نگاهي به فيلم «زندهشور» ساخته كاظم دانشي
روايتي كه زير سايه «علفزار» ميايستد
ناصر سهرابي
صداي كشيده شدن صندلي روي كف سرد دادگاه، نگاههايي كه پيش از صدور حكم، سالهاست محكوم شدهاند و راهروهايي كه بيش از آنكه به عدالت ختم شوند، به بنبستهاي اخلاقي ميرسند؛ «زندهشور» از نخستين نماهايش تماشاگر را به جهاني ميبرد كه مرگ، نه پايان زندگي، بلكه منطق حاكم بر زيستن است. كاظم دانشي پس از «علفزار» بار ديگر به قلمرو آشناي خود، يعني دادگاه، جرم، قصاص و عدالت بازميگردد؛ اما اينبار، جاهطلبي فرمي فيلم بيش از استحكام دراماتيك آن به چشم ميآيد و نتيجه، اثري است كه اگرچه همچنان دغدغهمند و قابل احترام است، اما در مقايسه با فيلم قبلي او، كمتر به انسجام و تاثيرگذاري ميرسد. موفقيت «علفزار» براي كاظم دانشي تنها يك دستاورد نبود؛ معياري شد براي سنجش مسير آينده او. آن فيلم با اتكا به فيلمنامهاي منسجم، شخصيتهايي چندلايه و تعليقي هوشمندانه، توانست ميان سينماي اجتماعي، تريلر قضايي و درام اخلاقي تعادلي كمنظير برقرار كند. مهمتر آنكه «علفزار» هرگز زير بار ايدههايش دفن نميشد؛ روايت، شخصيت و جهانبيني در كنار يكديگر حركت ميكردند و همين توازن، فيلم را براي مخاطب عام و خاص به اثري تاثيرگذار تبديل كرده بود. «زندهشور» اما از همان ابتدا مسير ديگري را انتخاب ميكند. اين فيلم بيش از آنكه روايتگر يك بحران باشد، در پي ساختن جهاني است كه بحران در آن به وضعيت دائمي تبديل شده است. دانشي همچنان به تقابل قانون، اخلاق و حقيقت علاقه دارد، اما اينبار، وزن ايدهها بر دوش روايت سنگيني ميكند و درنتيجه، فيلم در برخي مقاطع از پويايي دراماتيك فاصله ميگيرد. از منظر كارگرداني، دانشي همچنان فيلمسازي مسلط بر بيان بصري است. قابهاي بسته، راهروهاي تنگ، نورهاي سرد، حذف رنگهاي گرم و استفاده هوشمندانه از سكوت، فضايي خفقانآور خلق ميكنند كه شخصيتها را در حصار تقديري گريزناپذير گرفتار نشان ميدهد. ميزانسنها دقيقند و معماري فضا، اضطراب را نه از طريق ديالوگ، بلكه از دل تصوير استخراج ميكند. اين همان نقطهاي است كه «زندهشور» بيشترين قدرت خود را نشان ميدهد و ثابت ميكند دانشي در هدايت فضاي بصري و خلق تنش، فيلمسازي صاحبسبك است. اما سينما تنها به تصوير متكي نيست. نقطه ضعف اصلي فيلم از جايي آغاز ميشود كه فرم بر روايت غلبه ميكند. «زندهشور» چنان بر تلخي، يأس و فروپاشي تاكيد دارد كه پس از مدتي، اين سياهي كاركرد دراماتيك خود را از دست ميدهد. درام زماني اثرگذار است كه ميان تاريكي و امكان رهايي، تعادلي هر چند شكننده برقرار باشد؛ اما در جهان اين فيلم، تقريبا همه شخصيتها از پيش محكومند و هيچ روزنهاي براي تغيير باقي نميماند. نتيجه آن است كه تلخي، به جاي آنكه مخاطب را تكان دهد، به تدريج او را نسبت به رنج شخصيتها بيحس ميكند. بزرگترين چالش فيلم اما در فيلمنامه است. دانشي همچنان ميكوشد درباره عدالت، قصاص، اعدام و مسووليت اخلاقي پرسشهايي جدي مطرح كند، اما اين پرسشها هميشه از دل روايت بيرون نميآيند. شخصيتها گاه بيش از آنكه انسانهايي با هويت مستقل باشند، به حاملان جهانبيني فيلم تبديل ميشوند. از همين رو، برخي كنشها بيش از آنكه نتيجه منطقي شخصيتپردازي باشند، در خدمت پيشبرد ايده مركزي اثر قرار ميگيرند. فيلم در بازنمايي مناسبات قضايي نيز با پرسشهايي مواجه است. روشن است كه سينما موظف به بازسازي مستندگونه فرآيندهاي حقوقي نيست، اما هر اثر واقعگرا ناگزير است منطق دروني جهان خود را حفظ كند. در «زندهشور» برخي تصميمها، شيوه پيشبرد پرونده و رفتار بعضي شخصيتهاي مرتبط با فرآيند دادرسي، از منظر باورپذيري دراماتيك محل تأملند و براي بخشي از مخاطبان، به ويژه آنان كه با سازوكار دادگاه آشنايي دارند، ممكن است قانعكننده نباشند. همين فاصله ميان منطق درام و واقعيت، گاه از قدرت اقناع فيلم ميكاهد و اجازه نميدهد تعليق، به همان اندازه كه در «علفزار» موثر بود، در اينجا نيز به نتيجه برسد. يكي ديگر از وجوه قابل تأمل «زندهشور» نسبت آن با سنت درامهاي قضايي در سينماي ايران است. در بهترين نمونههاي اينگونه، دادگاه صرفا محل صدور راي نيست؛ صحنهاي است براي رويارويي حقيقتهاي متعارض، جايي كه مخاطب نيز همزمان با قاضي ناگزير به قضاوت ميشود. در «جدايي نادر از سيمين» و حتي «علفزار» روند رسيدگي قضايي خود موتور محرك درام است و هر جلسه، لايهاي تازه از حقيقت را آشكار ميكند. اما در «زندهشور» گاه احساس ميشود فرآيند قضايي بيش از آنكه براساس منطق روايي پيش برود، در خدمت تثبيت جهانبيني فيلمساز قرار گرفته است. از همين رو برخي گرههاي داستاني به جاي آنكه حاصل ضرورت درام باشند، محصول اراده فيلمنامه براي رساندن روايت به نقطهاي از پيش تعيينشده به نظر ميرسند.
فيلم مساله قصاص و اعدام را نه در قالب يك مناظره حقوقي، بلكه در سطحي فلسفي و انساني بررسي ميكند. دانشي بيش از خودِ حكم، به پيامدهاي آن براي خانوادهها، قربانيان و مجريان قانون ميانديشد و ميكوشد نشان بدهد اجراي عدالت، الزاما به پايان رنج نميانجامد. اين نگاه، نقطه قوت فيلم است؛ زيرا آن را از شعارزدگي دور نگه ميدارد. با اين حال، تاكيد مداوم بر بنبست و فروپاشي، گاه چنان پررنگ ميشود كه جهان فيلم را يكسره تيره و فاقد امكان انتخاب جلوه ميدهد. در بخش بازيگري، فيلم يكي از مهمترين نقاط اتكاي خود را پيدا ميكند. بازيها عموما كنترل شده، دروني و بهدور از اغراقند و بازيگران به جاي نمايش آشكار احساسات، از سكوت، مكث و ظرايف رفتاري براي انتقال آشفتگي شخصيتها بهره ميگيرند. در ميان آنان، مارال فرجاد حضوري برجسته و اثرگذار دارد. او با بازي مينيمال، نگاههاي حساب شده و پرهيز از احساساتگرايي اغراقآميز، رنج و فرسودگي شخصيتش را به شكلي ملموس به تماشاگر منتقل ميكند. حضور او از معدود لحظاتي است كه فيلم از سطح ايدههاي انتزاعي فاصله ميگيرد و به تجربهاي عاطفي و انساني نزديك ميشود؛ هر چند محدوديتهاي فيلمنامه، امكان بسط بيشتر اين شخصيت را از او گرفته است. جهانبيني «زندهشور» ادامه منطقي مسير فكري كاظم دانشي است؛ جهاني كه در آن حقيقت مطلق دستنيافتني است، عدالت همواره ناقص مينمايد و قانون نيز قادر نيست همه زخمهاي اخلاقي را درمان كند. اين نگاه، واجد ارزش تأمل است، اما تكرار يك جهانبيني، اگر با گسترش زبان روايي همراه نباشد، ميتواند به بازتوليد فرمولهاي موفق گذشته بينجامد.
«زندهشور» بيش از هر چيز، زير سايه موفقيت «علفزار» قرار گرفته است؛ نه فقط به اين دليل كه مقايسه اين دو اجتنابناپذير است، بلكه چون خود فيلم نيز از همان الگوي روايي و همان فضاي ذهني حركت ميكند، بيآنكه افق تازهاي پيش روي مخاطب بگشايد. درنهايت «زندهشور» را نميتوان فيلمي شكستخورده دانست؛ برعكس، اين اثر نشان ميدهد كاظم دانشي همچنان يكي از فيلمسازان دغدغهمند سينماي اجتماعي ايران است و درام قضايي را بستري براي طرح پرسشهاي اخلاقي و انساني ميبيند. با اين همه، مهمترين مانع فيلم، همان چيزي است كه ميخواهد نقطه قوتش باشد: اعتماد بيش از اندازه به تلخي. «زندهشور» آنقدر به جهان تيره و بيروزنه خود اطمينان دارد كه گاه از پرداخت دقيق شخصيتها و منطق روايت بازميماند. اگر «علفزار» از دل تعليق، شخصيت و موقعيتهاي اخلاقي به جهانبيني خود ميرسيد، «زندهشور» در مواردي مسير معكوس را طي ميكند؛ ابتدا جهانبينياش را تثبيت ميكند و سپس روايت را در خدمت آن قرار ميدهد. همين تفاوت، فاصله ميان دو فيلم را رقم ميزند. «زندهشور» فيلمي محترم، خوشساخت و انديشمند است، اما در قياس با «علفزار» گامي رو به جلو نيست؛ بلكه بيش از آنكه تجربهاي تازه باشد، بازگشتي به همان جهان فكري است كه اينبار، از نظر دراماتيك، نفس كمتري براي اثر باقي گذاشته است.