• 1405 دوشنبه 13 مهر
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
fhk; whnvhj بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6388 -
  • 1405 شنبه 17 مرداد

تبديل بحران انرژي هرمز به بحران ارزي جهاني

اقتصادهاي واردكننده انرژي در تله ارزي

فرشيد فرحناكيان

در ادبيات اقتصاد بين‌الملل، شوك‌هاي نفتي معمولا با سه پيامد شناخته مي‌شوند: افزايش قيمت انرژي، تشديد تورم و كاهش رشد اقتصادي. بحران ناشي از جنگ امريكا و اسراييل با ايران و اختلال در تنگه هرمز اما نشان داده است كه جهان وارد مرحله‌اي متفاوت از شوك‌هاي انرژي شده است؛ مرحله‌اي كه در آن نفت ديگر تنها بازار انرژي را متلاطم نمي‌كند، بلكه به بازار ارز، بودجه دولت‌ها، ذخاير ارزي و حتي ثبات مالي كشورها نيز حمله مي‌كند.

اگر شوك‌هاي نفتي دهه ۱۹۷۰ اقتصاد جهان را با بحران انرژي مواجه كردند، شوك هرمز در سال ۲۰۲۶ نشانه‌هاي ظهور نوع جديدي از بحران را آشكار كرده است: بحراني كه از مخازن نفت آغاز مي‌شود اما در بازارهاي ارز پايان مي‌يابد. امروز بسياري از اقتصادهاي واردكننده انرژي نه‌تنها با افزايش بهاي نفت و گاز روبه‌رو هستند، بلكه هم‌زمان بايد هزينه بيشتري براي تأمين دلارهاي موردنياز جهت خريد همان انرژي بپردازند. به‌اين‌ترتيب، يك بحران كالايي (Commodity Crisis) به‌تدريج به بحران ارزي (Currency Crisis) و سپس به بحران تراز پرداخت‌ها (Balance of Payments Crisis) تبديل مي‌شود.

ديويد فيكلينگ (David Fickling)؛ تحليلگر بلومبرگ، اين روند را نشانه ورود جهان به مرحله‌اي مي‌داند كه مي‌توان آن را «بحران ارزي ناشي از انرژي» (Energy-Induced Currency Crisis) ناميد؛ وضعيتي كه در آن وابستگي به واردات انرژي مستقيما به آسيب‌پذيري پول ملي و فرسايش ذخاير ارزي منجر مي‌شود. در چنين شرايطي، امنيت انرژي (Energy Security) ديگر صرفا به معناي دسترسي به نفت و گاز نيست، بلكه به مساله‌اي در حوزه امنيت پولي و مالي كشورها تبديل‌شده است.

از اين منظر، آنچه امروز در پي اختلال هرمز رخ مي‌دهد صرفا يك شوك نفتي ديگر نيست؛ بلكه آزموني براي سنجش ظرفيت تاب‌آوري اقتصادهاي واردكننده انرژي در برابر هم‌زماني بحران‌هاي انرژي، ارزي و مالي است. اين تحول، نشانه ظهور مرحله‌اي جديد از ژئواكونومي جهاني است؛ مرحله‌اي كه در آن مسير انتقال قدرت و آسيب‌پذيري از خطوط لوله و نفت‌كش‌ها آغاز مي‌شود و به ترازنامه بانك‌هاي مركزي ختم مي‌گردد.

 

چگونگي تبديل بحران انرژي به بحران ارزي

يكي از مهم‌ترين مشاهدات، الگوي رفتاري ارزها پس از آغاز جنگ است. ارزهايي كه بيشترين كاهش ارزش را تجربه كرده‌اند عمدتا متعلق به اقتصادهاي واردكننده انرژي هستند؛ ازجمله پوند مصر، پزوي فيليپين، وون كره جنوبي و بات تايلند. در مقابل، برخي ارزهاي كشورهاي صادركننده نفت مانند رئال برزيل، تِنگه قزاقستان و نايراي نيجريه تقويت‌شده‌اند. اين وضعيت نشان مي‌دهد كه بازار ارز جهاني در حال بازتوزيع ريسك انرژي است. هرچه كشوري وابستگي بيشتري به واردات نفت و گاز داشته باشد، فشار بيشتري بر ذخاير ارزي و پول ملي آن وارد مي‌شود. در مقابل، صادركنندگان انرژي از افزايش درآمدهاي دلاري بهره‌مند مي‌شوند. به‌بيان‌ديگر، هرمز فقط مسير انتقال نفت نيست؛ بلكه كانال انتقال ثروت و قدرت پولي نيز هست.

مكانيسم اين فرآيند در ظاهر ساده به نظر مي‌رسد، اما در عمل يكي از مخرب‌ترين زنجيره‌هاي انتقال بحران در اقتصاد بين‌الملل را شكل مي‌دهد. هنگامي كه قيمت نفت و گاز افزايش مي‌يابد، كشورهاي واردكننده انرژي ناچار مي‌شوند براي تأمين همان حجم از واردات، ارز بيشتري هزينه كنند. اين افزايش هزينه، مستقيماً تراز پرداخت‌ها (Balance of Payments) و به‌ويژه حساب‌جاري (Current Account) را تحت‌فشار قرار مي‌دهد و كسري حساب‌جاري (Current Account Deficit) را گسترش مي‌دهد.

در مرحله بعد، بانك‌هاي مركزي براي تأمين نياز بازار به ارز و جلوگيري از جهش نرخ برابري پول ملي، ناچار به استفاده از ذخاير ارزي (Foreign Exchange Reserves) خود مي‌شوند. هرچه بحران طولاني‌تر شود، اين ذخاير سريع‌تر تحليل مي‌رود. كاهش ذخاير ارزي به‌نوبه خود، نگراني سرمايه‌گذاران را افزايش مي‌دهد و تقاضا براي دلار را تشديد مي‌كند. درنتيجه، ارزش پول ملي كاهش يافته و موجي از تورم وارداتي (Imported Inflation) شكل مي‌گيرد؛ زيرا نه‌تنها انرژي، بلكه تمام كالاهاي وارداتي با نرخ ارز بالاتري وارد اقتصاد مي‌شوند.

در اين نقطه، دولت‌ها با يك دوراهي دشوار مواجه مي‌شوند. اگر اجازه دهند قيمت سوخت متناسب با قيمت‌هاي جهاني افزايش يابد، با نارضايتي اجتماعي و فشار سياسي روبه‌رو خواهند شد؛ و اگر بخواهند از مصرف‌كنندگان حمايت كنند، ناچارند يارانه‌هاي بيشتري پرداخت كرده يا ماليات‌هاي انرژي را كاهش دهند. گزارش بلومبرگ نشان مي‌دهد كه بسياري از دولت‌ها دقيقا همين مسير را انتخاب كرده‌اند؛ يعني كاهش ماليات سوخت و افزايش يارانه‌ها براي مهار شوك قيمتي. اين سياست اما در عمل به معناي انتقال بحران از بازار انرژي به بودجه دولت‌ها و ذخاير ارزي كشورهاست.

به‌اين‌ترتيب، يك شوك نفتي به‌تدريج به بحراني چندلايه تبديل مي‌شود: نخست بازار انرژي را متلاطم مي‌كند، سپس بازار ارز را تحت‌فشار قرار مي‌دهد، بعد به ترازنامه بانك‌هاي مركزي سرايت مي‌كند و درنهايت بودجه دولت‌ها و ثبات مالي كشورها را هدف قرار مي‌دهد. اين همان دليلي است كه بحران كنوني را از بسياري از شوك‌هاي نفتي گذشته متمايز مي‌كند. امروز مساله صرفا گران شدن نفت نيست؛ بلكه فرسايش هم‌زمان ذخاير ارزي، قدرت پول ملي و ظرفيت مالي دولت‌هاست. در چنين شرايطي، بحران انرژي ديگر يك بحران كالايي (Commodity Crisis) نيست، بلكه به يك بحران تمام‌عيار مالي و ژئواكونوميك (Financial and Geoeconomic Crisis) تبديل مي‌شود.

 

تبديل نقش دلار از قرباني به برنده بحران

مقايسه بحران كنوني هرمز با شوك‌هاي نفتي سال‌هاي ۱۹۷۳ و ۱۹۷۹ يك تفاوت بنيادين را آشكار مي‌كند؛ تفاوتي كه مي‌تواند سرنوشت اقتصادهاي واردكننده انرژي را در دهه پيش‌رو تعيين كند. در هر دو مقطع تاريخي، جهان با اختلال در عرضه نفت و جهش قيمت انرژي مواجه شد، اما جايگاه ايالات‌متحده در بازار جهاني انرژي به‌كلي متفاوت بود و همين تفاوت، سازوكار انتقال بحران را نيز دگرگون كرده است.

در دهه ۱۹۷۰ امريكا همچنان بزرگ‌ترين اقتصاد مصرف‌كننده و يكي از مهم‌ترين واردكنندگان نفت جهان بود. افزايش قيمت نفت به معناي افزايش هزينه واردات انرژي، تشديد كسري تجاري و فشار بر تراز پرداخت‌هاي امريكا بود. درنتيجه، دلار در برابر بسياري از ارزهاي بين‌المللي تضعيف مي‌شد و همين كاهش ارزش دلار تا حدودي فشار ناشي از افزايش قيمت نفت را براي ساير كشورهاي واردكننده جبران مي‌كرد. به‌بيان‌ديگر، بخشي از هزينه شوك نفتي از طريق تضعيف ارز مرجع جهاني ميان اقتصادهاي مختلف توزيع مي‌شد.

اما بحران هرمز در سال ۲۰۲۶ در شرايطي رخ‌داده است كه نقشه انرژي جهان دگرگون‌ شده است. انقلاب شيل (Shale Revolution) طي دو دهه گذشته امريكا را از يك واردكننده بزرگ انرژي به يكي از مهم‌ترين توليدكنندگان و صادركنندگان نفت و گاز جهان تبديل كرده است. به همين دليل، افزايش قيمت نفت ديگر الزاما به معناي فشار بر اقتصاد امريكا نيست؛ بلكه در بسياري موارد به افزايش درآمدهاي صادراتي، بهبود تراز انرژي و تقويت موقعيت ژئواكونوميك واشنگتن منجر مي‌شود. امريكا اكنون نقش «تأمين‌كننده نهايي انرژي» (Supplier of Last Resort) را در بازار جهاني ايفا مي‌كند؛ جايگاهي كه در دوران شوك‌هاي نفتي دهه ۱۹۷۰ وجود نداشت.

پيامد اين تحول بسيار عميق است. در گذشته، افزايش قيمت نفت و تضعيف دلار تا حدي يكديگر را خنثي مي‌كردند؛ اما امروز افزايش قيمت انرژي مي‌تواند هم‌زمان با تقويت دلار رخ دهد. به‌عبارت‌ديگر، كشورهايي كه به واردات انرژي وابسته‌اند با يك فشار دوگانه و هم‌افزا مواجه مي‌شوند. آنها نه‌تنها بايد نفت و گاز را با قيمت‌هاي بالاتر خريداري كنند، بلكه براي تأمين همان انرژي نيز ناچارند دلارهاي گران‌تري تهيه كنند. اين وضعيت مانند آن است كه هزينه واردات از دو مسير مختلف به‌طور هم‌زمان افزايش يابد؛ يك‌بار از كانال قيمت كالا و بار ديگر از كانال نرخ ارز.

همين ويژگي، بحران كنوني را به يك پديده ژئواكونوميك منحصربه‌فرد تبديل كرده است. درواقع، هرمز تنها جريان نفت را مختل نكرده، بلكه سازوكار توزيع ريسك در اقتصاد جهاني را نيز تغيير داده است. در دهه ۱۹۷۰ شوك نفتي عمدتا ميان توليدكنندگان و مصرف‌كنندگان انرژي توزيع مي‌شد، اما امروز بخش مهمي از هزينه بحران از طريق بازار ارز به اقتصادهاي واردكننده منتقل مي‌شود. هرچه وابستگي يك كشور به واردات انرژي بيشتر و ذخاير ارزي آن محدودتر باشد، شدت اين فشار نيز افزايش مي‌يابد.

از اين منظر، بسياري از اقتصادهاي آسيايي؛ ازجمله هند، تركيه و اندونزي، در معرض آن چيزي قرارگرفته‌اند كه مي‌توان آن را «تله ارزي انرژي» (Energy Currency Trap) ناميد؛ وضعيتي كه در آن افزايش قيمت انرژي به كاهش ذخاير ارزي، كاهش ذخاير ارزي به تضعيف پول ملي و تضعيف پول ملي به افزايش بيشتر هزينه واردات انرژي منجر مي‌شود. اين چرخه معيوب، بحران را به‌صورت خودتقويت‌كننده (Self-Reinforcing Cycle) بازتوليد مي‌كند و مي‌تواند حتي اقتصادهايي را كه در ظاهر با كمبود فيزيكي انرژي مواجه نيستند، به سمت بحران ارزي و مالي سوق دهد.

درواقع، تفاوت اصلي ميان شوك‌هاي نفتي دهه ۱۹۷۰ و بحران هرمز در سال ۲۰۲۶ اين است كه در گذشته دلار بخشي از ضربه بحران را جذب مي‌كرد، اما امروز خود دلار به يكي از كانال‌هاي انتقال بحران تبديل‌شده است. اگر نفت سلاح سنتي ژئوپليتيك بود، دلار در بحران كنوني به سلاح مكمل ژئواكونومي تبديل‌شده است؛ تركيبي كه مي‌تواند فشار بر اقتصادهاي واردكننده انرژي را به‌مراتب بيشتر از شوك‌هاي نفتي نيم‌قرن گذشته كند.

 

بحران بودجه‌اي دولت‌ها با تبديل شوك انرژي به كسري مالي

بااين‌حال، تضعيف پول ملي و كاهش ذخاير ارزي تنها بخشي از داستان است. تجربه تاريخي نشان مي‌دهد كه بسياري از دولت‌ها نه در مرحله شوك ارزي، بلكه در مرحله‌اي دچار بحران مي‌شوند كه ناچارند ميان ثبات اقتصادي و ثبات اجتماعي يكي را انتخاب كنند. افزايش قيمت انرژي معمولا مستقيما بر هزينه حمل‌ونقل، توليد، برق و معيشت خانوارها اثر مي‌گذارد و به همين دليل دولت‌ها براي جلوگيري از نارضايتي عمومي، ناچار به مداخله در بازار انرژي مي‌شوند؛ اما اين مداخله اغلب به معناي انتقال بحران از بازار انرژي به بودجه عمومي است.

در چنين شرايطي، دولت‌ها براي مهار فشار اجتماعي معمولا سه ابزار را به كار مي‌گيرند: افزايش يارانه‌هاي سوخت، كاهش ماليات‌هاي انرژي و تحميل فروش زير قيمت تمام‌شده به شركت‌هاي دولتي. هر سه سياست در كوتاه‌مدت مي‌توانند آثار تورمي و اجتماعي شوك انرژي را كاهش دهند، اما در بلندمدت به فرسايش منابع مالي دولت منجر مي‌شوند. به‌عبارت‌ديگر، دولت‌ها با پرداخت هزينه‌هاي مالي بيشتر، زمان مي‌خرند؛ اما بحران را حل نمي‌كنند.

اندونزي ‌براي ‌كنترل‌ قيمت‌سوخت سالانه معادل 7/‌2 درصد توليد ناخالص داخلي (GDP) خود را صرف يارانه‌هاي انرژي مي‌كند؛ رقمي كه با بودجه بسياري از برنامه‌هاي توسعه‌اي اين كشور قابل‌مقايسه است. در تايلند، دولت ناچار شده است براي جبران كسري صندوق تثبيت قيمت سوخت، ۱۵۰ ميليارد بات استقراض كند. در هند نيز شركت‌هاي نفتي دولتي روزانه حدود ۱۰ ميليارد روپيه زيان ناشي از فروش بنزين، گازوييل و گاز مايع زير قيمت واقعي را متحمل مي‌شوند.

اين ارقام نشان مي‌دهد كه بحران انرژي چگونه به‌تدريج از يك مساله تجاري و ارزي به يك مساله بودجه‌اي و مالي تبديل مي‌شود. درواقع، هر دلار افزايش قيمت نفت تنها هزينه واردات انرژي را افزايش نمي‌دهد؛ بلكه تعهدات مالي دولت را نيز بزرگ‌تر مي‌كند. به همين دليل است كه بسياري از اقتصادهاي واردكننده انرژي پس از يك شوك نفتي شديد، ابتدا با كسري حساب‌جاري (Current Account Deficit)، سپس با كاهش ذخاير ارزي و درنهايت با كسري بودجه (Fiscal Deficit) مواجه مي‌شوند.

از منظر ژئواكونومي، اين روند به معناي انتقال تدريجي بحران از بازارها به دولت‌هاست. در مرحله نخست، شركت‌ها و مصرف‌كنندگان هزينه افزايش قيمت انرژي را احساس مي‌كنند؛ اما در مرحله بعد، دولت‌ها براي حمايت از جامعه اين هزينه را به ترازنامه خود منتقل مي‌كنند. نتيجه آن است كه نفت گران‌تر نه‌تنها تورم ايجاد مي‌كند، بلكه ظرفيت مالي دولت‌ها براي سرمايه‌گذاري، توسعه زيرساخت‌ها و حتي ارايه خدمات عمومي را نيز تضعيف مي‌سازد.

در ادبيات اقتصاد سياسي مي‌توان اين وضعيت را نوعي «ماليات ژئوپليتيكي» (Geopolitical Tax) دانست؛ مالياتي كه نه توسط پارلمان‌ها تصويب مي‌شود و نه مستقيما از شهروندان اخذ مي‌شود، بلكه از دل تنش‌هاي ژئوپليتيكي، اختلال در گلوگاه‌هاي انرژي و نوسانات بازار جهاني نفت بر اقتصاد كشورها تحميل مي‌گردد. هرچه وابستگي يك كشور به واردات انرژي بيشتر باشد، سهم آن از اين ماليات پنهان نيز سنگين‌تر خواهد بود.

بحران هرمز بار ديگر نشان داده است كه هزينه واقعي وابستگي انرژي تنها در قيمت هر بشكه نفت خلاصه نمي‌شود. هزينه اصلي زماني آشكار مي‌شود كه دولت‌ها براي حفظ ثبات اجتماعي ناچار مي‌شوند از ذخاير ارزي، منابع بودجه‌اي و ظرفيت استقراض خود هزينه كنند. در اين مرحله، بحران انرژي ديگر يك مساله مربوط به پالايشگاه‌ها و نفت‌كش‌ها نيست؛ بلكه به مساله‌اي مربوط به خزانه‌داري‌ها، وزارتخانه‌هاي دارايي و بانك‌هاي مركزي تبديل مي‌شود. به همين دليل، در جهان امروز فاصله ميان يك شوك انرژي و يك بحران مالي بسيار كوتاه‌تر از آن چيزي است كه در گذشته تصور مي‌شد.

 

هرمز و امنيت ارزي مبتني بر انرژي

بحران هرمز يك‌بار ديگر نشان داد كه در اقتصاد جهاني معاصر، انرژي، ارز و ژئوپليتيك سه ضلع يك مثلث واحد هستند. افزايش قيمت نفت تنها به معناي گران‌تر شدن بنزين نيست؛ بلكه به معناي كاهش ذخاير ارزي، تضعيف پول ملي، افزايش كسري بودجه و فرسايش ثبات مالي كشورهاست. از اين منظر، جنگ بر سر انرژي درنهايت به جنگ بر سر ارز تبديل مي‌شود.

در دهه‌هاي گذشته، تحليلگران عمدتا از «امنيت انرژي» سخن مي‌گفتند، اما بحران كنوني مفهومي جديد را برجسته كرده است: «امنيت ارزي مبتني بر انرژي» (Energy-Based Currency Security) . پيام ژئواكونوميك اين تحول روشن است: در جهاني كه دلار همچنان ارز مسلط است و نفت هنوز مهم‌ترين كالاي راهبردي جهان محسوب مي‌شود، كشورهايي كه وابستگي بالايي به واردات انرژي دارند نه‌تنها در برابر شوك‌هاي قيمتي، بلكه در برابر شوك‌هاي پولي نيز آسيب‌پذير خواهند بود.

به همين دليل، رقابت آينده صرفا بر سر چاه‌هاي نفت نخواهد بود؛ بلكه بر سر فناوري‌هايي خواهد بود كه اقتصادها را از نياز به نفت رها مي‌كنند. اگر قرن بيستم عصر «ژئوپليتيك نفت» (Oil Geopolitics) بود، بحران هرمز نشان مي‌دهد كه قرن بيست‌ويكم مي‌تواند عصر «ژئواكونومي انرژي پاك» (Clean Energy Geoeconomics) باشد؛ عصري كه در آن قدرت نه‌فقط از مالكيت منابع، بلكه از توانايي رهايي از وابستگي به آنها ناشي مي‌شود.

دكتراي حقوق نفت و گاز

 

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون