شاعري كه عرفان را در آيينه وطن بازتاب داد
علياصغر شعردوست
در كوير خشك يزد، در روستاي شوركي ميبد و در سال ۱۳۴۱ به دنيا آمد. بعدها شعرش را با آبِ چشمهسارهاي عرفان آبياري كرد و درختِ كلماتش را در خاك دلدادگي به اين سرزمين نشاند. زكريا اخلاقي، از همان نوجواني راه تحصيل علوم ديني را برگزيد و در حوزههاي علميه ميبد، يزد و قم، با متون كهن انس گرفت. اما در كنار اين مسير، در جلسات ادبي دفتر تبليغات اسلامي و حوزه هنري، با چهرههايي آشنا شد كه شعر را از قفسِ سنت بيرون كشيده و به كوچههاي تازه ميبردند: قيصر امينپور، علي معلم، احمد عزيزي، سلمان هراتي و نصرالله مرداني. از اين همنشينيها، شاعري پديد آمد كه تركيبسازيهاي بديع، قافيههاي ناآشنا و تصاوير خيالانگيز را با رويكردي عرفاني درآميخت و سبكي يافت كه ادامهاي بر راهي تازه بود، نه تقليدي از پيشينيان.
او در تصويرسازي و تركيبسازي، وامدار نصرالله مرداني است و در طبيعتگرايي عرفاني، از سهراب سپهري تاثير پذيرفته است. اين دو بال، در شعر زكريا اخلاقي پروازهايي رقم زدهاند كه گاه خواننده را از كوير خشك يزد به باغهاي سرسبز خيال ميكشانند و گاه او را در فضايي ميان عرفان و حماسه، ميان زمين و آسمان به تامل وا ميدارند. در سرودههايش «شهادت» شبيه عروج و ملاقات با دوست است؛ شهيد با پيراهني سپيد كه بوي سيب ميدهد و تسبيح و مهر و قرآن در جيب، راهي سفري ميشود كه در آن، دست دعا به آسمان دارد و دلش در آرزوي وصال، بيتاب است:
«چون لاله شكفته، صفايي عجيب داشت
مثل شكوفه، رايحهاي دل فريب داشت
وقتي كه رفت، مثل شهيدان كربلا
پيراهني سپيد پر از بوي سيب داشت
چشمش پر از طراوت سبز حضور بود
روحي بلند و حال و هوايي غريب داشت
همراه عاشقان شهادت، شب عروج
دست دعا به سنگر امّن يجيب داشت
رفت و به توشه سفر آسمانياش
تسبيح و مُهر و شانه و قرآن به جيب داشت
خونين كفن به كوي ملاقات دوست رفت
در آرزوي وصل، دلي بيشكيب داشت»
در اين قطعه، شهادت چنان با تصاويري از بوي سيب، طراوت سبز و شب عروج درآميخته كه ديگر نميتوان مرز ميان خاك و افلاك را تشخيص داد. شهيد، با همان توشهاي كه از دنيا برميگيرد - تسبيح، مهر، شانه و قرآن - راهي سفري ميشود كه در آن، «دلي بيشكيب» و در آرزوي وصل دارد با سنگري همچون «دست دعا». اخلاقي در اين تصوير، شهادت را از قالبي تلخ و غمانگيز بيرون آورده و در هالهاي از نور و بوي بهشت نشانده است.
وداع با شهيد در ادامه، چنان به تصوير كشيده شده كه گويي خود شاعر در آن مجلس بدرقه حاضر بوده است:
«مثل گل بدرقه كرديم تني تنها را
و سپرديم به خاك آن همه خوبيها را
مينشستيم به دامان تبسمهايش
ميگرفت از همه سو حسن سلوكش، ما را
نيمه شبها با دستان بهارانگيزش
آب ميداد سحرخيزترين گلها را
تا خدا قامت بر قامت او ميبستيم
ميكشانيد به آن سوي افقها ما را
آسمانيتر از آن بود كه ما فهميديم
جانب خاك نبست آينه بالا را
اين شهيديه پر از لاله و گل خواهد ماند
كه درآميخته همصحبتي دريا را»
شهيديه، زادگاه شاعر، در اين تصوير به نمادي از پيوند زمين و آسمان بدل ميشود؛ جايي كه لاله و گل با همصحبتي دريا درآميختهاند. اين نگاه عرفاني، مرز ميان خاك و افلاك را برميدارد و از دلِ طبيعت، تصاويري از جاودانگي ميآفريند. در اين جهانبيني، مرگ نه يك پايان كه «گشودن آينه بالا» به سوي افقهاي دور است.
اخلاقي در سرودههاي ديگرش، چشماندازي گستردهتر به زندگي و مقاومت دارد. در قطعهاي بلند، با زباني كه گاه به سهراب سپهري نزديك ميشود وگاه از او فراتر ميرود، از زندگي جاري و بهار پرطرب ميگويد، اما در ميانه همان شادابي، از سنگهايي كه در دستها آواز ميخوانند و قدسي كه تنها نيست، سخن به ميان ميآورد:
«زندگي جاري است، در سرود رودها شوق طلب زنده است
گل فراوان است، رنگ در رنگ اين بهارِ پر طرب زنده است
خاك، حاصلخيز، باغهاي روشنِ زيتون، بهارانگيز
دشتها شاداب، در شكوه نخلها ذوق رطب زنده است
چون شب معراج، قبله گاهِ دوردستِ ما گلافشان است
وادي توحيد، در وفور چشمههاي فيض رب زنده است
آفتاب فتح، بر فراز خانه پيغمبران پيداست
صبح نزديك است، صبح در تصنيفهاي نيمه شب زنده است
لحظهها سرشار، جلوههاي عشق در آيينهها زيباست
عاشقان هستند، شعرهاي عاشقانه، لب به لب زنده است
خيمه در خيمه، لاله داغ شهيدان روشن است اما
گريهها خندان، شادمانيها در اين رنج و تعب زنده است
مادرانِ خاك، جانماز خويش را گسترده تا آفاق
دستهاي شوق، در قنوتِ گريههاي مستحب زنده است
شرق بيدار است، در جهان از همصداييها خبرهايي است
نام اين صحرا، روي رنگ و بوي گلهاي ادب زنده است
فصل توفان است، سنگها در دستها آواز ميخوانند
قدس تنها نيست، در سراپاي جهان اين تاب و تب زنده است
باد ميآيد، بوي گلهاي حماسي ميوزد در دشت
زندگي زيباست، عشق در جان جوانان عرب زنده است»
در اين سروده، زندگي با همه جلوههاي طبيعتش، همچنان جاري است. اما فصل توفان نيز در همين طبيعت حضور دارد؛ سنگي كه در دستها آواز ميخواند و قدسي كه با تمام جهان همصدا شده است. زكريا اخلاقي در اين قطعه، از «شب معراج» و «قبلهگاه دوردست» تا «آفتاب فتح» و «صبح نزديك»، تصاويري از اميد و بيداري را در كنار هم ميچيند. «شرق بيداراست»؛ اين مصرع، روح تمام سروده است؛ بيدارياي كه در «همصداييها» و «گلهاي ادب» و «عشق در جان جوانان عرب» تجلي مييابد.
اخلاقي در اين سروده، طبيعت را نه تنها بستري براي تغزل كه آيينهاي براي بازتاب هويت و مقاومت به كار گرفته است. او در «باغهاي روشن زيتون» و دشتهاي شاداب» بهار را ميبيند، اما در «فصل توفان»، حضور سنگهايي كه آواز ميخوانند و «قدس» را كه تنها نيست، نظاره ميكند. اين نگاه، همان طبيعتگرايي عرفانياي است كه اخلاقي از سهراب سپهري آموخت، اما آن را در مسيري تازه و همراه با مفاهيم هويت و مقاومت به كار گرفت.
او با تكيه بر دانش حوزوي و سالها همنشيني با بزرگان شعر معاصر توانست به سبكي مستقل برسد. شعر او در بهار پرطرب، خونين كفن را هم ميبيند، اما از زندگي نااميد نميشود. اين، بزرگترين ويژگي شعر او است: توانايي زيستنِ همزمان در خاك و افلاك و بازتاباندن عرفان در آيينه وطن. در روزگاري كه بسياري از شاعران، ميان عرفان و تعهد فاصله ميانداختند، زكريا اخلاقي نشان داد كه ميتوان همزمان در «وادي توحيد» سير كرد و براي «آفتاب فتح» سرود.