تنها صداي رسا، طنين جبر است
الهه فلاطوني
۱- جام جهاني ۲۰۱۸ من و همسرم خلاف هميشه مسابقات را دنبال ميكرديم. آن زمان معلم بوديم و تابستانهايمان وقت فراغت بود و هر شب بساط تخمه و فوتبال پهن. هيچ كداممان از آن فوتبالبينهاي حرفهاي نيستيم. همسرم از قديم طرفدار آلمان بود. من هيچوقت طرفدار هيچ تيم خارجياي نبودم. اصولا برايم فرقي نميكرد كه نام كشور طرفين مسابقه چيست. يك نگاهي به اعضاي تيمها ميانداختم و هر كدام به نظرم بيشتر گناه داشتند طرفدارش ميشدم. هر چه تعداد سياهپوستهاي يك تيم بيشتر بود يا هر چه چهره اعضاي تيم از معيارهاي زيبايي روز بيشتر فاصله داشت بيشتر گناه داشتند. بنابراين من در آن ۹۰ دقيقه طرفدار آنها بودم. گمنام بودن نام كشور هم تأثير زيادي در تبديل شدن به تيم محبوب ۹۰ دقيقهايام داشت. البته اينطور نبود كه انتخابهايم اينقدر شفاف و آگاهانه باشد. بعد از تماشاي چند مسابقه همسرم گفت: «ميگردي ببيني كدوم تيم مستضعفتره و طرفدارش ميشي؟»
۲- قديمها خانه مادربزرگ و پدربزرگم بابل بود و ما براي تعطيلات به آنجا ميرفتيم. آن زمان ما ماشين شخصي نداشتيم و پيكان پدربزرگ كفاف جمعيت ما را نميداد. با عمهها و بچههايشان ميرفتيم سر ايستگاه تا براي رفتن به روستا و سر زدن به دوستان قديمي با مينيبوس برويم. من براي رفتن به روستا خيلي خوشحال بودم اما براي مسيرش هميشه عزا ميگرفتم. بوي مينيبوسهايي كه مقصدشان روستا بود من را آزار ميداد. من تقريبا مطمئنم كه هنوز هم تحمل بودن در فضايي با آن بو را ندارم. از داشتن و بدتر از آن ابراز چنين حسهايي شرم دارم. با خودم ميگويم نه به آن پز طرفداري از به قول همسرم «مستضعفين» نه به اين احساسات.
۳- در دهه بيست زندگيام كه بيشتر از الان دنبال كشف آدمهاي جديد بودم، بارها پيش آمد كه براي اولينبار در جمعي رفتم كه از دور به نظر جمع خواص بود. جمعهايي كه انگار عضوي از آنها شدن براي خيليها امتياز بود بدون اينكه كسي شفاف اين موضوع را بگويد. هر بار با سردرد و حال سردرگم و سر پر از سوال به خانه برميگشتم. تمام مدتي كه آنجا بودم فكر ميكردم بايد طوري رفتار كنم كه مثل آنها باشم و بتوانم مجوز عضو دايمي شدن اين گروه را بگيرم. حس ميكردم چيزي سر جايش نيست ولي نميفهميدم چي؟ انگار پيامي از جمع دريافت ميكردم كه بايد مثل ما حرف بزني، مثل ما شوخي كني و مثل ما فكر كني. چند باري تلاش كردم كه مثل آنها شوم ولي موفق نشدم. سالها بعد وقتي با چند تا از دوستانم صحبت ميكرديم متوجه شديم تجربه مشتركي با آن جمع و جمعهاي مشابه داشتيم. اسمشان را گذاشتيم «از ما بهتران». آن تلاشها من را ياد تلاشهايم در مصاحبههاي كاري براي ورود به يك هلدينگ نامي در اكوسيستم استارتآپي مياندازد. در هر دو جا من به دلايلي داشتم تلاش ميكردم كه مثل آنها باشم تا بتوانم وارد جمعشان شوم. يكي براي دوستي و ديگري براي شغل و درآمد. اما هر دوي اين جوامع با زباني تند و نسبتا صريح ميگويند اگر ميخواهي عضوي از ما شوي بايد اين چكليست را تيك بزني. به زبان شفاف و امروزيتر يعني بايد اين مدل اداهايي كه ما داريم را داشته باشي. اگر نداري هم بايد در خودت توليد كني. در مورد مصاحبههاي شغلي نافرجامم كه حدود يك سال و نيم طول كشيد، من به خاطر به دست آوردن جايگاه شغلي داشتم سعي ميكردم آدم ديگري شوم. بعد از هر مصاحبه همان حسي را داشتم كه بعد از دورهميهاي «از ما بهتران». سردرد بعد از ساعتها انقباض. انقباض ناشي از فكر كردن به اينكه الان چگونه ديده ميشوم؟ حركات و لحن صحبت كردن و استفاده از كلمات و ژستم به اندازه كافي به آنها شبيه است؟ آيا سيگنال «او هم مثل خودمان است» را به آنها ميدهم؟
دست پايين داشتن يا در موضع ضعف بودن، به صورت جبري فصل مشترك اين موقعيتهاست. در هر كدام از تجربههايي از آنها نوشتم من هم در موقعيت دست پايين بودم و هم در موقعيت دست بالا. كمي عقبتر از اينها، جايي كه معمولا گير ميافتم آنجاست كه زور جبر آنقدر زياد است كه از دست ما كاري برنميآيد. جايي كه جبر باعث عقبماندگي، دست پايين داشتن، ضعف و گاهي طردشدگي ميشود. چند سالي است كه بيشتر از قبل محتواهايي توليد و دستبه دست ميشود كه علت چنين موقعيتهايي را عملكرد خود شخص ميداند. اينكه هر كس هر جا هست حاصل انتخابهاي خودش است. زياد پيش ميآيد كه در جمعي موضوع بحث همين چيزهاست و اكثر اطرافيانم طرفدار اين ايده هستند. من معمولا ميشنوم و چيزي نميگويم. چون فكر ميكنم چيزهايي كه در جواب دوست دارم بگويم از ديد ديگران شر و ور و در بهترين حالت بهانهجويي، خوشبيني و حتي دلسوزي است. در حالي كه در درونم حس دلسوزي ندارم. من در حال تكهتكه شدن بين اين تناقضها هستم. دوست داشتم كسي ميآمد و جواب همهچيز را ميگذاشت كف دستم. مثلا بهم ميگفت بالا بروي پايين بيايي روابط انساني مثل برج است. خدا يك قرعهكشي كرده و برحسب تصادف آدمها را در طبقات مختلف جا داده است. بسته به فاصله طبقات ممكن است بعضيها در كل عمرشان به يكديگر برنخورند. دورترها هيچوقت گذرشان به هم نميخورد. نزديكترهايي كه از دو طبقه مختلف هستند ناچارند براي ديدن يكديگر يا بالا را نگاه كنند يا پايين. با همه پيشفرضها و قضاوتهايي كه نسبت به هم دارند. تو هم از همين قاعده پيروي كن و چهار روز عمرت را به فكر كردن به اين چيزها نگذران. به جايش قاعده بازي را ياد بگير و پيشرفت كن.