امنيت در عصر «تصرف تصميم»؛ بازدارندگي هوشمند، ضرورت راهبردي قرن بيستويكم
از اينرو، بسياري از قدرتهاي نظامي جهان در سالهاي اخير مفهوم «پاسخ متناسب» و «مديريت تشديد تنش» را در مركز دكترينهاي امنيتي خود قرار دادهاند. هدف آن است كه ضمن حفظ اعتبار بازدارندگي، راه براي خروج آبرومندانه طرف مقابل نيز بسته نشود، زيرا قدرتي كه احساس كند تمام راههاي بازگشت بر او مسدود شده، ممكن است به تصميمهايي روي آورد كه از منطق هزينه و فايده فراتر رود. بعد ديگر امنيت نوين، «ژئواكونومي» است. تجربه سنگاپور، امارات متحده عربي و حتي تركيه نشان ميدهد كه موقعيت جغرافيايي، هنگامي به «قدرت راهبردي» تبديل ميشود كه در خدمت تجارت، ترانزيت، انرژي، سرمايهگذاري و پيوندهاي اقتصادي قرار گيرد. وابستگي متقابل اقتصادي، خود به يكي از موثرترين ابزارهاي بازدارندگي تبديل شده است، زيرا بيثباتسازي كشوري كه در شبكههاي اصلي تجارت و انرژي جايگاهي كليدي دارد، براي بسياري از بازيگران هزينهآفرين خواهد بود. همزمان، «مشروعيت» نيز به بخشي از قدرت ملي تبديل شده است. در جهاني كه رسانهها، شبكههاي اجتماعي و نهادهاي بينالمللي در شكلدهي به افكار عمومي نقش تعيينكننده دارند، كشوري موفقتر است كه بتواند اقدامات خود را در چارچوب حقوق بينالملل، دفاع مشروع و مسووليتپذيري بينالمللي تبيين كند. مشروعيت، امروز نه تنها يك فضيلت اخلاقي، بلكه سرمايهاي است راهبردي كه ميتواند از شكلگيري اجماعهاي سياسي و حقوقي عليه يك كشور جلوگيري كند. امنيت پايدار همچنين بدون سرمايه اجتماعي و حكمراني كارآمد قابل تصور نيست. تاريخ نشان داده است كه هيچ كشوري صرفا با اتكا به توان نظامي، امنيتي ماندگار نيافته است. انسجام ملي، اعتماد عمومي، كارآمدي نهادهاي حكمراني، توسعه اقتصادي، پيشرفت علمي و اميد اجتماعي، نخستين خطوط دفاعي هر كشور به شمار ميآيند. هر اندازه اين پايهها استوارتر باشند، امكان اثرگذاري فشارهاي خارجي نيز كاهش خواهد يافت.جهان امروز، بيش از هر زمان ديگر به سوي امنيتي چندبعدي حركت ميكند؛ امنيتي كه در آن، قدرت سخت، ديپلماسي، اقتصاد، فناوري، جنگ شناختي، حقوق بينالملل و مشروعيت، اجزاي يك منظومه واحد است. كشورهايي كه اين تحول را درك كردهاند، ميكوشند به جاي اتكا به يك ابزار، همه ظرفيتهاي ملي خود را در قالب يك راهبرد منسجم به كار گيرند. در چنين چشماندازي، بازدارندگي هوشمند را ميتوان مرحله جديد تكامل انديشه امنيتي دانست؛ الگويي كه هدف آن نه تنها پاسخ به جنگ، بلكه جلوگيري از شكلگيري تصميم به جنگ است. در اين الگو، موفقيت زماني حاصل ميشود كه رقيب، پيش از هر اقدام خصمانه، به اين نتيجه برسد كه هيچ مسير معقولي براي دستيابي به اهداف خود از طريق زور وجود ندارد.شايد بتوان آينده امنيت را در يك گزاره خلاصه كرد: در قرن بيستويكم، پيروز واقعي آن كشوري نيست كه بيشترين توان تخريب را در اختيار دارد، بلكه آن است كه بتواند بدون گرفتار شدن در چرخههاي فرسايشي جنگ، محاسبات راهبردي رقيب را چنان دگرگون سازد كه صلح، به منطقيترين انتخاب او تبديل شود.