خوابي كه بوي دوچرخه ميداد
مهدي خاكيفيروز
ديشب براي نخستينبار بعد از مدتها، يك قرص خوابآور خوردم. ذهنم از خبر، تلفن، موعد تحويل و ساعتهاي تكراري پر شده بود. چراغ اتاق را خاموش كردم و با خودم گفتم كاش امشب جايي بروم كه زمان با قدمهاي آرامتري راه ميرود.
چشم كه باز كردم، وسط ميدان روبهروي ايستگاه مركزي آمستردام ايستاده بودم. هوا خنك بود و لايهاي از مه روي رود آمستل نشسته بود. دوچرخهها يكي پس از ديگري از روي پل ماخره بروخ عبور ميكردند. كسي صدايش را بالا نميبرد. زنگ دوچرخهها جاي بوق خودروها را گرفته بود و مردم، انگار سالها با همين آهنگ زندگي كرده بودند.
بوي كره مرا به نانوايي كوچكي كشاند. زن نانوا، بدون پرسيدن چيزي، يك برش اپلتارت جلويم گذاشت. كيكي از سيبهاي ورقه شده، كشمش، دارچين و خمير كرهاي كه لبههايش رنگ طلايي گرفته بود. خامهاي سبك روي آن نشسته بود و بخار قهوه، شيشه عينكم را مات كرد. اولين لقمه، شيريني ملايم سيب را با عطر دارچين در دهان پخش كرد. مزهاي كه بيشتر به عصرهاي پاييزي شباهت داشت تا يك صبح تابستاني.
از مغازه بيرون آمدم، دوچرخهاي كرايه كردم و راه افتادم. خيابانهاي سنگفرش كمكم جاي خود را به جادههايي دادند كه دو سويشان كانالهاي باريك كشيده شده بود. آب مثل آينه، تصوير ابرها را در آغوش گرفته بود و گاوهاي سياه و سفيد بياعتنا ميان چمنزارها ميچريدند.
تابلوي بروك اين واترلاند پيدا شد. روستايي آرام با خانههاي چوبي سبزرنگ، پنجرههاي سفيد و باغچههايي پر از هورتانسيا. پيرزني با پيشبند آبي، شمعدانيهاي لب پنجره را آب ميداد. وقتي از كنارش گذشتم، لبخند زد. همان لبخندي كه در همه زبانها يك معنا دارد.
چند دقيقه بعد، به مزرعهاي رسيدم كه بوي يونجه و شير تازه از آن به مشام ميرسيد. زن صاحب مزرعه مرا به اتاق پنير برد. قفسههاي چوبي تا سقف پر از قالبهاي گرد پنير بود. تكهاي از پنير گودا بريد. رنگش زرد كهربايي بود و بلورهاي ريز نمك در بافتش برق ميزد. مزهاي ميان كره، فندق و شير داشت. مزهاي كه آرام روي زبان باز ميشد. كنار آن، برشي از نان چاودار گذاشت. ناني تيره با دانههاي درشت غلات كه عطرش بوي تنورهاي قديمي را زنده ميكرد. كره محلي روي نان، با گرماي نان نرم شد و شير سردي كه از يخچال آورد، طعم علفزار را با خودش داشت.
در ادامه، جاده به ماركن رسيد. روستايي كه آب از هر سو آن را در آغوش گرفته است. قايقهاي ماهيگيري كنار اسكله تكانهاي آرامي ميخوردند. ماهيگيري با ريش سفيد، يك هارينگ آماده كرد. شاهماهي را با پياز خردشده و خيارشور جلويم گذاشت. گوشت ماهي لطيف بود و با اولين گاز، شوري ملايمش با شيريني پياز در هم آميخت. مزهاي ساده و صادق؛ درست شبيه خود دريا.
خورشيد بالاتر آمده بود كه وارد فولندام شدم. بندر پر از قايقهاي رنگي بود. رستوراني كوچك كنار آب، بشقابي كيبلينگ آورد. تكههاي ماهي كاد كه در خمير سبك غلتيده و در روغن داغ سرخ شده بودند. پوسته طلايي، با صداي آرامي شكست و بخار گوشت سفيد ماهي بيرون زد. چند قطره آبليمو و سس سير، تمام چيزي بود كه اين غذا لازم داشت.
در اِدام، ميدان شهر پر از چرخهاي بزرگ پنير بود. مردهايي با لباسهاي سفيد، آنها را روي برانكاردهاي چوبي حمل ميكردند. زنگ كليسا در فضاي شهر پيچيد و براي لحظهاي احساس كردم چند سده به عقب برگشتهام.
باد مرا تا زانسه اسخانس برد. آسياب ده كات با پرههاي بزرگش آرام ميچرخيد و بوي رنگدانههاي طبيعي در هوا پخش بود. كمي آنطرفتر، آسياب هت يونخه اسخاپ الوار ميبريد و عطر چوب تازه، همه جا را پر كرده بود. پيرمردي در كارگاه كفش چوبي، با چند حركت دقيق، تكهاي چوب سپيدار را به كفشي زردرنگ تبديل كرد. دستهايش آنقدر مطمئن حركت ميكرد كه انگار چوب از پيش ميدانست قرار است چه شكلي پيدا كند. شب را در هارلم گذراندم. ميدان خروته ماركت پر از موسيقي بود. رستوراني كوچك، كاسهاي استامپوت آورد. سيبزميني له شده كه با كلمپيچ و هويج مخلوط شده بود و يك سوسيس دودي روي آن جا خوش كرده بود. بخار غذا، بوي دود چوب و كره را با هم به هوا ميفرستاد. غذايي ساده كه آدم را ياد آشپزخانههاي خانوادگي ميانداخت. صبح، مسير ساحلي زاندفورت را در پيش گرفتم. باد از درياي شمال ميآمد و تپههاي شني پارك كنه مردوينن مثل موجهاي طلايي كنار جاده كشيده شده بودند. در كافهاي چوبي، بشقابي پوفرتيس سفارش دادم. پنكيكهاي كوچك و گرد كه روي صفحه چدني پخته ميشوند. كره روي آنها آرام آب ميشد و پودر قند، لايهاي سفيد رويشان ساخته بود. بافت نرم و اسفنجي آنها با عطر وانيل و كره، لقمهها را به خاطره تبديل ميكرد.
راه مرا به خيتهورن رساند. روستايي كه خيابانهايش از آب ساخته شدهاند. دوچرخه را كنار پلي چوبي گذاشتم و سوار قايقي شدم. خانههاي سقفپوشالي، باغچههاي پر از اسطوخودوس، اردكهايي كه كنار قايق شنا ميكردند و انعكاس ابرها در كانال، تصويري ساخته بودند كه بيشتر به نقاشي شباهت داشت. غروب، به هيندلوپن در استان فريسلاند رسيدم. نانواي سالخورده، يك قرص سويكربرود از تنور بيرون آورد. ناني شيرين كه دانههاي درشت شكر و دارچين در دل خميرش پنهان بودند. وقتي آن را از وسط باز كرد، بخار معطرش بالا رفت و دانههاي شكر زير دندان صداي ريزي ايجاد كردند. كنار نان، پنير محلي و كره زردرنگ گذاشت. روبهروي بندر نشستم و قايقهاي بادباني را تماشا كردم. دو مرد سالخورده با زبان فريزي گفتوگو ميكردند و صدايشان با وزش باد در هم ميآميخت. صداي زنگ دوچرخهاي از پشت سرم آمد. سرم را برگرداندم تا راه را باز كنم كه ناگهان چشمهايم باز شد. اتاق خودم بود. پنجره نيمهباز، پرده را آرام تكان ميداد. ليوان آب كنار تخت، قرص خوابآور روي پاتختي و سكوت خانه، جاي كانالهاي پر آب آمستردام را گرفته بودند. چند لحظه طول كشيد تا باور كنم همه آن جادهها، آسيابها، بندرها و روستاها فقط در خواب شكل گرفته بودند. با اين حال، عطر نان داغ، مزه پنير گودا، شوري شاهماهي ماركن و صداي زنگ دوچرخهها جايي در ذهنم ماند. بعضي خوابها براي فراموش شدن نميآيند. ميآيند تا آدم، يك روز، بليتي بخرد، دوچرخهاي اجاره كند و همان مسير را در بيداري ادامه بدهد.