• 1405 سه‌شنبه 10 شهريور
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
بانک سپه fhk; whnvhj ایرانول بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6381 -
  • 1405 چهارشنبه 7 مرداد

ياد نگاشتي براي ادوارد لوسي اسميت

ساكت و ساده‌پوش در کالبد یک عالم

محمدحسن حامدي|پيرمرد را به ما سپرده بودند تا در سياحتي مختصر گوشه‌اي از ايران را با او بگرديم. اين ما، شامل؛ منِ نويسنده، آقاي حسين خسروجردي هنرمند و خانم دلبر شهباز بود كه حكم مترجم را داشت. رفتيم يزد. دو روز تمام مقارنِ تير ماه 1386. بهانه حضورش، شركت در همايش نگارگري به دعوت موزه هنرهاي ديني امام علي (ع) بود. شهر را ديديم. اماكن تاريخي را. مقابل مسجد جامع يزد خستگي در كرديم. كنجكاو بود و ولع ديدن داشت. با اين همه احساسم مي‌گفت كه اين پيرمرد دنياديده آنچنان ذوب در هنر معاصر است كه اين اقلام تاريخي و سنتي چندان هم ذوق‌زده‌اش نمي‌كند.  آدم ساده‌باده‌اي بود. ساكت و ساده‌پوش، با لبخندي دايمي كه گاهي مرموز هم به نظر مي‌رسيد. انگار در كالبدِ عالمانه‌اش جايي براي تباهي نبود. وجود حاضر و غايبي داشت. خيره به اطراف و به آدم‌ها نگاه مي‌كرد اما چيزي بروز نمي‌داد. هيچ تبختري از جنس نويسندگان و منتقدان هنري در وجودش نديدم. از كم و كسر سفر و از اقامت در هتل سنتي و بي‌استاره هيچ گله‌اي نكرد. شبيه معلم‌هاي درگير و پرمشغله بود. شبيه كتاب‌هايش؛ ساده و پرمغز. در مجاورتش لبريز سوال بودم اما براي اتصال كلام، سرنخي به دستم نمي‌رسيد و اگر زبان هم باز مي‌شد طبيعتا توان هماوردي نداشت. كتاب «مفاهيم و رويكردها در آخرين جنبش‌هاي هنري قرن بيستم» او را بارها خوانده بودم اما كوچه پس‌كوچه محفوظات كجا و وادي معنا كجا؟! گپ‌وگفت‌هاي گهگاهي محدود مي‌شد به هنر معاصر ايران كه ظرفيت‌ و پتانسيل آن را مي‌استود. ستايشگر جدي گنجينه موزه هنرهاي معاصر تهران بود.
صبحِ روز دوم به گمانم مهماندار هتل بود كه پيشنهاد داد سري به آتشكده چك‌چك بزنيم. جايي در 48 كيلومتري يزد با آب و هواي خشك و كويري. ساعتي بعد، تاكسي كنار جاده خاكي ايستاد و ما راهي شديم، راهي نسبتا صعب و ناهموار. عبور براي همه‌ دشوار بود اما براي پاهاي پير دشوارتر.  قدري آمد و قدري زير دست و بازويش را گرفتيم تا بيايد. طي مسير بارها خودمان را سرزنش كرديم كه مگر يزد جاهاي ديدني كم داشت كه سر به اين بيابان گرم گذاشته‌ايم آن هم براي ميزباني از مهماني چنان عزيز و سالخورده.
بالاخره خسته و خيس از عرق به آتشكده رسيديم و چه شگفت‌ جايي بود، دنج گوشه‎اي كه هم از طبيعتِ خداوند رنگِ تقدس داشت و هم از معرفت بشر. آتشِ كهنه، زنده بود. اسپند مي‌سوخت. مومناني كه ورد مي‌خواندند و هيربد كه دايم دمي به آتش مي‌داد.  پاها را به رسم ادب، برهنه و كلاه سفيد زرتشتي بر سر گذاشتيم. شمايل پيرمرد در اين چيدمان ديدني بود؛ محو در اتمسفرِ فضا و فرايض ديني. ساعتي مانديم و سپس دشواري بازگشت. برخلاف انتظار، از اين سياحت رضايت كامل داشت و دايم تشكر مي‌كرد. انگار بيشتر از آنچه در شهر ديده، سرحالش آورده بود و من كه تصور مي‌كردم حال كسي را دارد كه با بجا آوردن تمامي اعمال يا به قول امروزي‌ها با بجا آوردنِ كانسپت ماجرا، از حضور در يك مناسك كه به پروفورمنسي ناب مي‌مانست، لذت وافر را برده است.  هفته گذشته كه خبر درگذشت آقاي ادوارد لوسي اسميت به رسانه‌هاي ايران رسيد، تمام خاطرات سفر برايم زنده شد. عكس‌هاي يادگاري را پيدا كردم و با همين چند كلام، يادش كردم؛ يادي كه هيچ‌گاه از خاطر هنرِ معاصر كم و كسر نخواهد شد.

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون