به مناسبت زادروز ناصر تقوايي
هنرمندي كه كلمه را قاب ميكرد ...
رضا كياني
گاهي يك تولد، فقط آغاز زيستن يك انسان نيست؛ آغازِ زباني تازه است براي ديدن جهان. بعضي آدمها، از همان روز نخست، گويي با خود نگاهي به دنيا ميآورند كه سالها بعد، ديگران نامش را هنر ميگذارند. نه به اين دليل كه جهان را متفاوت ساختهاند، بلكه چون آن را چنان ديدهاند كه پيش از آنان كسي نديده بود... .
در سكوتِ نفسگير تيرماه، وقتي آفتاب بر پيشاني بندر ميتابد و بادِ شرجي خاطرات را از لاي نخلها ميربايد، نامي در گوشِ تاريخ ميپيچد: ناصر تقوايي. زادروزش19 تير، براي ما تقويمِ ديگري ميشود؛ تقويمي كه نه با روزها كه با نگاهش سنجيده ميشود. در اين روز، سينماي ايران نه يك فيلمساز كه يك جهانبيني را جشن ميگيرد؛ نگاهي كه در آن، كلمه به تصوير ميرسد و تصوير، به كلمه پناه ميبرد و چه مناسب است كه در چنين روزي، از او بگوييم؛ از مردي كه جنوب را در قابِ دوربينش محصور نكرد، بلكه قاب را به وسعتِ جنوب گشود... .
نام ناصر تقوايي را بايد آهسته بر زبان آورد؛ مثل نامِ دريا در گرگوميشِ بندر. او از جنوب برخاست، از خاكي كه در گرماي خود، رازهاي نهفته تاريخ و مردمش را در دل داشت؛ خوزستان، اين سرزمينِ پُر از خون و عرق، جايي كه مرزهاي سنت و مدرنيته به هم ميرسيد... تقوايي از آن فيلمسازاني نبود كه تصوير را به شتاب بسپارند و قصه را خرجِ روزمرّگي كنند. ميان او و هر فيلم، مكثي بود؛ مكثي شبيه فاصله نفس تا كلمه. تقوايي جهان را مينوشت و بعد آن را ميديد يا شايد نخست ميديد و بعد در زبانش به بلوغ ميرساند. سينمايش از جنس تامل بود، نه تعجيل. پيش از آنكه دوربين را به دست بگيرد، قلم را آزموده بود. داستاننويس بود و با ريتم جمله، با سكوت ميان واژهها، با لرزشِ پنهانِ شخصيت آشنا. همين پيشينه ادبي، قابهايش را بدل به صفحههايي نانوشته كرد؛ صفحههايي كه نور بر آنها مينشست و شخصيتها، مثل كلمههايي زنده، در آن حركت ميكردند. او به سينما همچون ادامه ادبيات مينگريست؛ نه براي روايتِ صرف كه براي كشف لايههاي پنهان انسان... . در جهان تقوايي، اقتباس يك ترجمه ساده نبود؛ گفتوگويي بود ميان دو زبان. زبان كلمه و زبان تصوير. تقوايي به متن وفادار ميماند، اما نه با تقليد كه با درك جان اثر.
ادبيات برايش منبع الهام بود، نه عصا. به همين دليل، حتي آنجا كه اقتباسي در كار نبود، روح روايت ادبي در تار و پود فيلمهايش جاري ميماند. اقتباسهايش هرگز شبيه ترجمه تحتاللفظي نيستند؛ او با نويسندگان همنفس ميشد. با غلامحسين ساعدي در «آرامش در حضور ديگران» چنان به واكاوي تنهايي انساني پرداخت كه فيلم، فراتر از اقتباس، بدل به كشفِ تازهاي از جهان ساعدي شد و همين جا بود كه تقوايي مرز ميان ادبيات و سينما را نه ديوار كه پنجرهاي ديد براي تماشاي دوسويه. حتي در «نفرين» نيز كه از دل داستان «باتلاق» از ميكا والتاري، نويسنده فنلاندي، برآمده، نشاني از ترجمه ساده نميبينيم. تقوايي باتلاق را از سرزميني ديگر به جنوبِ خود آورد، اما نه تنها با قايق كلمات كه همراه با جادوي تصوير. آنجا كه وسواس، ديوار به ديوارِ خانه ميدود... اما شايد درخشانترين نمونه اين همنفسي، «ناخدا خورشيد» باشد؛ جايي كه تقوايي از دلِ «داشتن و نداشتن» همينگوي، نه يك كپي بومي شده كه اثري كاملا مستقل و ايراني بيرون كشيد. ناخدا خورشيد، با آن لهجه جنوبي و آن نجابتِ خاموش، نه هري مورگان كه خودِ ما بود؛ مردي از جنوب ايران كه در بنادر داغ و گرفتار قاچاق و فقر، دست به انتخاب ميزند. تقوايي نشان داد اقتباس يعني همين: رسيدن به آن نقطه كه نويسنده خارجي در تو ذوب شود و از تو چيزي بسازد كه مال خودت باشد. پيشتر در همين مسير، «دايي جان ناپلئون» را ساخت. پزشكزاد با طنز نافذش نسلي از ايرانيان را به نقد كشيده بود و تقوايي با سريال خود، آن نقد را چنان در قاب تصوير نشاند كه كاراكترها از متن بيرون زدند و وارد فرهنگ عامه شدند. دايي جان ناپلئون براي ما ديگر فقط يك شخصيت داستاني نيست؛ بخشي از خودشناسي جمعيمان است. اما «كاغذ بيخط»؛ جايي كه تقوايي نشان داد، ميتواند از دلِ يك طرح ساده از مينو فرشچي، جهاني بسازد كه در آن، نوشتن و زيستن چنان در هم تنيده ميشوند كه تماشاگر از خود ميپرسد: «آيا من هم دارم زندگيام را مينويسم يا نوشتهاي را زندگي ميكنم؟» اين فيلم، پايانبخشِ شايستهاي بود براي كارنامه كسي كه هميشه ميان كلمه و تصوير پلي زد از جنسِ جان... در كنار آن اقتباسهاي درخشان، فيلمهايي هم هستند كه نامِ كتابي بر پيشاني ندارند، اما بوي روايت ميدهند؛ آثاري كه از صفحهاي چاپ شده برنخاستهاند، بلكه از دل زيستهترين لحظههاي واقعيت جوانه زدهاند.
تقوايي در آنها، نه به متني مكتوب كه به ضربانِ زندگي گوش سپرده است؛ به خاك، به آفتاب، به سكوت آدمهايي كه قصهشان را كسي ننوشته بود... در «صادق كرده» ما با اقتباس ادبي روبهرو نيستيم، اما با حقيقتي عريان مواجهيم؛ فيلمي برگرفته از حادثهاي واقعي كه در دست تقوايي بدل به افسانهاي تلخ ميشود! صادق، تنها يك مرد نيست كه سايهاي است بر ديوار غيرت و خشونت و سرنوشت. تقوايي از دل يك واقعه، اسطورهاي زميني ميسازد؛ اسطورهاي كه خاك جنوب را بر شانه دارد و آفتاب تندِ واقعيت را در چشم... . «اي ايران» نيز اگرچه بر شانه متني ادبي بنا نشد، اما لحن فيلم، طعنهآميز و چندلايه، به نمايشنامهاي نانوشته ميماند. طنز، چون پردهاي نازك، بر چهره قدرت كشيده ميشود و پشت آن، پرسشي جدي درباره هويت و مقاومت شكل ميگيرد.
تقوايي ميخنداند، اما خندهاش بيريشه نيست؛ از زخمي قديمي برميخيزد... اما جهان تقوايي تنها به سينماي داستاني خلاصه نميشد. او را مستندساز چيرهدستي ميشناسيم؛ با دوربيني كه هرگز بيروح نبود. شايد راز اين تسلط در نگاه عكاسانهاش ريشه داشت؛ همان توانايي شكار لحظههاي ناب در قابِ زمان. تقوايي در مستند نيز شاعر ميماند؛ ميدانست مستند يعني تماشاي جهان از دريچه عشق به انسان... . از مستندهايش نبايد به سادگي گذشت؛ «باد جن» با پرداختن به مراسم زار، همچنين آثار قابل اعتناي ديگري نظير «اربعين»، «مشهد قالي» و... در همه اين آثار، صداي بيصداي تقوايي را ميشنويم؛ صدايي كه نه در كلام كه در انتخاب سوژه و نگاه عميق به آدمهاي عادي جاري است. او براي من، مستندساز بود، پيش و بيش از هر چيز، چراكه مستندهايش آينه تمامنماي دغدغههاي انسانياش بودند. ميراث تقوايي نه در شمار فيلمهايش كه در كيفيت نگاه او است. تقوايي فيلم نميساخت تا در جريان باشد؛ فيلم ميساخت تا چيزي را روشن يا دستكم پرسشي را دقيقتر طرح كند.
هر قابش انديشيده بود، هر سكوتش حساب شده. او به سينما همچون مسووليتي اخلاقي و فكري مينگريست، نه حرفهاي براي تكرار... امروز، وقتي به كارنامهاش نگاه ميكنيم، با هنرمندي روبهرو هستيم كه حرف داشت و مهمتر ميدانست چگونه آن را بيان كند. پلي كه ميان ادبيات و سينما زد، هنوز استوار است. تقوايي نشان داد تصوير، اگر از انديشه عبور كند، ميتواند همسنگ واژه بايستد و گاه، حتي فراتر از آن، در سكوتي روشن، حقيقت را نجوا... هجرت ابدي اين هنرمند انديشمند (در سال ۱۴۰۴)، چيزي شبيه فروكش كردنِ يك دريا بود. گويي جنوب، يكبار ديگر داغدار شد، بادهاي شرجي، خبر را آهسته در كوچههاي بندر پيچاندند و موجها، نامش را زير لب تكرار كردند. رفتن او، فقط رفتن يك فيلمساز نبود؛ كوچِ مردي بود كه كلمه را ميفهميد و تصوير را حرمت ميگذاشت. سينما در سوگ او، نه سياه پوشيد كه مكث كرد؛ همان مكث آشنايي كه هميشه ميان نفس و واژه در آثارش جاري بود. تقوايي نه فقط فيلمساز كه راوي زيستن بود. هر پلانِ فيلمهايش، از انتخاب زاويه دوربين تا سكوتِ ميان ديالوگها، حاملِ نگاه «انسانشمول» است. شايد راز ماندگارياش در همين باشد: او از جنوب آمد، اما به تمام ايران تعلق داشت... .