، بهويژه اگر همبستگي با فلسطين به اتهامات كلي درباره افراطگرايي، تأمين مالي يا ارتباط با محورهاي منطقهاي گره زده شود. اين الگو تازه نيست؛ در مراحل پيشين تحت سياستهاي «جنگ عليه تروريسم » ظاهر شد، اما ممكن است امروز در سايه دولتهاي راستگراي همپيمان با واشنگتن و تلآويو، زمينه مساعدتري براي بازگشت بيابد. در نتيجه، عرصه فعاليت فلسطين در امريكاي لاتين ممكن است پيچيدهتر شود: نهتنها افول حمايت رسمي، بلكه احتمال محدودشدن فعاليتهاي مدني، دانشجويي و خيريه تحت عناوين امنيتي.
نهم: منافع اقتصادي سرمايهاي كه بهسادگي تغيير نميكند
بر اساس گزارشهاي اقتصادي «بلومبرگ» (Bloomberg) اسراييل به دنبال ايجاد منطقهاي براي فناوري كشاورزي و امنيتي در كلمبيا، با همكاري واشنگتن، به عنوان بخشي از طرح اتصال قاره به شبكه «كمربند امنيتي» غرب است. اين امر منافع اقتصادي ريشهداري ايجاد ميكند كه هر دولت آينده، حتي اگر چپگرايان بازگردند، براي قطع آن با هزينه سياسي سنگيني مواجه خواهد شد. بدينترتيب، حتي اگر راستگرايان دير نپايند، شبكههاي نفوذ اقتصادي و امنيتي از خود به جاي ميگذارند كه زدودن آنها آسان نيست و عمر نفوذ اسراييل در قاره را طولاني ميكند.
دهم: آيا اين راستگرايان پايدار ميمانند؟ ميان بار پيروزي و چرخه خشم
با وجود تمام موارد فوق، به نظر نميرسد زمان به سود راستگرايان جديد حركت كند. همان شرايطي كه آنان را به قدرت رساند (قطبيشدگي حاد، وعدههاي امنيتي بزرگ، ضعف پايگاه پارلماني) ممكن است همان عواملي باشد كه آنان را ساقط ميكند. اگر اين رهبران در بهبود امنيت و اقتصاد ناكام بمانند، يا با نهادها درگير شوند، محبوبيتشان به سرعت كاهش مييابد. در اينجاست كه فلسطين ممكن است دوباره به صحنه امريكاي لاتين بازگردد؛ نه از دروازه دولتهايي كه ممكن است تغيير كنند، بلكه از دروازه جوامعي كه هنوز حساسيت خود را نسبت به آرمانهاي رهاييبخشي از دست ندادهاند. همانگونه كه خوانش «فارن پاليسي » و موسسه «چتم هاوس» (Chatham House) نتيجهگيري كردهاند، اين رهبران ممكن است «در اپوزيسيون قدرتمندتر از دوران تصدي قدرت باشند » به اين معنا كه ادامه قطبيشدگي، قاره را در حالتي از چرخش مداوم ميان خشم و طرد نگاه خواهد داشت، بدون آنكه ثبات حقيقي حاصل شود.
نتيجهگيري: ميان بار حكومت و بار جانبداري
موج راستگرا در امريكاي لاتين يك بحران دوگانه را آشكار ميسازد: در داخل، بيانگر خشم عمومي از ناكامي نخبگان پيشين است، اما خود بر زميني سياسي شكننده و بدون ميانهاي قوي و اكثريتي پايدار روي كار آمده است. در خارج، بخشي از بازچرخش قاره به سمت واشنگتن و تلآويو است كه سرمايهاي تاريخي و مهم را براي فلسطين در جهان جنوب به خطر مياندازد.
اما اين تحول نه قطعي است و نه پايانيافته. جوامع امريكاي لاتين هنوز حافظه مقاومتي قدرتمند را در خود حفظ كردهاند، جوامع فلسطيني فعال هستند و جنبشهاي حقوق بشري قادرند فلسطين را در عرصه عمومي زنده نگه دارند، حتي زماني كه دولتها عقبنشيني ميكنند. بنابراين، هوشمندانهترين مسير براي فلسطين در اين مرحله، نه تنها تكيه بر دولتهاي زودگذر، بلكه تعميق روابط با نهادهاي مدني، دانشگاهها، اتحاديههاي كارگري، شهرداريها و جنبشهاي عدالت اجتماعي است.
در پايان، شايد بزرگترين پارادوكس اين باشد كه راستگراياني كه امروز به نظر ميرسد پيروز شدهاند، خود درونمايه بحران خويش را حمل ميكنند. آنها در مخالفت قدرتمندتر از دوران حكومتداري هستند. اگر پيروزيهايشان به باري داخلي بدل شود، ممكن است فلسطين بار ديگر به صحنه امريكاي لاتين بازگردد؛ اينبار نه از دروازه دولتها، بلكه از دروازه جوامعي كه هنوز حس عدالتخواهي خود را از دست ندادهاند. از اين منظر، امريكاي لاتين هنوز فلسطين را از دست نداده است؛ اما اين قاره اكنون آزموني دشوار را پيشِ رو دارد و پرسش بنيادين آن ديگر اين نيست كه «آيا فلسطين حمايت قاره را از دست خواهد داد؟» بلكه اين است كه «آيا قاره تعادل اخلاقي خود را از دست خواهد داد اگر بيحساب به محور واشنگتن و تلآويو متمايل شود؟ »
نويسنده و تحليلگر فسطيني