گمگشتهاي دارم در شهر شيدايي
جواد طوسي
در اين روزگار بيخاطره و پر از خشونت و بيمهري، صداي ايرج بخش پررنگي از نوستالژي دوران كودكي و نوجواني ما بود. وقتي ميگويم «ما»، دارم به چند نسل و طبقاتي از جامعه در دوراني سپري شده اشاره ميكنم؛ دوراني كه رسانه خلاصه ميشد در يك راديو لامپي روي طاقچه اتاق. اگر ميخواستي صداي اين رسانه را در فضاي باز و زير سقف آسمانِ پرستاره در داخل پشهبند حياط و روي پشتبام بشنوي، فيش راديوگوشيات را ميزدي لاي حلبي لوله ناوداني. آن موقع در كودكانههايت و لابهلاي «داستان شب» و «زير آسمان كبود» و «جاني دالِر» و برنامههاي «دهقان»، «كارگر»، «مشاعره» مهدي سهيلي و «گلهاي رنگارنگ» با صداي روشنك و تكنوازيهاي ساعت ۱ بعدازظهر و آوازخواني ساعت ۹ شب، صداي گرم و گوشنواز ايرج تو را به عالم ديگر ميبُرد.
يكي از ويژگيهاي ايرج و علل محبوبيتش، تنوع صدا در دورههاي مختلف فعاليت هنرياش بود كه براي نسلهاي مختلفِ آن دوران خاطرهساز شد؛ از آوازخوانيهايش در برنامه «گلها» بگير كه يك نمونه شاخص و ماندگارش آواز «اي باد مشك ريز چو امواج زندهرود/ از من به سرزمين سپاهان رسان درود...» است تا همكاري او با اركستر جوانان و دانشجويان راديو كه با آهنگسازي رضا ناروند و همكاري اسفنديار منفردزاده در شماري از آنها زمينه ساخت ترانههاي متنوع و خاطرهانگيزي چون گلريزان (بزندف)، محو تماشا، شمع و گل و پروانه، هيزمشكن، زمزمه چوپان، صبح دهكده، عروس باغ، نقاش چين، صيد دلها، شمع شبافروز، دختر رامشگر، عيد گلها، سايه تو، آتشكده، گل پرپر و عاشق غمخوار شد.
اما بدون شك بايد براي دورهاي كه ايرج به جاي فردين در طول دهه ۴۰ و نيمه اول دهه ۵۰ در فيلمهاي عامهپسندي چون زنها فرشتهاند، ببر كوهستان، اميرارسلان نامدار، حاتم طايي، گدايان تهران، توفان نوح، موطلايي شهر ما، جهان پهلوان، آقاي قرن بيستم، قهرمان قهرمانان، گنج قارون، خوشگل خوشگلا، چرخ و فلك، بابا شمل، جوانمرد، يك خوشگل و هزار مشكل، كوچه مردها، سلام بر عشق و مردان خشن آواز و ترانه خوانده است، حسابي جدا باز كرد. قدر مسلم يكي از عوامل محبوبيت فردين و تبديل شدنش به ستارهاي مردمي، صداي ايرج بوده است. البته ايرج در همان سالها به جاي هنرپيشگان ديگري چون مجيد محسني، نصرتالله وحدت، منوچهر وثوق، رضا بيك ايمانوردي، جواد قائممقامي و محمدرضا فاضلي خواند، اما هيچ كدام فردين نشدند. در چهره فردين و شكل تيپسازياش كه با خصايص اخلاقي و انساني و روحيه جوانمردي همخواني داشت، آني بود كه صداي ايرج به خوبي روي آن مينشست. جالب آنكه بيننده در طيفهاي مختلف با اشعار دمِدستي اغلب اين تصنيفها كه سرايندهاش جعفر پورهاشمي بود و با صداي ايرج و لبخواني فردين خوانده ميشد، سرِ ذوق ميآمد و دمي خوش بود. در وجه ظاهري، نكته جدي و مفهوم عميقي در اشعاري از اين دست ديده نميشد: ولي صداي دلنشين ايرج و چهره سمپاتيك فردين باعث ميشد كه همين ابيات عاميانه در آن سن و سال برايت خاطرهساز شوند: آقا دزده سلام، حالت چطوره سلام... اگه هفتتير بكشي منو بكشي، حبس ميشي حبس ميشي (قهرمان قهرمانان) / توي ماشينيم ولي شاد و غزلخون ميرويم، دسته جمعيمون به سوي شهر تهرون ميرويم... آخ برم راننده را، اون كلاج و دنده را، گاز و فرمون و ببين، شور و حال بنده را (جهان پهلوان)، علي بيغم آمده اومده، با دل پُر غم اومده، بهر تنهايي تو، مونس و همدم اومده... غم مخور دنيا دو روزه، اين دو روزم روز به روزه/ آقا خودش خوب ميدونه كه ما اونو از رودخونه، بيرون آورديم درِش آورديم، آورديمش توي خونه، حالا پا شو كاري بكن، برقص و خوشحالي بكن، مانند ما شو بشين و پا شو، حالا كه كبكت ميخونه (گنج قارون) . ولي صداي دلنشين ايرج و چهره سمپاتيك فردين در اين فيلمها باعث ميشد همين ابيات عاميانه در آن سن و سال برايت خاطرهساز شوند و فارغ از هرگونه علايق و سلايق جداگانه بدت نميآمد كه با اين كلاژ تصويري و كلامي، آنتراكتي در زندگي روزمرهات بدهي و پوزخندي مقطعي به آن دنياي به اصطلاح جدي و زمخت بزني.
در دورهاي ديگر كه همين فيلمهاي متكي به مرام و دوستي و جوانمردي لحن ديگري به خود گرفتند و همپاي زمانه با كينه و دشمني و ناجوانمردي آميخته شدند، باز ايرج با فردين در «كوچه مرده» همصدا شد و از دوستي و محبت گفت. بخش ديگري از فعاليت هنري و هويت موسيقايي ايرج ترانههايي بود كه در دهه ۵۰ ميخواند و بيشتر از راديو پخش ميشد و اتفاقا هواخواهان زيادي پيدا كرد. اشعار برخي از اين ترانهها هم بيشتر وصف حال آدمهاي معمولي زمانه خود بود. مثلا اگر قرار بود نگارنده با صداي نخراشيدهام بخوانم: «ديگه توي اين خونه دلم تنگ اومد/ برو در و واكن صداي زنگ اومد»، فردي كه كنارم نشسته بود اينگونه جوابم را ميداد و به قول معروف توي برجكم ميزد: «به درك، خودت برو در و وا كن!»
اما وقتي اين ابيات را ايرج ميخواند، با طيب خاطر حاضر بودي بروي درِ خانه را باز كني و به ميهمان ناخوانده بفرما بزني و حال او را خوب كني. تعداد ديگري از تصنيفهاي ايرج در همين دوران، لحن و اجراي پر حس و حالتري داشت و در خاطرهها ماند كه چند نمونه شاخصش «گمگشتهاي دارم در شهر شيدايي/ در سوز و گدازم با رنج تنهايي»، «محبت شعله زد تو چشم مستِت/ دل ديوونه را دادم به دستِت»، «نميدونست دل من كه پريشوني چيه سر به گريبوني چيه/ نميدونست دل من شب باروني چيه گريه پنهوني چيه/ شيشهها سنگ شد...»، «صبح من به روي تو آغاز شد/مرغك دل عاشق پرواز شد...» است.
ايرج در طول سالهاي بعد از انقلاب جز ارايه چند آلبوم، فعاليت چنداني نداشت و بيشتر نظارهگر بود. ولي با اين همه جايگاه رفيع خودش را حفظ كرد و نام نيكي از خود به جا گذاشت. ياد و خاطرهاش به عنوان يكي از ستونهاي محكم موسيقي اصيل ايراني و وامدار بزرگاني چون تاج اصفهاني گرامي. افسوس كه در كنار انبوه ترانههاي به اصطلاح پاپِ پر از عشق و عاشقيهاي باسمهاي، جايي براي صداي ايرج و ترانهها و آوازهاي خاطرهانگيز و ماندگارش در راديو و رسانه ملي طي اين ۴۷سال نبود. آيا قرار نيست با رخ در نقاب خاك كشيدن آن عزيز گرانمايه، گشايشي در اين نگاه سليقهاي و تنگنظرانه ايجاد شود؟