• 1405 دوشنبه 13 مهر
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
fhk; whnvhj بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6368 -
  • 1405 سه‌شنبه 23 تير

آن سوي دود، كودكي گريه مي‌كند

مهدي خاكي‌فيروز

اين روزها دوباره صداي جنگ از استان‌هاي جنوبي كشور به گوش مي‌رسد. صدايي كه پيش از رسيدن به مناطق نبرد، از پنجره خانه‌ها عبور مي‌كند و خود را به اتاق كودكان مي‌رساند. صدايي كه خواب شب يا ظهر را از چشم‌هاي كوچك مي‌گيرد و به جاي قصه شب، هراس را مي‌نشاند. براي بسياري از بزرگسالان، جنگ مجموعه‌اي از تحليل‌ها، خبرها، نقشه‌ها و محاسبات است. براي يك كودك، جنگ فقط يك صداي ترسناك است. صدايي كه دلش را مي‌لرزاند، عروسكش را محكم‌تر در آغوشش مي‌فشارد و از مادرش مي‌پرسد: «مامان، اين صدا كي تمام مي‌شود؟»
هيچ كودكي با جنگ به دنيا نمي‌آيد. هيچ نوزادي در نخستين گريه خود، دشمن را صدا نمي‌زند. كودكان، دنيا را با لبخند مي‌شناسند. با دست‌هاي گرم پدر، با بوسه‌هاي مادر، با مداد رنگي، با توپ پلاستيكي، با دوچرخه‌اي كه هنوز زنگش سالم است، با كفش‌هايي كه از دويدن خاكي مي‌شوند و با آسماني كه قرار است فقط جاي پرنده‌هاي خوشخوان باشد. جنگ، تمام اين تصويرهاي ساده را از آنها مي‌گيرد و چيزي به جايش مي‌گذارد كه هيچ كودكي نبايد آن را تجربه كند؛ ترس.ترس زودتر از هر چيز ديگري بزرگ مي‌شود. زودتر از قد كشيدن كودك، زودتر از خواندن و نوشتن، زودتر از روياهاي نوجواني. كودكي كه شب با صداي انفجار از خواب مي‌پرد، ديگر صداي رعد و باران را هم دوست نخواهد داشت. كودكي كه آژير خطر را شنيده است، با هر صداي بلندي مي‌لرزد. حتي وقتي جنگ تمام شود، گاهي صداي آن مدت‌ها در گوشش باقي مي‌ماند و سال‌هاي طولاني، همراه او زندگي مي‌كند.
كودكان نمي‌دانند گلوله‌ها از كدام سمت مي‌آيند. نمي‌دانند چه كسي فرمان شليك را صادر كرده است. نام و مدل موشك‌ها را حفظ نيستند. از سياست چيزي نمي‌دانند. از مرزها، قراردادها، رقابت‌هاي سياسي و ژئوپليتيك و اختلاف‌هاي تاريخي هم چيزي نمي‌فهمند. آنها فقط مي‌فهمند پنجره خانه‌شان شكسته است، مدرسه‌شان بسته مانده، دوست‌شان ديگر به كوچه نمي‌آيد و مادر، اين روزها اشك‌هاي فراوانش را از او پنهان مي‌كند.گاهي درد، شكل عجيبي پيدا مي‌كند. شكل يك كفش كوچك كه زير آوار مانده است. شكل يك دفتر مشق كه روي صفحه آخرش نيمه‌كاره نوشته شده: «دوست دارم وقتي بزرگ شدم...» و جمله‌اي كه هرگز تمام نشده است. شكل يك خرس عروسكي قهوه‌اي كه ميان گرد و خاك، چشم‌هاي دكمه‌اي‌اش هنوز به آسمان نگاه مي‌كند. انگار منتظر است صاحب كوچكش برگردد و دوباره او را بغل كند.در جنگ، بيمارستان‌ها چشم‌هاي كودكاني را به خود مي‌بينند كه در چند روز، از كودكي به پيري مي‌رسند. كودكاني كه لبخند را فراموش كرده‌اند و با هر باز شدن در، نگرانند خبر تلخي وارد اتاق شود. هيچ پزشكي نسخه‌اي براي درمان خاطره‌هاي تلخ جنگ ندارد. بعضي زخم‌ها روي پوست ديده مي‌شوند و بعضي تا پايان عمر در دل باقي مي‌مانند.بدترين تصوير جنگ، ساختمان‌هاي ويران نيستند. دردناك‌ترين تصوير، كودكي است كه ميان آن ويرانه‌ها دنبال خانه خود مي‌گردد. خانه‌اي كه ديروز پنجره‌هايش رو به آفتاب باز مي‌شد و امروز فقط تلي از خاك است. او هنوز باور دارد شايد گوشه‌اي از اتاقش باقي مانده باشد، شايد ماشين اسباب‌بازي‌اش را پيدا كند، شايد دفتر نقاشي‌اش سالم مانده باشد. اميد كودك، حتي ميان آوار هم خاموش نمي‌شود.
جنگ، كودكان را از آينده‌شان جدا مي‌كند. معلمي كه قرار بود خواندن بياموزد، كلاسش را از دست مي‌دهد. دوستي كه قرار بود همبازي فردا باشد، ناپديد مي‌شود. جشن تولدي كه قرار بود با شمع و كيك برگزار شود، جاي خود را به شبي تاريك مي‌دهد كه در آن، همه آرزو مي‌كنند فقط زنده بمانند. كودكي كه بايد دغدغه‌اش انتخاب رنگ مداد باشد، ناگهان ياد مي‌گيرد صداي هواپيماها را از هم تشخيص بدهد. اين دانشي نيست كه هيچ كودكي سزاوار آموختنش باشد.هر جنگي - هر كجا كه رخ بدهد - يك حقيقت به همراه تلخ دارد. كودكان بيشترين بهاي تصميم‌هايي را مي‌پردازند كه در آن هيچ سهمي نداشته‌اند. آنها آغازكننده هيچ نبردي نيستند، اما پايان بسياري از لبخندها در چهره آنها نوشته مي‌شود. كودك زخمي، كودك آواره و كودكي كه فرصت زندگي را از دست مي‌دهد، يادآور اين حقيقت است كه جنگ و خشونت، پيش از هر چيز معصوميت را هدف مي‌گيرد.شايد روزي همه ساختمان‌هاي ويران دوباره ساخته شوند. نيروگاه‌ها و راه‌آهن تعمير شوند. پل‌ها از نو قد بكشند و شهرها جان بگيرند. اما چگونه مي‌توان كودكي را كه با ترس خوابيده است، به همان آرامش نخستين بازگرداند؟ چگونه مي‌توان خاطره آخرين آغوش پدر يا آخرين لبخند مادر را از ميان دود و آتش بيرون كشيد؟ بعضي ويراني‌ها با آجر و سيمان ترميم مي‌شوند، بعضي هرگز.كودكان به دنيا نيامده‌اند تا صداي انفجار را حفظ كنند. سهم آنها از زندگي بايد خنده باشد، دويدن در حياط مدرسه باشد، نقاشي خورشيد و درخت باشد، قصه‌هاي پيش از خواب باشد، دست‌هاي گرم خانواده باشد.هيچ كودكي نبايد آرزو كند بتواند شب را بدون صداي جنگ بخوابد.كاش روزي برسد كه تمام كودكاني كه اين شب‌ها از صداي انفجار مي‌ترسند، صبح را با آواز پرنده‌ها آغاز كنند. كاش هيچ مادري مجبور نباشد ميان دود و آوار، نام فرزندش را فرياد بزند. كاش هيچ پدري با دستان لرزان، اسباب‌بازي خاك‌گرفته كودكش را از ميان ويرانه‌ها بيرون نكشد. كاش جهان، پيش از هر تصميمي، يك لحظه به چشم‌هاي كودكي فكر كند كه هنوز معناي جنگ را نمي‌داند، اما تمام رنج آن را با جان كوچك خود احساس مي‌كند.دنيا، اگر قرار است جاي بهتري باشد، از لبخند كودكان آغاز مي‌شود. هر جا كه آن لبخند خاموش شود، انسانيت نيز زخمي خواهد شد.

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون