غزل غزلهاي يونس
اسدالله امرايي
عاشقانههاي يونس در شكم ماهي نوشته جمشيد خانيان از انتشارات كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان، داستان يك عشق در دل جنگ است. سارا دختر نوجواني كه به همراه خانوادهاش در آبادان زندگي ميكند با شروع جنگ و براي پناه گرفتن به اهواز ميروند. سارا به همراه مادر و برادرش سامان، عمو غازي و همسر باردارش عنقا خانم و پيانوي عزيز سارا، كوكو سوار وانت ميشوند تا به اهواز بروند. در ميانه راه به يونس و مادربزرگش بيبي برميخورند. آنها براي اينكه بتوانند يونس و بيبي را هم همراه خود كنند مجبور ميشوند پيانو را از وانت بيرون بگذارند. سارا از يك طرف يونس را مقصر ميداند كه باعث شده است تا او پيانويش را از دست بدهد و از يك طرف هم به او كنجكاو است و دوست دارد او را بشناسد و در دلش احساس دلبستگي ميكند. يونس اما پسري است عجيب كه تنها كمي از سارا بزرگتر است و خيلي بيشتر از او ميداند؛ او بسيار با احساس است و علاوه بر اينكه توجه ويژهاي به طبيعت و موسيقي و عشق دارد، طبع شاعرانهاي نيز دارد و شعر ميگويد. اما يكي از معماهاي داستان عاشقانههاي يونس در شكم ماهي به قلم جمشيد خانيان اين است كه يونس براي چه كسي شعر ميگويد و اين دوستي كه مرتب از او سخن ميگويد، كيست؟ داستان يك چرخش شديد ديگر هم دارد و در جايي كه مخاطب فكرش را نميكند، يك اتفاق غافلگيركننده رخ ميدهد. اما صرفنظر از تمام غافلگيريها و اتفاقات ريز و درشت، اين رمان احساسات دروني شخصيتهاي نوجوان در بحبوحه جنگ را به خوبي به تصوير كشيده است. «اشتباه نكنيد، بابا موسيقيدان نبود يا مثلا مفسر موسيقي؛ او فقط تعميركار پيانو بود يا آنطور كه استاد ادگاريان، اولين استاد پيانوي من، ميگفت: احياگر پيانو. بله، اين كلمه شايد دقيقتر باشد. احياگر، چون واقعا وقتي مقابل پيانويي قرار ميگرفت كه احتياج به كوك يا رگلاژ يا تعمير دورهاي داشت، درست مثل پزشكي بود كه براي زندگي بخشيدن به بيمارش بالاي سر او حاضر شده باشد. او عاشق حرفهايش بود و هميشه همانطور از پيانو صحبت ميكرد كه يونس در عاشقانههايش از سلما.
و تا قبل از آن، من و مامان و سام، پشت كوكو پتوي نازكي را انداخته بوديم روي شانههايمان و مثل سه تا گنجشك، در آغوش هم فرو رفته بوديم. مامان نشسته بود وسط من و سام و با هر دو دستش شانههاي ما را محكم گرفته بود. صداي نفسهايمان در صداي هواي باد خنك كه مثل يك خط نامتناهي همينطور با ما بود و با ما امتداد داشت، شنيده ميشد. من از زير پتو پايه كوكو را توي مشتم گرفته بودم. نميدانم چرا اين كار را كرده بودم؛ شايد چون فكر ميكردم اگر پايه آن را بگيرم، از لرزش و تكان بيش از حدش جلوگيري خواهم كرد. اين نكتهاي بود كه از دقت عمل بابا در جابهجايي كوكو در ذهنم مانده بود. عمو غازي و زنش عنقا خانم نشسته بودند جلو. مامان گفت كه عنقا خانم بنشيند جلو، چون آبستن بود و تكانهاي پشت وانتبار برايش خوب نبود. عمو غازي گواهينامه رانندگي نداشت، ولي رانندگي بلد بود... .»