• 1405 سه‌شنبه 10 شهريور
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
بانک سپه fhk; whnvhj ایرانول بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6376 -
  • 1405 پنج‌شنبه 1 مرداد

سنایی شلوغ و بهانه‌های این زمان

نازنین متین‌نیا

کافه‌های سنایی را پلمب کردند چون «شلوغ می‌کنند». شب قبل پلمب به کافه‌ای گفته‌اند فردا پلمب می‌شوید، چون شلوغ کردید و خیابان شلوغ شده. به کافه دیگری گفتند چرا ساندویچ توی منو دارید و خلاصه، برای هرکافه‌ای دلیلی تراشیده شده تا شب‌های سنایی، از آن ازدحام اندک جمعیتی، دوباره تبدیل به شب‌هایی ساکت و کم رفت و آمد شود. حالا در حالت عادی در سنایی چه می‌گذرد؟! اگر نسبت جمعیتی بگیریم و کمی دست و دلبازی اندیشه داشته باشیم، هیچ. عده‌ای جوان دهه هشتادی و نودی، با قوز و چهره‌هایی معمولا عبوس گرفته، لیوان قهوه به دست، مشغول معاشرتند. حرف می‌زنند باهم. حالا تعدادشان کمی زیاد است اما چهارتا دیالوگ و به افق خیره شدن و متاسفانه سیگار کشیدن، کلیت تصویر شب‌های سنایی است. 
نه داد و قالی است و نه خدای نکرده شورش و رفتارهایی خاص. آدمند، شهروندند، جوانند، در گل زندگی و عمرشان، بهترین و ارزان‌ترین تفریحی‌ای که دارند همین پاتوق‌بازی است. حالا همین را هم ندارند. نه جایی دارند بروند انرژی جوانی تخلیه کنند و نه اصلا انرژی جوانی برایشان مانده. خیابان را دارند. آن‌هم نه برای بلندپروازی، نه ابراز شور جوانی، نه خواهشی برای دیده شدن و... فقط برای ابراز بودن. دارند نشان می‌دهند که هستند، وجود دارند و سهمی از کل مردم ایران را گرفتند. همین. ساده‌ترین نیاز اجتماعی را فقط نمایش می‌دهند. بی‌صدا، با چهره‌ها و صورت‌هایی معمولا گرفته، بدون رویا و امیدی به فردا، با نوشیدنی‌ای که فقط قرار است بهانه‌ای شود برای از خانه بیرون زدن و گذران شب‌های طولانی تابستان. حالا نمی‌خواهم تعریف کنم که در جوامع دیگر چه می‌گذرد و چه امکاناتی برای جوان‌ها وجود دارد و شور جوانی واقعی یعنی چه. ما را چه به تعریف این‌جور چیزها؟! ما که «شلوغی» هم می‌تواند مسبب بسته شدن و بیکار شدن و هزینه سنگین کافه‌دار شود، چه بگوییم از روتین سلامت جسمی و روانی جوان‌های کشورهای دیگر؟!  همین، می‌خواهم بگویم خبری به‌واقع در سنایی نبوده. فقط عده‌ای خوششان نیامده و چون خوششان نیامده، خیابان خدا را که در مقاطعی شلوغی‌اش باعث افتخار است و هجوم دوربین‌های صدا و سیما، در مقاطعی دیگر، خلوت می‌کند و پلمب. دورترها هم همین بود اوضاع. 
اوایل دهه نود، وقتی کافه‌های آ اس  پ، شکل و شمایل امروز را نداشتند، در کافه‌ای تازه‌تاسیس در این مجتمع مشغول به کار بودم. اصلا همین کافه چراغ کافه‌های امروزی آن منطقه را روشن کرد. کافه‌ای بود که یک معلم ریاضی تاسیسش کرد. من ادمین پیج بودم و بقیه بچه‌ها هم دانشجوهای ریاضی همین آقای معلم. کار و بارمان گرفته بود. دودهنه مغازه شده بود یک کافه رستوران بزرگ با مشتری‌های زیاد. از ۸ صبح کار می‌کردیم تا ۱۱ شب. آن‌روزها شلوغی بهانه نبود، ساعت بهانه بود. از ۱۱ که می‌گذشت انگار سیندرلا شده باشی و کافه، کدو، باید چراغ را خاموش می‌کردی. یک شب دخل را زده بودیم. یعنی بیشتر از شب‌های دیگر درآمد داشتیم. سه میلیون تومان. پول زیادی بود. مدیرمان کار داشت، نظافت کافه مانده بود، حساب و کتاب و... کافه را بستیم. خودمان ماندیم. خوشحال بودیم و مدیر خواست به همه شام بدهد چون دخل زده شده بود. هرکی همان‌طور که سرکارش بود، بشقاب غذایی هم جلویش. کار می‌کردیم و شام می‌خوردیم. ناگهان دو مرد در ِکافه را باز کردند، توجه خاصی به ظاهرشان نکردیم. گفتیم کافه بسته است و کارگران مشغول کار. اصرار کردند به ما هم شام بدهید، گفتیم نمی‌شود کافه بسته است و داریم آشپزخانه را تمیز می‌کنیم و اصلا اجاق‌ها خاموش است. رفتند. چند دقیقه بعد برگشتند. گفتند باید پلمب شوید. باورمان نمی‌شد. مدیر رفت به چانه‌زنی. گفته بودند شما باز بودید و به‌خاطر ظاهرمان دروغ گفتید. هرچه قسم و آیه، پخش فیلم دوربین که ببینید داریم پول می‌شمریم، طی می‌کشیم، دستگاه قهوه‌ساز را تمیز می‌کنیم و این غذاها اصلا از بیرون آمده و... فایده‌ای نداشت. پلمب کردند. یک هفته تعطیل شدیم. حالا حساب و کتاب نمی‌کنم یک هفته تعطیلی چقدر خسارت مادی و تجاری داشت. همین. چون ساعت ۱۱ که شد، سیندرلاهای کافه که ما باشیم، داشتیم شام می‌خوردیم و این‌هم جرم بود انگار... . دیروز داشتم اینها را برای دوستانم تعریف می‌کردم و همه یادشان بود که بله، دوره‌ای یازده شب به بعد در خیابان پرنده هم نباید پر می‌زد. عجیب نیست؟ اینکه قانونی بوده که حالا قانون نیست ولی دوره‌ای از زندگی ما، برخوردهایی شد که اصلا معلوم نیست چرا باید تحملش می‌کردیم؟ مثلا اینکه در دهه هشتاد، اساسا کافه رفتن و داشتن، کاری آوانگارد بود. انجام دادنش یک‌جوری بود. چون گیر می‌دادند. چون یعنی چی که اصلا آدم‌ها دور هم جمع شوند چایی بخورند یا بستنی یا چیپس و پنیر؟ ساعت و شلوغی هم اصلا بهانه نبود، می‌آمدند و خوششان نمی‌آمد، پلمب می‌کردند. به همین راحتی. حالا این‌هم مهم نیست. چون ما گذر کردیم. کافه‌ها را  ازتعدادی محدود رساندیم به تعدادی که حالا در خیابانی، دو سه کافه باشد. از محدودیت ساعت، رساندیم به شلوغی و فعلا توی شلوغی گیر کردیم. پله پله آمده‌ایم. شلوغی و اجتماع امروز بهانه است و معلوم نیست تا کی بهانه بماند، اما توی این چرخه، ما جوان‌های دهه هشتاد و هفتاد و نود که هیچ، آن کافه‌دار و کارگر و خسارت بده هم هیچ، آنهایی که دست به پلمب هستند خسته نشده‌اند؟ توی این ماجراها معمولا آدم‌ها هزینه‌های این‌طرفی را حساب می‌کنند؛ مثلا کافه‌دار چقدر خسارت می‌دهد و بقیه چقدر ولی آن‌طرف چی؟ مثلا آن دو مردی که آمدند و شیرینی موفقیت کافه ما را زهرمان کردند، حالا و بعد از پانزده سال، وقتی به عقب برمی‌گردند از اینکه ساعت یک کافه از یازده شده بود ۱۱:۳۰ و به بهانه‌اش یک هفته کافه را پلمب کردند و بستند و هزینه و غم به بار آوردند، احساس ناراحتی نمی‌کنند؟ حالا که ممکن است خودشان بعد از نیمه‌شب هوس شامی، نوشیدنی‌ای چیزی کنند و بروند راحت توی یک کافه و رستوران بنشینند، با خودشان فکر نمی‌کنند که تا کجا، به آن آدم‌هایی که ما بودیم و التماس می‌کردیم که باور کن اهالی کافه هستیم و نه مشتری و باور نکردند، حقی بدهکار نیستند؟  حالا هم همین است. دو روز دیگر، شلوغی هم عادی می‌شود، ولی این خاطره‌ها و خبرها نه. ما ماندیم و روایت کردیم. جوان‌های این‌روزها هم می‌مانند و روایت می‌کنند. 
چه کسی به واقع ضرر می‌کند، کدام تفکر در واقعیت، نادرست به نظر می‌رسد و در‌نهایت چه‌چیزی باقی می‌ماند؟  جواب این سوال مشخص است، زمان هم که همیشه در سمت درست زندگی است و این نوشته هم بماند به یادگار برای روزگاری که دیگر شلوغی خیابان، فقط به واسطه رفت و آمد آدم‌ها و نه هیچ‌چیز دیگر، خطا  نیست.

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون