• 1405 دوشنبه 13 مهر
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
fhk; whnvhj بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6357 -
  • 1405 سه‌شنبه 9 تير

پسرم بارون شد؛ بارونِ درخت‌نشين٭

غزل حضرتي

يادم مي‌آيد از وقتي پسرم راه رفتن را شروع كرده بود، هر وقت مي‌خواست از جايي بالا برود، مبلي، ميزي، چهارپايه‌اي، هيچ ‌وقت مانعش نشدم و كمك كردم برود بالا و نترساندمش كه «واي ميفتي، خطرناكه». بعدها كه سرسره را كشف كرد، مي‌بردمش بالاي سرسره مي‌نشاندم. آن بالا برايش خيلي بالا بود. سُر كه مي‌خورد، ته دلش مي‌ريخت و كيف مي‌كرد. او را مي‌گذاشتم روي سكوي روي پارك و مي‌گفتم: «بپر. من مي‌گيرمت.» كمي كه بزرگ شد، مي‌گفتم: «ديگه من نمي‌گيرمت، خودت بپر.» مي‌دانستم بعضي خصايص ذاتي‌اند يا ژنتيكي و تلاش مي‌خواهد تغيير دادنشان. پسرم، بچه‌اي درونگراست و خيلي اهل بپربپر نيست. اندازه خودش مي‌دود و فعاليت فيزيكي مي‌كند. بيشتر ترجيح مي‌دهد از بازي‌هاي ذهنش لذت ببرد. از ارتفاع خوشش نمي‌آيد و اين‌طوري است كه پريدن و شيرجه زدن برايش سخت است. اما در سفر آخري كه با هم راهي شمال شديم، بُعدي از خودش را برايم رو كرد كه كيف كردم. پسرم درخت را گرفت و رفت بالا و آن‌قدر از اين كار لذت برد كه تا دقايق طولاني پايين نمي‌آمد.
 چند درخت را با هم امتحان كرديم، تنه درخت گردو و انجير از بقيه صاف‌تر بودند. پاهاي كوچكش راحت به تنه درخت مي‌چسبيد و مي‌توانست صعود كند. كمي نگران ليزي درخت بودم كه سُر نخورد و ترس در دلش ايجاد نشود، اما او مسلط‌تر از اين حرف‌ها بود. پاهاي بلندش را مي‌گذاشت روي شاخه‌ها و دستش را حلقه مي‌كرد دور شاخه‌هاي دورتر تا راحت‌تر خودش را جاگير كند. يك جايي ديگر خيلي بالا رفته بود و كم‌كم نگران شدم كه اگر بيفتد، دست و پايش آسيب مي‌بيند. به او گفتم: «همونجا بشين، روي اونجا كه شاخه‌ها از هم دور ميشن، همونجا كه شبيه V شده. مي‌دوني منو ياد چي مي‌ندازي؟ يه داستان خوندم سال‌ها پيش، اسمش «بارون درخت‌نشين» بود. تو شبيه اون شدي.» گفت: «يعني چي، بارون درخت‌نشين؟» گفتم: «يكم كه بزرگ‌تر بشي كتابش رو ميدم بخوني. داستانش خيلي قشنگه. يه پسريه يكم از تو بزرگ‌تر. يه درخت بزرگ پهن توي حياط‌شون داشتن كه اين پسر عادت داشت هر روز از درخت بالا بره و تقريبا با درخت دوست بود. يه روز با باباش دعواش ميشه، قهر مي‌كنه و درخت رو مي‌گيره ميره بالا و همونجا مي‌مونه. شب مي‌شه، مادرش و خواهر و برادراش ميان دنبالش كه بيا پايين مي‌خوايم شام بخوريم. ميگه نميام. غذام رو بذارين رو درخت. همين‌جا مي‌خورم. خلاصه كه اين پسر ديگه از درخت پايين نمياد كه نمياد. همونجا مي‌خوابه، همونجا غذا مي‌خوره، از روي شاخه‌هاي درخت ميره اين‌ور اون‌ور، محله رو مي‌بينه، دوستاش رو مي‌بينه، باهاشون حرف مي‌زنه. اونقدر مي‌مونه اون بالا تا پير ميشه.» داستان برايش خيلي جالب بود. دلش نمي‌آمد از درخت بيايد پايين. با صداي بلند برادرش را صدا زد تا به او ملحق شود. اما او كوچك‌تر از آن بود كه بتواند پاهايش را چفت كند دور تنه درخت و خودش را بكشد بالا. پسرم لابه‌لاي درخت‌هاي پهن انجير نشسته بود و داشت از آن بالا همه جا را ديد مي‌زد. به او گفتم: «دفعه بعد كه يكم بزرگ‌تر شدي مي‌توني از روي درخت بري روي ديوار!» اين را كه گفتم با تعجب نگاهي به من كرد كه يعني اين چه پيشنهادي است مي‌دهي؟ خودم هم برايم عجيب بود حرفم. اما دوست داشتم از ديوار بالا برود.
 دوست داشتم مثل بچگي‌هاي خودم، عصرهاي تابستان، وقتي بزرگ‌ترها درحال زواله خواب (چرت بعدازظهر) بودند، از فرصت استفاده مي‌كرديم و مي‌رفتيم در دل باغ پشت خانه مادربزرگ، او هم دست برادرش را بگيرد و برود توي علف‌هاي حياط، خودشان را گم كنند. بروند گوشه‌اي را بكنند به اميد يافتن گنج، بروند هسته‌هاي ميوه‌هايي كه مي‌خوريم را يواشكي چال كنند و رويش را بپوشانند به اميد اينكه گيلاس و سيب برويد. حلزون‌ها را ناز كنند، (اگر بيچاره‌ها را جمع‌ نكنند توي قوطي و نياورند توي خانه) و برگ‌هاي جوروارجور جمع كنند بياورند بچسبانند توي دفترشان. دنبال مرغ‌هاي همسايه كنند، براي سگ‌هاي كوچه غذا ببرند، دراز بكشند زير بيد مجنون و ابرهاي سفيد توي آسمان را بشمارند. دنبال پروانه‌هاي رنگي حياط كنند و از گل‌هاي ريز وحشي لاي درخت‌ها برايم تاج گل درست كنند. 
دلم مي‌خواهد پسرها اينها را تجربه كنند، تازه آن موقع است كه مي‌فهمند كودكي يعني چه، تابستان چطور بايد عشق و حال كرد، چطور مي‌شود در سفر خوش گذراند، چقدر كيف مي‌دهد وقتي قورباغه‌اي از كنار پايت مي‌جهد توي جوي كنار جاده. چقدر خنده‌دار است با گاوي كه دارد علف مي‌خورد حرف بزني و در جوابت بگويد ماااع. چقدر بامزه‌ است كه دنبال مرغ‌ها بدوي و آنها از ترس از روي درختچه‌ها بپرند. چقدر لذت دارد ميوه‌ها را از روي درخت بچيني. آنها بايد بفهمند چطور از طبيعت انرژي بگيرند.
٭ بارون درخت‌نشين نام كتابي از ايتالو كالوينو، نويسنده ايتاليايي است كه در سال ۱۹۵۷ به چاپ رسيد.

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون