درخت و شاخههايش، اعدام ميرزا رضا كرماني
مرتضي ميرحسيني
دو، سه ماه در حبس نگهش داشتند. بعد در بيستودومين روز از مرداد ماه 1275 خورشيدي دارش زدند. اما با آن گلولهاي كه در حرم عبدالعظيم به ناصرالدينشاه شليك كرد، نامش در تاريخ ما ماندگار شد. دست به كاري زد كه بسياري حتي جرات فكر كردن به آن را هم نداشتند. شايد نفرتي كه در قلبش شعله ميكشيد، شجاعش كرده بود. شايد هم به ايماني راسخ تكيه داشت. هر چه بود تا آخر از كاري كه كرده بود، پشيمان نشد. در بازجوييها نيز دليري نشان داد و بارها گفت: «من بار گراني را از دوش جامعه برداشتم.» و «درخت خشك و بيثمري را كه زيرش همه قسم حيوانات موذي درنده جمع شده بودند از بيخ انداختم و آن جانورها را متفرق كردم.» برخي او را ديوانه ميديدند و ديگراني هم بودند كه انگ و افتراهاي متفاوتي - مثل بابي بودن يا همكاري با بابيها - به او ميچسباندند. به نظرشان هيچ دليل و انگيزهاي جز جنون يا تعصب فرقهاي در قتل شاه نبود و پاسخ همه پرسشها در نهايت به همين چيزها برميگشت. نه آنچه نيم قرن استبداد ناصري به سر جامعه آورده بود، ميديدند و نه خشم و منطقي را كه در صحبتهاي قاتل وجود داشت، درك ميكردند. جهلشان آنقدر عميق بود كه حتي آن ترور نيز چارهاش نشد. در بيخبري ماندند و صداي بلند آن شليك را نشنيدند. شايد هم عدهاي از آنان خودشان را به نشنيدن زده بودند. فريدون آدميت در «ايدئولوژي نهضت مشروطيت ايران» مينويسد: ترور ناصرالدينشاه ماهيتي دارد به كلي متمايز از داستانهاي پادشاهكشي تاريخ گذشته. پيش از آن برخي تاجداران و اميران در نبرد قدرتطلبي كشته شدند، به دست سركشان برافتادند يا به تيغ سرداران و گماشتگان خويش جان سپردند. در اين حادثهها منطق اجتماعي سهمي نداشت. اما حالا تاثير تاريخ متحول را در قضيه ناصرالدينشاه درك ميكنيم، كشنده آن شهريار با هدف مشخصي دست به كار برد. او در محاكمه خود بنياد ستمگري را محكوم كرد و خود را متكي به اراده عام شناخت. گفت همعقيده من در اين شهر و مملكت بسيار هستند، در ميان علما بسيار، در ميان وزرا بسيار و در ميان امرا بسيار و در ميان تجار و كسبه بسيار و در جميع طبقات بسيار هستند. از او پرسيدند: «ظلمي كه متحمل شدي از نايبالسلطنه بوده نه از پادشاه، پس چرا او را نكشتي و شاه را شهيد كردي؟» جواب داد: «بايد قطع اصل شجر ظلم را كرد نه شاخ و برگ را.» و باز تكرار كرد: «شجر را از بيخ بايد انداخت، شاخ و برگ بالطبع خشك ميشوند. حال كه اين كار به دست من جاري شد، يك بار سنگين از تمام قلوب برداشته شد، مردم سبك شدند.» او با آنچه كرد و گفت، نشانه تغيير بزرگي بود كه ايران آن روزگار تجربهاش ميكرد.
نشانه روندي كه پيش از او آغاز شد و پس از او نيز ادامه داشت. شب پيش از اعدام در قراولخانه ميدان مشق نگهش داشتند. خواب به چشمش نيامد. در جستوجوي آرامشي كه محتاجش بود آياتي از قرآن را بارها و بارها زمزمه كرد. در كتاب «تاريخ بيدروغ» نوشته علياصغر ظهيرالدوله ميخوانيم: «خيلي بيش از برآمدن آفتاب سردار كل و حسنخان آجودانباشي كل و دو فرج سرباز آمدند او را با تشريفات فوقالعاده و مخصوص بيرون آوردند بدون آنكه خودش از آمدن كراهتي داشته باشد (چون ميدانست اگر نيايد، ميآورندش) تا پاي دار آوردند هيچ حرف نزده بود مگر آن وقتي كه زنجير از گردنش برداشتند و پيراهن از تنش بيرون آوردند به آواز بلند كه جمعي شنيده بودند انالله و انااليه راجعون گفته بود. بعد زه را به گردنش انداخته و كشيدند و به قدر يك قامت كه از زمين بلند شد قدري نگاهش داشتند سه حركت كرده بود اول فشار به دستهايش داده بود كه شايد باز شود و زه گردنش را بگيرد.
بعد پاهايش را تا برابر شكمش بالا كشيده بود. بعد تشنجي در سينه و شكمش ديده شده بود و ديگر هيچ حركتي از او ديده نشد جز آنكه گاهي موج هوا و نسيم او را ميجنبانيد.» دولتيها ميخواستند مجازاتش را درس عبرت كنند. جسدش را سه روز همانجا باقي گذاشتند تا همه آن را ببينند. آينده نشان داد كه درس عبرت ماجرا چه بود و كدام طرف بايد آن را ميآموخت.