آنچه هانري كربن نگفت
محسن آزموده
درباره هانري كربن بسيار گفتهاند و نوشتهاند و احتمالا خواهند نوشت. غير از آن، اين روزها اطلاعات و دادهها در مورد او را از همه جا ميتوان يافت. حتي كساني كه تا ديروز «هانري كربن» را «هانري كربن» ميخوانده، ميتوانند با چند سوال از چت جيپيتي و انواع و اقسام هوش مصنوعي، اطلاعاتي ولو سطحي كسب كنند كه هانري كربن كيست و چه كار كرده يا دستكم نامش را چطور بايد خواند.
اما لااقل تا اين ساعت آنچه چت جيپيتي و ساير ابزارهاي هوش مصنوعي درباره هانري كربن نميتواند براي ما بازگو كند، بيان يك تجربه شخصي است. بنابراين در اين يادداشت قصد دارم از تجربه خودم به عنوان يك روزنامهنگار در حوزه انديشه بگويم كه چرا و چگونه از فلسفه به تاريخ سفر كردم، نه به واسطه آنچه كربن و كلا فلسفه به شيوهاي كه او ميآموخت، به من گفت، بلكه به علت آنچه ايشان به من نگفتند و ناگزير شدم آن را در جاي ديگري بجويم.
من كه از نوجواني عاشق فلسفه اسلامي به روايت علامه طباطبايي و شهيد مطهري و آيتالله مصباح و آيتالله جوادي آملي بودم و سپس فلسفه غرب من را شيفته خودش كرد و كارشناسي ارشد فلسفه را در دانشگاه تهران با نگارش پاياننامهاي درباره هايدگر و عرفان مسيحي به پايان رساندم، من كه از همان هجده، نوزده سالگي كه مشتري مجلات روشنفكري بودم، نام هانري كربن را هم شنيدم و از خواندن روايت استاداني چون داريوش شايگان و سيد جلالالدين آشتياني از او و از جلساتش با علامه طباطبايي و استادان قديم به وجد ميآمدم، من كه چندين سال دلبسته افكار و انديشههاي احمد فرديد و شاگردانش بود و وقتي فهميدم فرديد خود متاثر از كربن بوده، احترامم به او صدچندان شد.
اگرچه بعدا كه به علت جواني راديكال و منتقد شدم و از فرديد و فرديديها فاصله گرفتم، اندكي هم نسبت به كربن بدبين شدم، به اين عنوان كه او نيز از كساني بوده كه از تمايز و تقابل غرب و شرق سخن گفته و سرود ياد مستان داده و بر آتش غربستيزي و تجددستيزي هويتانديشان و اصحاب بازگشت به خويشتن دميده و از اين جهت دستكم به اندازه ايشان -اگر نه بيشتر- در آنچه پس از مرگش در ايران رخ داد، نقش داشت.
امروز به عنوان آدمي ميانسال البته جرات ندارم كه اينقدر محكم و استوار ديگران را قضاوت و حكم صادر كنم. هزار بار گفتهاند و شنيدهايم و آنهايي هم كه نميدانند، بد نيست بدانند كه هانري كربن خدمات بسياري به ايران و تشيع كرد. ازجمله آنكه نام تشيع را در كرسيهاي اسلامشناسي دانشگاههاي غربي زنده كرد و اهميت و ارزش حكماي ايراني به ويژه سهروردي را به آنها و حتي به خودمان نشان داد.
كربن همچنين با شرح و پديدارشناسي و كشفالمحجوب انديشه سهروردي فكر و انديشه باستاني ايراني را زنده كرد و سهم و اهميت حكمت خسرواني را به ما و به هر آن كسي كه عاشق فكر و انديشه است، نشان داد. در اين خدمات كه شكي نيست، اما كربن به دلايلي كه تفصيل آن در اين مقال و مجال نميگنجد، سياستگريز بود، يعني از سياست روز و زمانهاش گريزان بود و عمدا و آگاهانه كاري به تاريخ نداشت. او به دنبال معنويتي گمشده زائر شرق شده بود و گريزان از غربت غربي، خردي جاودان و بيمكان و بيزمان را ميجست. در روايت او از تاريخ فلسفه اسلامي، تحولات سياسي و اجتماعي و اقتصادي و فرهنگي و جغرافيايي و محيطزيستي جاي چنداني نداشت. تاريخ مورد علاقه او، تاريخ قدسي بود و زمان موردپسندش، زمان دوري. تاريخ براي او ثانوي و عرضي محسوب ميشود، نه امري ذاتي و اصيل و اساسي كه در شكل و محتواي انديشهها و افكار تاثير ميگذارد و بايد در متن فلسفه به آن انديشيد.
مثلا او توضيح نميداد كه چرا ابنسينا اينقدر آواره بود و اين سرگرداني چه تاثيري در فكر و انديشهاش گذاشت. او نميگفت كه چرا غزالي دل از فلسفه بريد يا انديشه ملاصدرا چه ويژگيهايي داشت كه ناچار شد به كهك قم برود و اين تجربه چه تاثيري در آثار بعدي او گذاشت كه عرفانيتر و قرآنيتر هستند. او حتي با دقت به ما نگفت كه چرا سهروردي كشته شد و در اين باره به مشهوراتي كه همه نوشتهاند، بسنده كرد.
همين نگاه كربن به فلسفه و درستتر بنويسم، «حكمت»، سبب شده كه درباره اسلام و تشيع و بهطور كلي دين نيز همهچيز را نگويد. او فقه رايج و مرسوم و آداب و مناسك ديني و مناسبات سياسي و قدرتي را كه پديد ميآورند، ناديده ميانگاشت و كاري به كار آنها نداشت يا مثل ملاصدرا در كسر اصنام الجاهليه آنها را تحقير ميكرد. اسلام و تشيع او، اسلام و تشيع بيان شده در كتابهاي حكما و عرفاست و به وجوه جامعهشناختي و سياسي و اقتصادي و فرهنگي آنها كاري نداشت. همه اينها سبب ميشود كه براي من به عنوان دانشجويي كه ميخواست بفهمد ما چگونه ما شديم و چرا اين وضعيت پديد آمده و چطور به اينجا و اكنون رسيديم، حرف چنداني براي گفتن نداشته باشد، جز كلياتي عرفاني و سخناني رازورزانه و باطني كه آنها را به سياقي ديگر و اگر نه روشمند مثل بيان او، در آثار عرفاني شنيدهايم و خواندهايم.
در روايت كربن از فلسفه اسلامي همچنين از استدلالهاي عقلاني مثلا به شيوهاي كه در كتابهايي چون بدايه و نهايه و اشارات و الهيات شفا و اسفار و شرح آنها ميخوانيم، خبري نيست. سخني از براهين اني و لمي و فرق ميان هل بسيط و هل مركب و برهانهاي اصالت وجود و استدلالهاي وجود خدا و صغري و كبري چيدنها و دلايل نفي دور و تسلسل به ميان نميآيد. گفته ميشود او به روش پديدارشناسانه و هرمنوتيكي بحث ميكند، اما من چيزي از مفهومسازيها و مفهومپردازيهاي هايدگري مثلا در هستي و زمان در آثار كربن نديدم. روايت او از فلسفه خيلي شبيه روايتي است كه در دانشگاه به ما آموختند. توصيف و شرحي از انديشهها و آموزهها و شرح عقايد و باورها، با كمترين اشاره به استدلالها و دلايلي كه فيلسوفان را به آن باورها و آموزهها و جهاننگريها رسانده و به هيچ اشارهاي به زمينه و بستر سياسي و اجتماعي و اقتصادي و فرهنگي اين آموزهها. آموزش مهارت فلسفهورزي پيشكش.
خلاصه آنكه اينها چيزهايي بود كه كربن به من نگفت و دستكم من از او نشنيدم و نخواندم. همين ناگفتهها بود كه من را از فلسفه به تاريخ سوق داد. يك ميانجي اين ماجرا دكتر سيد جواد طباطبايي بود كه اتفاقا فلسفه اسلامي و كلا سنت فكري ما را لااقل در آثار اوليهاش به شيوهاي ديگر ميخواند و از قضا آثاري را از كربن به فارسي ترجمه كرد و سخنراني مهمي هم با عنوان «هانري كربن، فيلسوف سياسي؟» در يكصدمين سال تولد او ايراد كرد. يادش گرامي.
اين روزها ميبينيم كه پژوهشگراني جوان شرحهايي متفاوت از آثار و انديشههاي هانري كربن ارايه ميكنند. نمونهاش كتابي است كه به تازگي به انگليسي با عنوان «چشماندازهايي جديد از هانري كربن» كه با سرويراستاري هادي فاخوري منتشر شده است. دكتر احمد بستاني هم در اين كتاب مقالهاي با عنوان «هانري كربن و اسلام سياسي» نوشته است. حتما اين مقالات و پژوهشگران سويههاي متفاوت افكار و آثار او را بهتر توضيح خواهند داد.