كاش آرامشي در كار بود
غزل حضرتي
داشتم آماده ميشدم كه راه بيفتم. ميچرخيدم در خانه و ذهنم را جمع ميكردم، ببينم چيزي از قلم نيفتد؛ گوشي، شارژر، جاكارتي، بطري آب، كش مو و كليپس به اندازه. از اتاق به هال ميآمدم و از هال ميپيچيدم به آشپزخانه. ذهنم جمع نميشد، اما هميشه همين بود و اين اولينبار نبود كه من بعد از حاضر شدن، نيمساعت در خانه ميچرخيدم براي جمع كردن وسايل هميشگيام. قرصهايم را بالا انداختم، كمي ليموترش به بطري آبم اضافه كردم و چند قالب يخ انداختم تويش تا در راه كه ميروم كمي خنكم كند. قلبم توي دهنم بود، بيدليل. پوكسايدي را به قرصهاي روزانه اضافه كردم، بلكه كُند كند كمي تپش قلبم را.نشستم پشت فرمان. باز مرور كردم، همه چيزم را برداشتهام. دست و پايم در اختيار خودم نبود، نيست. چشمهايم صد جا را بايد ببينند، دستهايم بايد زياد كار كنند، سندروم پاي بيقرار گرفتهام، نميتوانم پشت هيچ ماشيني بمانم، آنقدر نور بالا ميزنم تا از سر راهم برود كنار. ذهنم داشت روتين روزانهاش را انجام ميداد، موسيقي را بلند كردم، كمي پنجره را پايين دادم تا هواي گرم تازه بخورد به صورتم. با خودم شروع كردم كارهاي امروز و فردا و آخر هفته را چك كردن. اين چه اضطرابي است به جانم افتاده. چرا نميتوانم آرام باشم. كاش چيزي بود در اين دنيا كه تا اين اضطراب لعنتي يقهام را ميگرفت، پناه ميبردم به آن. نميدانم هر چي. كاش پوكسايد اثر كند، كاش دستهايم آرام بگيرند. كاش پرش فكريام كم شود. زنگ ميزنم به دوستم، برنامه يكي، دو روز آينده را با او چك ميكنم. كمي ميخنديم با هم. قطع كه ميكنم دوباره همان سرعت ميدود توي تنم. چند روز پيش داشتم ناهار ميپختم، همزمان به بچهها رسيدگي ميكردم، رسيدگي كه نه، من را گذاشته بودند روي دور تند، جواب اين را ميدادم آن يكي ميپريد وسط سوال برادرش و بايد در لحظه جواب او را هم ميدادم. سوالها هم اينطوري بود كه «مامان به نظرت كي گل اول بازي پرتغال- اسپانيا رو زد تو 2018؟» و اينطوري است كه نميشود بگويم نميدانم. حتما بايد يك حدس بزنم. از آن سو پسر بزرگ ميپرسد: «اين چه سواليه آخه، يه سوال درست بپرس. تو ميدوني بهترين بازيكن سال 2006 كي شده بود؟» من باز هم نميدانم. حتي فرصت ندارم گوگل كنم تا جواب را با تقلب بدهم. سيبزميني دارد ميسوزد و بايد همزمان بشقاب ميوه پسرها را درست كنم. ماشين ظرفشويي را نصفه چيدهام. اين وسط پسر كوچكم از اتاق صدا ميزند كه «مامااان، بيا اينجا كارت دارم، يه سورپرايز دارم برات.» و من كه اين وسط اندازه چند ثانيه از او وقت ميخرم تا زير غذا را كم كنم تا نسوزد و با بشقاب ميوهاش راهي اتاق ميشوم تا كارت كيمدي جديدش كه نيمار است را به عنوان سورپرايز نشانم بدهد و بگويد: «اينو ميخوام بدمش به تو، چون ميدونم نيمار رو خيلي دوست داري.» من هم ذوق ميكنم و ميگويم: «مرسي كه داديش به من، ولي اگه ميخواي براي خودت نگه دار، من آلبوم ندارم، گم ميشه تو وسايلم. هر وقت استيكرش در اومد بده بچسبونم به لپتاپ يا گوشيم.» و ميدوم به سمت آشپزخانه تا غذا غافلگيرم نكند. پايم به آشپزخانه نرسيده كه پسر بزرگم ميگويد: «خيلي تشنمه، يه ليوان شربت خنك بهم ميدي لطفا؟» من هم بگويم «چشم» و وسط چك كردن برنج، ليوان پر از يخ شربت را دستش بدهم و برگردم سر جايم. دنبال گوشيام باشم تا ببينم پيام كاري آمده يا نه. گروه تحريريه را چك كنم و ببينم اووووه، بچهها كلي خبر گذاشتهاند و من نديدهام. دور خانه را بچرخم دنبال عينكم، آخرش هم بالاي سرم پيدايش كنم و بنشينم كنار گاز و خبر چك كنم. غذاي بچهها را بكشم و براي بار هزارم خط و نشان بكشم كه «بدون تبلت ميآييد سر ميز.»بروم زير كولر روي كاناپه دراز بكشم تا موقع چك كردن بقيه خبرها خنك شوم. زير يك دقيقه به آشپزخانه فراخوانده و منصرف ميشوم از كولر و راحتي و ميروم همانجا سر ميز مينشينم كنارشان. بدون گوشي. براي خودم هم غذا ميكشم و با سرعت نور غذا ميخورم. معدهام درد ميگيرد. اما انگار راحت ميشوم از اينكه كاري را تمام كردهام. با معده ورم كرده دراز ميشوم جاي قبليام. بچهها سير شدهاند و رفتهاند پي بازيشان. اندازه چند دقيقه سكوت حاكم ميشود بر خانه. كه صداي جيغشان تمام ميكند زمان يلهگي را. راهي اتاقشان ميشوم و جدي ميشوم و تهديدات ريز و درشت ميكنم. ساعت را نشانشان ميدهم و ميگويم: «يه ربع ديگه راه ميافتيم، كارهاتون رو بكنين، حاضر شين. من ساعت يه ربع به 3 دم درم.» كمي غر ميشنوم كه «ميخوايم فوتبال بازي كنيم تازه. اصلا نريم كلاس امروز.» وقتي ميفهمند غرغرهايشان راه به جايي نميبرد، به كارشان ميرسند. لباسهايشان را آماده ميكنم، ميچينم روي مبل تا دوباره نيمساعت نچرخم دور خانه براي پيدا كردن يك لنگه جوراب.در دل خودم را تحسين ميكنم كه آنقدر بلد شدهام زمان را ذخيره كنم. از چند دقيقه باقي مانده استفاده ميكنم و كمرم را صاف ميكنم روي همان مبل كذايي. بطريهاي آبشان را پر ميكنم، لباس پوشيده، راهي كلاس ورزش ميشويم.اينها اتفاقات عجيبي نيستند. اينها را همه مادرها تجربه ميكنند، هر روز. اما خب شرايط مادرهايي كه دو بچه پشت هم دارند، دو پسربچه پشت هم دارند و خودشانند و خودشان، كمي متفاوتتر است از بقيه مادرها. پشت فرمان دارم خبر ميخوانم، پسرم گوشيام را ميخواهد تا همين چند دقيقهاي كه در ماشين نشسته را با گوشي بگذراند. كلافه ميشوم. «من گوشيمو لازم دارم، دارم خبر ميخونم.» پسر كوچكم براي اينكه مچم را بگيرد سرش را ميآورد توي گوشيام و ميرود عقب و به برادرش تاييد ميدهد: «راس ميگه داره خبر ميخونه. بذار كارش تموم شد ازش بگيريم.» خندهام ميگيرد از اين كارش.
ميرسيم كلاس. من و پسر كوچك مينشينيم روي سكوهاي دور سالن و ماكان ميرود توي زمين. ميرويم با بقيه مامانها، كافه بغل زمين تا چاي بخوريم و يك ساعت و نيم كلاس برايمان زودتر بگذرد. همه نشستهاند دور هم دارند از خاطرات هفته گذشتهشان، سفرشان، بامزهبازيهاي بچههايشان ميگويند. من خيلي فرصت ندارم بخندم با آنها. هرازچندگاهي جواب يكيشان را ميدهم و خندهاي حوالهشان ميكنم كه معاشرتي كرده باشم. عينكم روي دماغم است و دارم خبر ميخوانم. پسرم ميگويد: «حوصلهام سر رفت، يه بستني برام ميخري؟» كارتم را ميدهم و ميگويم: «برو سفارش بده.» از گوشه چشم چكش ميكنم تا فروشنده من را ببيند و كارش را راه بيندازد. ساعت نزديك 4 و نيم شده و كلاس دارد تمام ميشود. راهي سالن ميشويم تا ماكان را تحويل بگيرم. غر ميزند كه «مسابقه منو نديدي، همش ميرين كافه ميشينين، يه بارم بشين اينجا مسابقه منو ببين.» عذرخواهي ميكنم كه «نميدونستم هر سري مسابقه دارين. سري بعد حتما ميشينم.» راهي ماشين داغ ميشويم و ميرويم خانه. اين ماجرا تا شب ادامه دارد تا فردا و پسفردا و فرداهاي ديگر. اين ماجراي مادري تنهاست با دو كودك كه از قضا شغل بيرون هم دارد، شغلي كه آخر شب چشم برايش نميگذارد بس كه تلگرام و سايتها را بالا پايين كرده. اما هنوز هم دنبال چيزي ميگردد كه در لحظه آرامش از دست رفتهاش را به او بازگرداند. فعلا بشر فقط قرص كوچك سبز رنگي را اختراع كرده كه اين روزها شده نقل و نبات و در همه خانهها پيدا ميشود.