ادامه از صفحه اول
از جنگ روايتها تا فروپاشي كاركرد تفاهمنامه
اما مساله اساسي اينجاست كه بحران در همين سطح باقي نمانده است. تحولات اخير نشان ميدهد كه منازعه از سطح جنگ روايتها فراتر رفته و به مرحلهاي رسيده كه در آن شكاف ميان «متن توافق» و «واقعيت ميدان» به مساله اصلي تبديل شده است. مقامهاي دو طرف همچنان به توافق استناد ميكنند، اما همين توافق در عمل ديگر توان بازدارندگي و تنظيمكنندگي پيشين را ندارد. به بيان ديگر، توافق در زبان سياست زنده است، اما در ميدان، اثر خود را تا حد زيادي از دست داده است. از همين رو، مفهوم «فروپاشي كاركرد تفاهمنامه» از مفهوم «پايان رسمي تفاهمنامه» دقيقتر است. ممكن است تفاهمنامه هنوز بهصورت رسمي پابرجا باشد، اما وقتي ديگر نميتواند از تشديد حملات، گسترش تهديدها و عبور اختلاف به سطح اقدام متقابل جلوگيري كند، از حيث عملي دچار بياثري شده است. تفاهمنامه شايد بر صفحه كاغذ باقي مانده باشد، اما در ميدان ديگر نقش تعيينكنندهاي ايفا نميكند. تنگه هرمز در اين ميان جايگاهي فراتر از يك گذرگاه انرژي يافته است. اين تنگه اكنون محل تلاقي سه منطق همزمان است: حاكميت ملي، آزادي ناوبري و بازدارندگي نظامي. ايران بر نقش و حق خود در ترتيبات امنيتي اين آبراه تاكيد ميكند؛ امريكا و همپيمانانش بر امنيت كشتيراني و باز بودن مسير عبور كشتيها تكيه دارند و ديگر بازيگران نيز بر قواعد حقوق درياها و ضرورت پرهيز از محدوديتهاي يكجانبه تاكيد ميورزند. از اين رو، هرمز فقط محل منازعه دو دولت نيست، بلكه گرهگاه چند قرائت متفاوت از نظم حقوقي و امنيتي در درياهاست. پيچيدگي بحران از همينجا ناشي ميشود كه نه منطق حقوقي كنار رفته، نه منطق سياسي خاموش شده و نه منطق نظامي پنهان مانده است. هر سه همزمان فعالند و همين همزماني، وضعيت را بهشدت بيثبات كرده است. طرفين در سطح بيانيهها از حقوق و تعهدات سخن ميگويند، اما در ميدان، زبان اصلي را قدرت سخت تعيين ميكند. در چنين وضعي، توافق ديگر فقط ابزار مهار بحران نيست، بلكه خود به بخشي از ميدان نزاع تبديل شده است. از منظر حقوقي نيز اين وضعيت دلالتي روشن دارد: گاه مرگ حقوق پيش از مرگ رسمي سند رخ ميدهد. يعني سند هنوز وجود دارد و به آن استناد ميشود، اما سازوكارهاي اجرايي و اعتماد حداقلي لازم براي اثرگذاري آن از بين رفته است. در اين حالت، توافق از ابزار تنظيم اختلاف به مرجع نزاع تفسيري تبديل ميشود و هر طرف همان سند را براي توجيه اقدام خود به كار ميگيرد. از همينرو، ديگر نميتوان مساله را صرفا با اين پرسش توضيح داد كه «آغازگر عهدشكني چه كسي بود». اين پرسش، هر چند از حيث سياسي مهم است، براي فهم عمق بحران كافي نيست. پرسش اصلي اين است كه چگونه سازوكاري كه قرار بود ضامن حداقلي ثبات در يكي از حساسترين گذرگاههاي جهان باشد، به وضعيتي رسيده كه طرفين همزمان هم به آن استناد ميكنند و هم با رفتار خود آن را بياثر ميسازند. در نتيجه، وضعيت موجود را بايد با يك دوگانگي خطرناك توصيف كرد: بقاي صوري توافق در سطح زبان و زوال عملي آن در سطح ميدان. اين دوگانگي همان چيزي است كه هرمز را از يك كانون تنش عادي به نماد بيثباتي ساختاري در روابط ايران و امريكا تبديل كرده است. بحران كنوني مرحلهاي است كه در آن منازعه از «اختلاف در تفسير توافق» به «استفاده از تفسير توافق براي توجيه زور» رسيده است. تنگه هرمز امروز آينه همين وضعيت است: جايي كه توافق هنوز در گفتار حضور دارد، اما واقعيت سياسي و نظامي، آن را از درون تهي كرده است.
جلال و جمال!
با آنان مشورت كردم، هر دو موافق بودند. از اشتباهات دوره مديريتيام اين بود كه بيجهت ماهها منتظر پاسخ يكي از دستگاههاي امنيتي شدم تا قضيه منتفي شد ! سرجمع، در دوره مديريت من، آشنايي گسترده ايشان با مقولههاي هنري و زيباييشناسي، هم فرصت بود و هم تهديد !
فرصت، از اين جهت كه راهنماييهاي ارزشمندي ميكردند و تهديد از آن جهت كه خطاهايمان را خيلي خوب ميفهميدند و با نگاه كارشناسي تذكر ميدادند يا اوقاتتلخي ميكردند! برخي مواقع هم سوالات مهمي داشتم كه ايشان عمدا پاسخ نميدادند، معنايش براي من اين بود كه تو را گذاشتم كه خودت بروي و تشخيص بدهي و مديريت كني ! سوال لازم نيست ! به همين دليل بهطور جدي راهبرد اجتهاد رسانهاي را تئوريزه و به آن عمل كردم. عمري گفتيم سر «خم مي» سلامت، شكند اگر «سبوئي»! اي كاش، سر «خم مي» براي ما سلامت ميماند ! او مصداق اتم «ثلمه لا يسدها شيء» بود.