آشپزي با عشق
حسن لطفي
لابد هر كس ديگري هم جاي من بود، هيچوقت آشپز خوبي نميشود . در خانهاي كه چند خواهر كاري و دو مادر كدبانو باشند كه غذا را طوري بپزند تا خوشمزه باشد . آنقدر خوشمزه كه به قول معروف اگر حواسمان نباشد ممكن است انگشتهامان را پاي طعم خوب آن غذاها بدهيم (حتي وقتي گرسنه گرسنه بوديم ! چون براي آدم گرسنه هر غذايي ميتواند دلچسب و خوشمزه باشد!) ديگر نيازي به پخت و پز مردها و پسرها نيست . خصوصا وقتي در چارديواري خانه و بيرون از آن قانون نانوشته ولي بارها بر زبان آورده است كه مرد، كار خانه نميكند و..... حالا كه به عقب بر ميگردم با خودم ميگويم كاش خواهرانم و مادرانم كمتر مرا دوست داشتند . كاش قانون نانوشته بيرون و داخل چار ديواري، ما و ديگران را به اين باور نرسانده بود كه مرد آشپزي نميكند، ظرف نميشويد، پياز سرخ نميكند و آش به هم نميزند (منظورم آشپزي در رستوران و مجالس عزا و عروسي و.... نيست كه بيشتر آشپزهاش مرد هستند) اگر اينطور بود لابد من هم مثل خانم جوانيكه چند روز پيش دستپختش را خوردم اگر كسي از طعم غذايي كه پختم تعريف ميكرد سريع ميگفتم به خاطر اينكه با عشق پختهام . اولينبار بود كه دستپخت زن را ميچشيدم . ظهر بود و از كلاس بيرون آمده بودم . اولش گفتم بگردم جايي را پيدا كنم تا آبدوغ خيار داشته باشد . فكر ميكردم در آن گرماي ظهر تهران حال آدم را خوب ميكند . اما خيابان حافظ را كه به سمت انقلاب پيچيدم ديدم جلوي اغذيه فروشي هستم كه چند باري آنجا املت خورده بودم . بيشتر از سر اتفاق و شايد هم ناچاري . تكرارش هم انگار از سر عادت بود . آشپزش مرد ميانهسالي با تكهكلامهايي بود كه داش مشتيها ورد زبانشان است . آنروز وقتي وارد اغذيهفروشي شدم يك لحظه گمان كردم وارد جاي ديگري شدم . فقط تميزتر نشده بود. زيباتر هم شده بود . بهجاي بوي عرق بدن هم بوي عطري زنانهاي با بوي خوش قرمهسبزي و شامي كبابي توي فضاش پخش شده بود و اشتهاي آدم را بيشتر ميكرد . دليلش را سريع فهميدم . زن جواني با برخوردي گرم حاليم كرد مكان تغيير نكرده كسي كه آنجا را ميگرداند عوض شده است . خوش و بشي ميكنيم و از بين غذاهايي كه پيشنهاد ميدهد خوراك لوبيا را انتخاب ميكنم . نه به خاطر قيمتش كه از بقيه غذاها ارزانتر است بلكه به خاطر علاقهاي كه به اين خوراك دارم . علاقهاي كه لابد بيربط با دلبستگيام به فيلم وسترن نيست . خصوصا وسترن اسپاگتي كه لوبيا خوردن در دل شب بخشي از ويژگيهاي فيلم است (شايد هم من به خاطر علاقهام به لوبيا اينطور فكر ميكنم) تا زن غذا را آماده كند احساس ميكنم دست كوچكي به پشتم ميرود و در همان حال صداي پسركي در گوشم ميپيچد: عمو شما خيلي مودبيد! بر ميگردم . پسري با چشمهاي شاد نگاهم ميكند . از حرفهاي بعدي زن متوجه ميشوم پسر او است . مودب و با مزه است . كمي كه حرف ميزنيم بغلم ميكند و من موهاش را نوازش ميكنم. خوراك لوبياي زن مثل پسرش عالي و دلچسب است. خوردنم كه تمام ميشود از دستپختش تعريف ميكنم (نه از باب تعارف كه تعارف هم اگر بود و از غذاش لذت نبرده بودم چيزي درباره غذاش نميگفتم و ميگشتم چيزي ديگري – مثلا پسرش يا رنگ موهاش يا.... - براي تعريف كردن پيدا ميكردم . در زندگيام از دروغ بيزارم و فقط جايي دروغ ميگويم كه چاره ديگري نداشته باشم . بعدش هم حالم از خودم به هم ميخورد!) زن از تعريفم خوشش ميآيد . چون برميگردد و با لحن گرمي از آشپزي با عشق ميگويد . ميگويد حتي وقتي در حال پاك كردن حبوبات است هم حالش خوبتر ميشود . وقتي با زن و پسربچه مهربان خداحافظي ميكنم توي ذهنم ميگذرد كه از اين به بعد اگر خواستم اين حوالي غذا بخورم حتما بايد بيايم همينجا . البته به شرط اينكه آشپز و گردانندهاش عوض نشده باشد . فرق است بين غذايي كه باعشق پخته شود يا از سر ناچاري!