سالهاست كه جنگ فقط توپ و تانك، موشك و پهپاد نيست؛ نبرد فقط به ميدانها و نشانههاي نظامي و غيرنظامي خلاصه نميشود. روايت روي ديگر سكه است؛ روايتي كه تلاش ميكند افكار عمومي را در شبكههاي اجتماعي و رسانهها به شكل ديگري بازنمايي و تعريف كند. جنگ اسراييل و امريكا عليه ايران هم از اين قاعده مستثني نبود. همزمان با شليك موشكها، اخبار ضدونقيض هم به ذهنهاي مردم هجوم ميآورد تا بازي قدرت را به نفع خود تمام كنند. دهها كانال و صفحه خبري بيهويت در پلتفرمهاي مختلف راهاندازي شدند تا اذهان عمومي را تسخير كنند. از اينرو، ميليونها كاربر در نبود مرجعي مورد اعتماد براي راستيآزمايي، در ميان انبوهي از اطلاعات درست، نادرست و تاييد نشده قرار گرفتند؛ خيليها اين اخبار و اطلاعات را جدي گرفتند و دنبال كردند؛ برخي هم شايد بيشتر گيج و سردرگم شدند.
اين پرسش سالهاست روي ميز روزنامهنگاران است: چرا در كشورهاي پيشرفته مردم همچنان روزنامهها را ميخوانند و تحليل كارشناسان و خبرنگاران برايشان اهميت دارد، اما حداقل يك دهه است كه در ايران، رسانههاي رسمي جايگاه خود را از دست دادهاند و كسي ديگر سراغ روزنامه نميرود؟ چرا تحليل و دقت در بررسي اتفاقات براي مردم اهميتي ندارد و اعتماد عمومي در اين زمينه نسبت به رسانههاي داخلي از بين رفته است؟
افول مرجعيت رسانه بهويژه و بار ديگر در دوران جنگ ايران، همزمان با گسترش فيكنيوزها خودنمايي كرد؛ موضوعي كه «حميد شاكري» دكتراي جامعهشناسي و عضو موسسه ايرانشناسي بريتانيا درباره آن به «اعتماد» ميگويد: «بياعتمادي به رسانههاي رسمي بيشك يكي از مهمترين بسترهاي رشد فيكنيوز است. وقتي جامعه احساس كند روايتهاي رسمي همه واقعيت را بازتاب نميدهند، به منابع جايگزين ميرود؛ حتي اگر آن منابع فاقد اعتبار حرفهاي باشند. اما اين بياعتمادي ابعادي فراتر از سياست دارد.» او با اشاره به پيمايش موسسه رويترز در سال ۲۰۲۳ توضيح ميدهد: «ايران از جمله كشورهايي است كه پايينترين سطح اعتماد به رسانههاي داخلي را دارد. اين اعتماد در طول دههها و نه يكشبه فرسوده شده؛ هر بار كه جامعه خبري را كه مراجع رسمي انكار ميكرد، از مسيرهاي غيررسمي دريافت ميكرد، ضريب بياعتمادي عميقتر شد. بخشي از مرجعيت رسانهاي به رسانههاي فارسيزبان خارج از كشور منتقل شده؛ اما برخي از اين رسانهها هم به بازيگران ايدئولوژيك تبديل شدهاند و گاه از اصول حرفهاي روزنامهنگاري فاصله ميگيرند. نتيجه آن هم جامعهاي معلق است ميان روايتهاي رسمي و ضدروايتهاي هيجاني، كه بحران اعتماد را عميقتر ميكند.»
عطشِ فوري دانستن
به اعتقاد اين جامعهشناس «در دورههاي جنگ و بحران، نياز به خبر ديگر صرفا يك نياز اطلاعاتي نيست؛ به واكنشي رواني در برابر اضطراب و نااطميناني تبديل ميشود. مردم ميخواهند هرچه سريعتر بدانند چه رخ داده و چه خطري در پيش است. همين عطش فوري دانستن، زمينه رشد كانالها و صفحات غيررسمي را فراهم ميكند.» شاكري با يادآوري اينكه در شبهاي اول بحران، شاهد بوديم كه صدها كانال تلگرامي ناشناس با دهها هزار عضو شكل گرفتند، ميگويد: «فيلمهايي كه موقعيت جغرافياييشان نامعلوم بود، پيامهاي صوتي كه هويت گوينده مشخص نبود و اسكرينشاتهايي از گفتوگوهاي خصوصي، همه ظرف چند ساعت ميليونها بار بازنشر شدند، پيش از آنكه رسانههاي حرفهاي فرصت راستيآزمايي پيدا كنند.» او تاكيد ميكند كه« ريشه عميقتر اين پديده اما در فروپاشي مرجعيت رسانهاي است. وقتي رسانههاي رسمي خبري پخش نميكنند يا دير پخش ميكنند، جامعه به جاي خلأ، خودش خلأ را پر ميكند. اين را در بحرانهاي مشابه هم ديدهايم؛ در جنگ غزه، شبكههاي اجتماعي نبرد روايي موازي با نبرد نظامي برپا كردند؛ تصاويري كه منسوب به يك طرف بودند، اما بعدا معلوم شد متعلق به جنگ ديگري در سالهاي قبلند.» به عقيده او «شبكههاي اجتماعي نيز ساختار خبر را از بنيان تغيير دادهاند. امروز هر كاربر ميتواند همزمان توليدكننده و بازنشركننده خبر باشد. مرز ميان خبر، تحليل و شايعه محو ميشود و محتواي هيجاني بر گزارشهاي حرفهاي پيشي ميگيرد. گسترش فيكنيوز، بازتاب بحران عميقتري است كه ميتوان گفت بحران اعتماد عمومي و افول مرجعيت رسانهاي در جامعه معاصر است.» سخنان شاكري درحالي است كه به نظر ميرسد بخشي از جامعه امروز، خبر را نه براي آگاهي، بلكه براي مديريت اضطراب و ترس مصرف ميكند. تحليل اين جامعهشناس از اين الگوي مصرف خبر اين است: «در شرايط بحران، خبر براي بسياري از افراد ابزار آگاهي نيست؛ سازوكاري رواني براي مهار اضطراب است. انسان در وضعيت نااطميناني تلاش ميكند با دنبال كردن خبر، احساس تسلط بر شرايط را حفظ كند؛ حتي اگر اخبار متناقض، تاييد نشده يا خود اضطرابزا باشند. اين وضعيت گاه شكل اعتياد به خود ميگيرد. بارها از مردم شنيديم كه ميگفتند «ميدانم كه ديدن اين فيلمها به من آسيب ميزند، اما نميتوانم نگاه نكنم.» روانپزشكان در همين دوره گزارش دادند كه مراجعه براي اختلالات اضطرابي و بيخوابي افزايش چشمگيري داشته. بسياري نيمهشب هم تلفن همراهشان را چك ميكردند تا مطمئن شوند اتفاق تازهاي نيفتاده؛ انگار كه آگاهي از فاجعه، كمتر از بيخبري از آن ترسناك است.»
آسيبهاي زيستن در فضاي دائمي هشدار
اين جامعهشناس با بيان اينكه الگوريتمهاي شبكههاي اجتماعي اين چرخه را تشديد ميكنند، ميگويد: «توييتر يا همان ايكس در تحقيقي كه خودش منتشر كرد، تاييد كرد كه محتواي احساسي و جنجالي تا شش برابر بيشتر از محتواي خنثي بازنشر ميشود. بر اين اساس مساله امروز ديگر وفور اطلاعات نيست؛ فرسودگي رواني ناشي از زيستن در فضاي دائمي هشدار، شايعه و روايتهاي متضاد است.» نكته ديگر اين است كه اخبار كوتاه، هيجاني و فوري، حتي بدون منبع معتبر، بيش از گزارشهاي تحليلي و حرفهاي مورد توجه قرار ميگيرند. اين پرسش مطرح ميشود كه آيا با نوعي تغيير فرهنگي در مواجهه با اطلاعات روبهرو هستيم؟ شاكري با پاسخ مثبت به اين سوال، توضيح ميدهد: «ما با يك چرخش فرهنگي واقعي در نحوه مواجهه با اطلاعات روبهرو هستيم. در فضاي شبكههاي اجتماعي، سرعت و هيجان جاي دقت و تحليل را گرفتهاند. مخاطبِ غرقشده در انبوه اطلاعات، به خبرهاي كوتاه، فوري و احساسي جذب ميشود؛ چون توجه محدود است و هيجان راحتتر از استدلال به چشم ميآيد. يك مثال گويا اين است كه در اوج بحران، يك پست اينستاگرامي سهثانيهاي با ادعايي تأييد نشده در عرض دو ساعت بيش از دو ميليون بار ديده شد، در حالي كه گزارش تحليلي يك روزنامه معتبر درباره همان موضوع، در طول يك روز كمتر از ۱۵ هزار بازديد داشت. اين تفاوت عددي، تفاوت فرهنگي را بهخوبي نشان ميدهد.» او اين قضيه را بخشي از «اقتصاد توجه» در عصر ديجيتال ميداند: «رقابتي كه در آن جذابيت و سرعت بر صحت و عمق غلبه ميكند. اما اين تغيير فقط تكنولوژيك نيست؛ فرهنگي هم هست. جامعهاي كه دههها با اطلاعات ناقص و روايتهاي رسمي زيسته، بهتدريج ظرفيت صبر براي تحليل عميق را از دست داده. نتيجه آن اين است كه نه فقط گسترش فيكنيوز، بلكه بازتعريف كامل الگوي فرهنگي مصرف اطلاعات شكل گرفته است.»
خدشه به درك جمعي از حقيقت
اين توضيحات درحالي است كه در فضاي شبكههاي اجتماعي، مرز ميان شاهد عيني، تحليلگر، شايعهساز و رسانه حرفهاي تا حد زيادي از بين رفته است. اين وضعيت حتما بر درك جمعي از حقيقت تاثير ميگذارد؛ موضوعي كه اين جامعهشناس درباره آن ميگويد: «شبكههاي اجتماعي ساختار سنتي توليد خبر را از پايه دگرگون كردهاند. در گذشته، خبر از مسير نهادهاي حرفهاي روزنامهنگاري ميگذشت؛ امروز هر فردي با يك تلفن ميتواند همزمان شاهد، راوي، تحليلگر و ناشر باشد. اين دموكراتيزاسيون روايتگري، هم فرصت است هم تهديد.» شاكري با بيان اينكه نمونه روشن اين وضعيت را در همين بحران ديديم، توضيح ميدهد: «يك كاربر عادي كه ادعا ميكرد از منطقهاي خاص گزارش ميدهد، صدها هزار دنبالكننده پيدا كرد. بعدا معلوم شد آن حساب كاربري چند ماه پيش ساخته شده و هيچ سابقه روزنامهنگارياي ندارد. مخاطبان هم نميدانستند چهكسي را باور كنند: رسانه رسمي كه دير خبر ميدهد، يا صفحه ناشناسي كه سريع اما احتمالا نادرست؟» او با تاكيد بر اينكه در جنگ، اين پديده ابعاد خاصي پيدا ميكند، معتقد است كه هر طرف تلاش ميكند نه فقط واقعيت ميداني، بلكه تفسير آن را هم كنترل كند.« جنگ اوكراين نمونه كلاسيك اين جنگ روايتها بود؛ همان ويدئو از دو طرف با توضيحات كاملا متضاد منتشر ميشد. بنابراين بحران امروز ديگر صرفا بحران اطلاعات نيست؛ بحراني در داوري حقيقت در عرصه عمومي است.»
بازار داغ شايعه در نبود جريان آزاد اطلاعات
اما در جوامعي كه تجربه طولاني بحران، نااطميناني و سانسور داشتهاند، شايعه و خبر غيررسمي چه كاركرد اجتماعي پيدا ميكند؟ شاكري پاسخ ميدهد: «وقتي جريان آزاد اطلاعات محدود باشد، شايعه سازوكاري براي پر كردن خلأ اطلاعاتي ميشود. يك نمونه تاريخي اين است كه در دوران جنگ هشتساله ايران و عراق، مردم اخبار واقعي جبهه را علاوهبر صداوسيما، از طريق نامههاي سربازان، تعريفهاي بازگشتگان از جبهه و شبكههاي دهانبهدهان ميگرفتند. امروز همان كاركرد به تلگرام و واتساپ منتقل شده؛ فناوري عوض شده اما نياز اجتماعي همان است.» به اعتقاد او «از منظر جامعهشناختي، شايعه در شرايطي شكوفا ميشود كه اضطراب اجتماعي بالا و مرجعيت رسانهاي ضعيف باشد. خبر غيررسمي فقط اطلاعرساني نيست؛ احساس مشاركت، همدلي و كنترل بر وضعيت را هم ايجاد ميكند. شايعه، گاه نوعي همبستگي جمعي در برابر ابهام و تاريكي است. به همين دليل، مقابله با فيكنيوز فقط از طريق تكذيب ممكن نيست. تكذيب با خلأ اعتماد كاري ندارد. راهحل واقعي، بازسازي اعتماد عمومي و تقويت رسانههاي مستقل و حرفهاي است.» اين وضعيت پيامدها و تاثيراتي هم بر حافظه جمعي، روابط اجتماعي و روان جمعي جامعه خواهد داشت؛ موضوعي كه از نگاه اين جامعهشناس پوشيده نميماند و ميگويد: «تداوم زندگي در فضاي آكنده از اخبار جعلي و روايتهاي متناقض، بهتدريج نوعي فرسايش رواني و فرهنگي ايجاد ميكند. جامعه ديگر فقط با كمبود حقيقت مواجه نيست؛ با بحران در توانايي تشخيص حقيقت روبهرو است. پيامد اين وضعيت براي روان جمعي جدي است؛ اضطراب مزمن، بدبيني فراگير و نوعي بيتفاوتي دفاعي كه در آن فرد از ترس فريب خوردن، ترجيح ميدهد هيچچيز را باور نكند.» او معتقد است كه عميقترين آسيب بر حافظه جمعي وارد ميشود. يك آزمايش ذهني ساده اين است كه از ۱۰ نفر بپرسيد «در فلان شب چه اتفاقي افتاد؟» احتمالا 10 روايت مختلف ميشنويد. اين پراكندگي در جوامع پس از بحران ثبتشده است؛ پژوهشگران حافظه جمعي نشان دادهاند كه در جوامعي كه بحران رسانهاي شديد داشتهاند، حتي ۱۰ سال بعد روايتهاي كاملا متناقضي از همان رويداد در گروههاي مختلف اجتماعي بازگو ميشود. وقتي درباره واقعيت توافق نباشد، درباره راهحل هم توافق نخواهد بود.
فرسايش اعتماد جمعي و تضعيف انسجام اجتماعي
از طرفي، به گفته شاكري «روابط اجتماعي هم آسيب ميبينند. شنيدهام از خانوادههايي كه سر «كدام خبر را باور كنيم» دعوا كردهاند؛ از دوستيهايي كه بر سر اعتبار يك كانال تلگرامي به هم خورده. اين همان «فرسايش سرمايه اجتماعي» است كه جامعهشناسان از آن ميگويند: وقتي اعتماد عمومي ضعيف ميشود، همكاري جمعي، همدلي و پيوندهاي مدني هم تحليل ميروند. مساله امروز صرفا گسترش فيكنيوز نيست؛ فرسايش اعتماد جمعي و تضعيف انسجام اجتماعي در جامعهاي است كه هنوز مشغول زيستن در بحران است، و اين خطرناكتر از هر خبر جعلي است.» «محمدرضا اسلامي»، پژوهشگر توسعه نيز در گفتوگو با «اعتماد» بر اين نكته تاكيد دارد كه جنگ سال گذشته ميان اسراييل و ايران نشان داد كه قدرت رسانهاي طرفين گاهي بيش از توان نظاميشان سرنوشتساز شد. در روزهاي پس از آن آتشبس، رسانههاي جهاني از نيويوركتايمز گرفته تا آروتز شوا و الجزيره، صحنه جنگي ديگر بودند كه شامل بازنمايي هويت، مقصرسازي، قربانينمايي و مهندسي افكار بينالمللي ميشد. اسراييل با بهرهگيري از شبكهاي يكپارچه از رسانههاي حرفهاي، خود را به عنوان قرباني نشان داد، در حالي كه ايران در بسياري از روايتها، بدون اينكه حتي فرصت دفاع داشته باشد، در نقش مهاجم قرار گرفت.»
روايتها، تحريم ميآورند يا منزوي ميكنند
او روايتسازي را قدرت معنا ميكند: «تاثيرگذاري بر افكار عمومي بينالمللي منجر به شكلگيري اجماعهاي سياسي و حتي امنيتي ميشود. روايتها هستند كه تحريم ميآورند، همراه ميسازند، يا منزوي ميكنند. اما در اين نبرد، ما نهتنها عقب ماندهايم، بلكه ابزارهاي محدودي هم براي بازي داريم.» اسلامي با اشاره به ضعف تاريخي رسانه ملي، توضيح ميدهد كه صدا و سيماي جمهوري اسلامي ايران، بهجاي آنكه منبعي قابلاتكا براي مخاطب داخلي و صدايي رسا براي مخاطب جهاني باشد، امروز بيش از هر چيز، عامل «دافعه رسانهاي» شده است. زبان كهنه، قالبهاي فرسوده و روايتهاي تكبعدي و حماسي، نهتنها بر مخاطب خارجي تاثير ندارد، بلكه مخاطب داخلي را هم خسته كرده است.» به عقيده اين پژوهشگر توسعه «اسراييل بهخوبي ميداند كه جنگ امروز در توييتر، فاكسنيوز و يوتيوب تعيين ميشود، نه صرفا در جولان يا حيفا. از روايت زنان سرباز تا فيلمهاي احساسي از شهروندان، از حضور حسابشده در برنامههاي تلويزيوني تا كمپينهاي هماهنگ در فضاي مجازي، همه بخشي از يك استراتژي روايتسازي هستند كه ايران تقريبا هيچ حضور موثري در مقابل آن ندارد.»
براي هوش مخاطب احترام قائل باشيم
اسلامي با تاكيد بر اهميت بازسازي ساختار رسانهاي ايران، معتقد است نهادهاي رسانهاي رسمي بايد از حالت ابلاغيهاي به وضعيت روايتمحور، گفتوگومدار و متنوع تغيير شكل دهند. رسانهاي كه تنها براي بيانيهخواني ساخته شده، نميتواند در ميدان رواني رقابت كند. همچنين، حضور نخبگان رسانهاي، استفاده از قالبهاي نوين و بهرهگيري از تجربه ايرانيان رسانهاي خارج كشور ضروري است، چراكه بايد به فطرت انساني باور داشت و براي هوش مخاطب احترام قائل شد. او با بيان اينكه بايد از توليدات رسانهاي تحريكآميز عليه يهوديان پرهيز كرد، مثال ميزند: «هر كنش رسانهاي كه به مظلومنمايي اسراييل كمك كند، عملا ضربهاي به روايت ايران وارد ميكند. جامعه غرب نسبت به موضوع هولوكاست و مظلوميت يهوديان بسيار حساس است؛ اين يك فكت است، نه تحليل. دشمني شعاري با يهوديان يا تكرار ايده «از بين بردن اسراييل» نهتنها مخاطبي نميآورد، بلكه بهسادگي در قالب نفرتپراكني در جامعه بينالمللي بازنمايي ميشود و ميدان را براي اسراييل باز ميگذارد. ما بايد براي جوانان غربي، زباني نو، انساني و مستند داشته باشيم، نه فريادهاي بيحاصل.»
تقويت روايت دشمن با توليدات راديكال
او در ادامه راهكارهاي حل اين معضل به اهميت هشياري نسبت به نفوذ در توليدات رسانهاي داخلي تاكيد ميكند: «موجي از توليدات راديكال، احساسي و شعاري در رسانههاي مختلف داخلي كه بعضا از بسترهاي رسمي منتشر شدند، نهتنها باعث عصبانيت و دلزدگي مردم، بلكه موجب تقويت روايت دشمن شدند. جنگ نشان داد نفوذ امنيتي و رسانهاي در دستگاههاي داخلي جدي است. بايد مراقب جاسوساني بود كه با توليد محتواي خشن، غيرعقلاني و محرك، جامعه را به سمت افراط سوق ميدهند و چهره ايران را در جهان تخريب ميكنند.» اسلامي همچنين بر لزوم بازنگري در غيبت ديپلماتيك ايران در امريكا تاكيد ميكند و ميگويد: «ايالات متحده فقط اقتصاد اول جهان نيست؛ بلكه بزرگترين ميدان رسانهاي، توليد روايت و تاثيرگذاري فرهنگي در جهان نيز هست. ايران در اين ميدان نهتنها ضعيف عمل كرده، بلكه به دليل نبود سفارت و نهاد رسمي در واشنگتن، هيچ امكان مستقيمي براي گفتوگو با اليت، رسانهها و افكار عمومي امريكايي ندارد.» نتيجهگيري اين پژوهشگر توسعه با طرح اين پرسش است: «آيا زمان آن نرسيده كه غيبت ايران در ميدان رسانهاي بازنگري شود؟ جنگ بمبها شايد ۱۲ روز يا بيش از يك ماه طول كشيد، اما جنگ ذهنها و روايتها سالها ادامه خواهد داشت. پيروزي در اين ميدان، نه با موشك، بلكه با روايتهاي هوشمندانه، انساني و حرفهاي رقم ميخورد. بنابراين بايد براي هوش مخاطب احترام قائل شد.» با توجه به اظهارنظرهاي شاكري و اسلامي ميتوان اينطور نتيجهگيري كرد آنچه جنگهاي اخير آشكار كرد صرفا گسترش فيكنيوز يا افزايش كانالهاي خبري بيهويت نبود، بلكه عميقتر شدن بحران اعتماد و فرسايش مرجعيت رسانهاي بود. در چنين فضايي، سرعت انتشار اطلاعات گوي سبقت را از دقت ميربايد و مخاطب، ميان روايتهاي متناقض، ناچار به داوري درباره حقيقت ميشود. مقابله با اين وضعيت نيز تنها با تكذيب اخبار جعلي يا محدود كردن جريان اطلاعات ممكن نيست. بازسازي اعتماد عمومي، تقويت رسانههاي حرفهاي و مستقل، توسعه سازوكارهاي راستيآزمايي و ارتقاي سواد رسانهاي، پيششرطهايي هستند كه ميتوانند در بحرانهاي آينده، جامعه را در برابر آشفتگي اطلاعاتي و جنگ روايتها مقاومتر كنند.