ادامه از صفحه اول
آلودگي به عشق و نفرت در جايگاه نقد و تحليل
تحليلي اينچنين آكنده از تحقير و نفرت باشد، ديگر چه نيازي به كلمات و جملات ديگر؟
در بالا اشاره كردم كه غير از يادداشت جناب قدياني، فيلمي هم از جناب غنينژاد ديدم. در آن فيلم آقاي غنينژاد در جايگاه نقد دكتر شريعتي نشسته و ميگويد كه شريعتي يك شياد است. خب اينكه نشد نقد. اين همان «سطل لجن» است كه دكتر غنينژاد نيز همچون جناب قدياني به دست گرفته و بر دكتر شريعتي ميپاشد. آخر اين چه روشي است كه از ميان لمپنها به جمع صاحبان خرد راه پيدا كرده؟ اينكه به يكي بگويد: فلاني «فيلش ياد هندوستان كرده» و ديگري به شخص بعدي بگويد: «شياد»، اين كجايش به معناي تحليل و نقد است؟ من نه در جايگاهي هستم كه بخواهم به اين عزيزان روش نقد و تحليل را بياموزم و نه اگر هم بودم، گمان دارم با اين خشونت كلامي و اين «خود مُحق پنداري» و ديگران را تحقير كردن كه بر زبان و قلم اين عزيزان جاري است، اگر هم قصد آموزش روش علمي نقد و تحليل را داشتم، اين بزرگواران احتمالا ميپذيرفتند و نه همين الان هم كه اين خطوط را بر كاغذ ميآورم، احتمال ميدهم كه تاثيري بر آنان داشته باشد، چراكه وقتي انسان به سني كه اين بزرگواران در آن هستند، ميرسد، كمتر ممكن است كه تغييري در رفتار و كنشهاي خود بدهد.
در هر صورت بسيار تاسفبرانگيز است كه برخي اهالي سياست و نظر در كشور ما، اينچنين آلوده به عشق و نفرت هستند، عشق و نفرتي كه چشم آدمي را كور ميكند. مورد هم فقط به برخي افراد شناخته شده برنميگردد، تقريبا همه ما گويي آلوده به عشق و نفرتيم و وقتي در مورد موضوعي نظر ميدهيم، برايمان كاملا پذيرفته شده و عادي است كه عشق و نفرت را ملاك داوري قرار دهيم. نمونهاي را بگويم و يادداشت را به پايان برسانم.
در اين سالها و به خصوص در اين روزها كه موضوع مقاومت كشورمان، تقريبا مساله اصلي هر بحث و محفلي است، با نكتهاي روبهرو شدم كه بهگونهاي، پيش از اين نيز در برخي يادداشتهايم در همين روزنامه اعتماد به آن اشاره كرده بودم. در آن يادداشتها گفته بودم، با وجودي كه در اين يك قرن و درستتر در اين ۱۰۶ سال و مشخصا از كودتاي ۱۲۹۹، با اينكه رابطه ما با غرب، از نگاه غربيها، هميشه رابطه انسانهاي فرادست با مردمان پيراموني و فرودست و حقير بوده كه آنان هر طور ميخواهند حق دارند با ما رفتار كنند و با وجود دو كودتا، آن قانون كاپيتولاسيون كه در بين مردم خودمان به درستي به «حق توحش» معروف بود و در يك نمونه مشخص نگاه ارباب و رعيتي كه به ما داشتند، به مدت ۴۰ سال در همان دولت پهلوي كه خود بر سر كار آورده بودند، نگذاشتند كه كشورمان به كارخانه ذوب آهن دست يابد (كه قبلا در همين ستون در موردش نوشتهام) و حالا با وجود ۴۷ سال تحريم و اكنون ۱۴ ماه جنگ و وقايع ديماه كه خود امريكا و اسراييل ميگويند سازماندهياش كار ما بود و اين همه ويراني، باز هم برخي نخبگان و تحصيلكردگان و صاحبان انديشهمان ميگويند، اگر رفاه ميخواهيم و اگر دموكراسي ميخواهيم، اينها را در پيوند با غرب به دست ميآوريم. نميدانم اين دوستان كه بيشترشان قبل از انقلاب را نيز ديدهاند، حلبيآبادهاي اطراف شهرهاي بزرگ را به عنوان نمونهاي از رفاه و آن شكاف عظيم طبقاتي حاصل از رابطه با غرب را يادشان رفته؟ يا يادشان رفته كه همين موضوعيت يافتن دموكراسي در بين نخبگان كشورمان، حاصل همين ۴۷ سال پس از انقلاب است و پيش از انقلاب كه نه دموكراسي و نه جمهوريت، اصلا موضوع اصلي بحثهاي نخبگان ما نبود و آنقدر اين دلبستگي در بين برخي عميق است كه بسيار عادي شده كه ميگوييم وابستگي سياسي و اقتصادي امروز ما به شرق، بسيار عميقتر و بدتر از وابستگي پيش از انقلاب به غرب بوده و من ميپرسم يك نمونه بياوريد كه در موردي مشابه و همسنگ با موارد پيش از انقلاب، الان ما به شرق وابستهايم و اين وابستگي بدتر از پيش از انقلاب است.
مثالهاي بسياري هم براي مقايسه ميشود آورد، ولي براي جلوگيري از اطاله كلام به دو نمونه بسنده ميكنم.
اول ماجراي بحرين. اين عزيزان يك نمونه شاهد بياورند كه در اين ۴۷ سال موردي بدتر از بحرين براي كشورمان اتفاق افتاده يا نمونهاي مانند شهريور ۲۰ و تسليم بيقيد و شرط سه ساعته ايران به ۵۰۰۰ سرباز هندي و چند افسر جزء انگليسي و حالا مقاومتي كه زبانزد جهان است و جناب قدياني در تحقير دكتر سروش ميگويد: «فيلش ياد هندوستان كرده» بياورند. واقعا اين همه در اسارت عشق و نفرت بودن، با عقل ما چه خواهد كرد؟
در ستايش هوش ايرانيان
تمامي شكستها و پيروزيهايي كه به دست آمده را هم اضافه كنيم مشخص ميشود آنچه اكنون و با همين مرزهاي امروزي به عنوان «كشور ايران» داريم، چگونه شكل گرفته؟ كافي است يك نمونه را مشاهده كنيم؛ نيشابور، دومين شهر بزرگ خطه خراسان، شهري آباد، سرسبز، زيبا و پرجمعيت، زماني در حمله مغول با خاك يكسان شده و حتي سگها و گربههاي شهر را هم كشته بودند. از خودمان بپرسيم چه عاملي باعث ماندگاري اين سرزمين بوده؟ به نظر نگارنده يكي از مهمترين دلايل، مولفهاي به نام «هوش» است.