بررسي سرنوشت رمانهاي جنايي در ايران
بابك نبي
ايران يكي از پرماجراترين سرزمينهاي روي زمين است. تاريخش لايه روي لايه دارد، هر لايهاش پر از توطئه، خيانت، قدرت، سقوط، راز. تمدني كه هزاران سال پشتش است، جغرافيايي كه چهارراه دنيا بوده، فرهنگي كه بهترين قصهگوهاي تاريخ را در خودش پرورده با اين همه، ايران يك رمان جنايي ندارد كه دنيا بخواندش، يك كارآگاه ندارد كه اسمش را بدانند، يك نويسنده ندارد كه در اين ژانر، در سطح جهاني، مطرح باشد. اين يك كمبود ساده نيست. اين يك معما است و مثل هر معماي خوبي، جوابش در جاي آشكاري پنهان شده.
ژانري كه به رسميت شناخته نشد
رمان جنايي در غرب يك مسير طولاني طي كرد تا از ادبيات عامهپسند به ادبيات جدي رسيد. داستايوفسكي جنايت نوشت، كافكا محاكمه نوشت بعد آگاتا كريستي آمد، ريموند چندلر آمد، پاتريشياهاي اسميت آمد، ژانر رشد كرد، عمق پيدا كرد به ابزاري براي نقد اجتماعي تبديل شد. امروز بهترين رمانهاي اسكانديناوي جنايي هستند، استيگ لارسن، يو نسبو، هنينگ مانكل كه از پشت يك پرونده قتل، جامعهشان را كالبدشكافي ميكنند. در ايران اين مسير طي نشد، ادبيات فارسي ژانر را جدي نگرفت، دانشگاهها آن را تدريس نكردند، منتقدان دربارهاش ننوشتند، ناشران ريسكش را نپذيرفتند، نتيجه اين شد كه نويسندهاي كه ميخواست در اين ژانر كار كند، نه الگويي داشت نه حمايتي نه مخاطبي كه اين نوع روايت را جدي بگيرد. ژانر در ايران ماند در سطح داستانهاي پليسي ساده معمايي كه حل ميشود، مجرمي كه دستگير ميشود و هيچ سوال بزرگتري كه پشتش نباشد.
راز بزرگتر
اما اين توضيح كافي نيست، چون ژانر به تنهايي كافي نيست، محتوا هم بايد باشد و اينجاست كه داستان پيچيدهتر ميشود. رمان جنايي خوب به چيزي نياز دارد كه در ايران با آن رابطه سختي داريم: شفافيت درباره تاريكي. كارآگاه اسكانديناوي ميتواند فساد پليس را نشان بدهد، ميتواند دولت را زير سوال ببرد، ميتواند از زخمهاي اجتماعي بنويسد كه هنوز خون ميدهند. اين نوشتن در ايران با همه محدوديتهايي كه هست، كار سادهاي نيست. نويسندهاي كه بخواهد رمان جنايي واقعي بنويسد، رماني كه از پشت يك جنايت، جامعه را نشان بدهد بايد از جاهايي رد شود كه خطرناكند. اين نيست كه نويسندگان ايراني جرات ندارند، جرات دارند و تاريخ ادبيات ايران پر است از كساني كه با جرات نوشتند. مشكل اين است كه رمان جنايي به نوع خاصي از صراحت نياز دارد؛ صراحتي كه بايد در متن اصلي باشد نه در لايههاي نمادين و استعاري. ادبيات ايران ياد گرفته با استعاره حرف بزند. رمان جنايي اما ژانري است كه استعاره در آن كار نميكند، جنايت بايد جنايت باشد، مجرم بايد مجرم باشد و سيستمي كه آن جنايت را ممكن كرده بايد با اسم و نشان روي صفحه باشد.
داستانهايي كه منتظرند
با اين همه، خاممايه وجود دارد، به اندازه كافي به اندازه بيش از كافي. تاريخ معاصر ايران پر است از داستانهايي كه در هر كشور ديگري تا حالا ده رمان از آنها نوشته شده بود. پروندههاي قضايي كه لايههايشان هرگز كامل باز نشده، آدمهايي كه رفتند و هيچكس نفهميد چرا، شهرهايي با جغرافياي جنايي بكر، كوچههاي قديمي تهران، بنادر جنوب، مرزهاي غرب، يك نويسنده با تخيل كافي ميتواند از هر كدام از اينها رماني بسازد كه دنيا بخواندش. مشكل اينجاست كه آن نويسنده اگر ايراني باشد و در ايران بنويسد بايد با دستي كه پشتش بسته، شنا كند. اگر در خارج باشد، از فاصله مينويسد و فاصله هميشه چيزي از حقيقت كم ميكند، اين تنگنا واقعي است. ايران سرزمين جنايتهاي روايت نشده است، داستانها هستند، نويسندهها هستند، تاريخ هست. آنچه كم است فضايي است كه اين سه بتوانند در آن به هم برسند و چيزي بسازند كه دنيا بخواندش و بفهمد اين سرزمين چه عمقي دارد حتي در تاريكترين گوشههايش.