ادامه از صفحه اول
رسم مردانگی، مروت است
برای مثال کسی که هم بازیگر میدان باشد و هم تماشاگر بازی، دو نفر را مثال زد، دکتر شریعتی و مهندس بازرگان و تاکید داشت که این دو، تراز روشنفکری در ایران بودند و هستند که در زندگی، هم توانستند در میدان بازی باشند و هم به کل میدان و از بیرون به تماشا بنشینند.
در این سخن، دکتر سروش کاری به این نداشت که نظر این دو درست بوده یا خیر، اینکه داوری نمیکرد که آنچه شریعتی و بازرگان گفتهاند، چقدر مقرون به صحت است، بلکه سخن از معیار و سنجش روشنفکری بود، چه سخن و نظر آن دو را قبول داشته باشد یا خیر. حتی لازم است بگویم که این سخنان سروش مربوط به دورهای است که بسیاری نظرات او را درست برخلاف و حتی ۱۸۰درجه، مقابل شریعتی میدانستند. این نوع داوری در مورد دیگران را بعدها در گفتهای از دوست بزرگوارم عباس عبدی دیدم که میگفت « مهم نیست که یک نفر همفکر تو هست یا نه، مهم آن است که او مرد است یا نامرد» و داستان همین است، رسم مروت آن نیست که فقط در حسن رفقا و همفکران خود سخن بگويیم، بلکه مروت آن است که اگر حسنی در غیرهمفکران نیز دیدیم، آن را تايید و بیان کنیم.
چند روز پیش دیدم که دوستی روزنامهنگار که قلمی شیوا و ذهنی فعال دارد، به دعوایی ناخوشایند وارد شده و سخنی گفته. ماجرا چنین بود که دکتر موسی غنینژاد به دلیلی که برایم معلوم نیست و البته دلیلش هم اهمیتی ندارد، در گفتوگویی تصویری، مرحوم شریعتی را شیاد نامیده بود و در جایی دیگر در نادرست بودن انقلاب ۵۷ نیز مثال زده بود که «در شهر ما دو نفر در کافه عرق میخوردند و یکی به دیگری میگفت ما که چنین میخوریم و چنین میکنیم، ببین حکومتیها چه میکنند!» و چنین تحلیل میکند که همین تصور از حاکمان، دلیل انقلاب بود و اصلا انقلاب ربطی به فقر و مسکنت مردم نداشت (نقل به مضمون).
کاری به تئوریهای انقلاب ندارم ولی آن سخن که شریعتی را شیاد دانسته بود از فردی که سطح تحلیلش از عوامل انقلاب ۵۷ چنین است، قاعدتا دکتر سروش را به جوابی که انصاف باید داد که تلخ بود، واداشت. اما آن دوست روزنامهنگار ما، به هر دلیلی تصمیم گرفت که وارد دعوا شود و البته سخنی گفت که شرط مروت نبود و به فیلسوفی چون سروش بگوید تو که از شریعتی دفاع میکنی، یادت باشد که شریعتی گفته «فیلسوفان، پفیوزان تاریخند.».
آخر این چه سیاقی است؟ اینکه بنشینیم به تحقیر هم، یکی تیشه بیاورد و دیگری اره ببرد؟ پس این همه درس و کتاب خواندهایم که چه و کی ما را به رسم عقل درآورد؟ که آنوقت چنین تعابیر نادرستی درباره انقلاب به کار ببریم؟ این هم شد تحلیل و بعد یک نفر دیگر در دفاع از کسی که سطح تحلیلش از انقلاب ۵۷ این است، به آن یکی بگوید پفیوز؟
چه بلایی سر تحصیلکردگان و نخبگان ما آمده که تحلیلشان این و ادب و ادبیاتشان این است؟ کل گناه سروش و شریعتی چیست؟ آیا غیر از اینکه با حداقل رسانه و تریبون، در زمانهای که همه رسانه و تریبون در اختیار طیف رنگارنگ مقابل بود، سخنشان موج امید در جامعه سرخورده پدید آورد؟ یکی در جامعه سرخورده پس از کودتای آمریکایی- انگلیسی ۱۳۳۲ و دیگری پس از حس ناکامی از تحولی که با انقلاب به آن امید بسته بودیم. امیدی که یکی در دلمان ساخت، شد انقلاب ۵۷ و دیگری شد دوم خرداد ۷۶ و منشا خیر برای کشور. اگر خطایی هست، در آنکه با حداقل امکان و بیعده و عُده امید میآفریند نیست، برویم ببینیم آنها که همهچیز داشتند و هرچه میخواستند در کف قدرتشان بود، چرا هرچه کاشتند، میوه ناامیدی به بار آورد؟ کمی فاصله بگیریم و از دورتر به این باغ نگاه کنیم.
میدانم بعد از ۴۷ سال، بعضی دنبال مقصر برای انقلاب ۵۷ میگردند و این درست که میگويیم شریعتی معلم انقلاب بود، ولی برویم ببینیم که چه جامعهای ساخته شده بود که کلام شریعتی میتوانست اینچنین در آن شور و امید بهپا کند و دیگران نتوانستند؟ و در آخر، یادمان باشد که اگر سروش، مروت به خرج میدهد و از شریعتی دفاع میکند و با همه جفاها که بر او رفته، از مدافعان کشور حمایت میکند، ما هم یاد بگیریم که رسم مردانگی، مروت است.
تشكلها، بازگشت به جامعه
سياستگذاري موجود اما عمدتا «پسيني» و «كنترلگر» بوده است؛ يعني به جاي حمايت و ظرفيتسازي، رويكردي امنيتي را بر تشكلها تحميل كرده است. تغيير اين پارادايم، از نگاه امنيتي به رويكرد «ظرفيتمحور» نخستين گام براي خروج از بنبستهاي كنوني است.
۳. فقدان ميانجي؛ ريشه بيثباتيهاي اجتماعي: تجربههاي اخير به وضوح نشان ميدهد كه بخشي از بيثباتيهاي اجتماعي، ناشي از ضعف كاركردي نهادهاي ميانجي است. وقتي نهادهاي مدني به عنوان «پل» ميان خواستههاي مردم و مجراهاي رسمي عمل نميكنند، اين پيوند گسسته شده و نارضايتيها به جاي بازنمايي ساختارمند، در بسترهاي غيررسمي و پرهزينه تخليه ميشوند. فقدان و كمرنگ بودن اين نهادها، خلأ بزرگي است كه جامعه را در مواجهه با فشارهاي اقتصادي و بحرانهاي رواني، بيدفاع ميگذارد.
۴. مشاركت نسلها با ارزشهاي جديد: جامعه ايران در حال تجربه يك گذارِ نسلي عميق است؛ از شكلگيري ارزشهاي جديد (ارزشهاي ابراز وجود) تا حفظ منزلتخواهي نسلهاي متاخر، حتي در شرايط سخت اقتصادي و جنگي. اتفاقا اين نسل، مشاركتجو است و آمادگي بالايي براي كنشگري دارد، اما نه در قالبهاي سنتي و نه در چارچوبهاي تنگ شده براي كنش اجتماعي، بلكه مشاركتجويي به سبك خود را خواهان هستند. اما نه تنها بستري براي اين مشاركت فراهم نشده، بلكه با فقدانِ زيرساختهاي حقوقي و حمايتي، راه بر همافزايي مدني نيز بسته است. سيستمي كه آيندهنگر و هوشمند باشد، حوزه عمومي را نه «سايه» كه «سرمايه» ميبيند و براي گسترش آن تلاش ميكند.
5. نقدي بر بدنه مدني؛ ضرورت اصلاحات درونسازماني: در اين ميان نميتوان از آسيبشناسي دروني تشكلها نيز چشم پوشيد. بسياري از نهادهاي مدني ما، دچارِ ضعفهاي ساختاري هستند: «موازيكاري»، «فقدان دانش روز در بدنه اجرايي»، «عدم شفافيت»، و «ناتواني در شبكهسازي». براي تبديل شدن به يك «جنبش معاضدت اجتماعي» كه بتواند در روزهاي سخت تحريم و فشارِ رواني و شرايط جنگي، نقطه اتكاي مردم باشد، تشكلها نيازمند بازنگري بنيادين در روشهاي كار و مفاهيم عملياتي خود هستند.
توسعه اجتماعي، پيشنياز هرگونه توسعه سياسي و اقتصادي است. اگر جامعه، با دركي درست از خير جمعي، به صورت «همراهانه» در حركت نباشد، برنامههاي توسعه نيز به فرجام نميرسند. امروز، ضرورت تغييرِ رويكرد از «سياستگذاري كنترلي» به «سياستگذاري ايجابي» نه يك انتخاب، بلكه يك ضرورت اجتنابناپذير براي بقا و پويايي جامعه در توفان بحرانهاست. ما به جامعهاي نياز داريم كه در آن، هر فرد، خود يك «كنشگر اجتماعي» باشد و نهادهاي مدني، نقش جدي در اين زمينه داشته باشند. تجربههاي اخير به وضوح نشان ميدهد كه بخشي از بيثباتيهاي اجتماعي، ناشي از ضعف كاركردي نهادهاي ميانجي است. وقتي نهادهاي مدني به عنوان «پل» ميان خواستههاي مردم و مجراهاي رسمي عمل نميكنند، اين پيوند گسسته شده و نارضايتيها به جاي بازنمايي ساختارمند، در بسترهاي غيررسمي و پرهزينه تخليه ميشوند. فقدان و كمرنگ بودن اين نهادها، خلأ بزرگي است كه جامعه را در مواجهه با فشارهاي اقتصادي و بحرانهاي رواني، بيدفاع ميگذارد. امروز بيش از هر زمان ديگري نياز به ظرفيت اجتماعي داريم.