چنگيزخان، مرگ و زندگي
مرتضي ميرحسيني
واقعيتهاي زندگياش در غبار افسانهها محو ميشوند. نه سال تولدش دقيقا معلوم است و نه در درستي و نادرستي آنچه دربارهاش نوشتهاند قطعيتي وجود دارد. به روايت يكي از همين افسانهها، به دنيا كه آمد مشت دست راستش بسته بود. مشتش را باز كردند و لختهاي خون در آن ديدند. شمني كه آنجا حضور داشت – يا بعدا سروكلهاش پيدا شد – چنين تولدي را نشانه سروري و افتخار تعبير كرد. گفت اين پسر روزي به شهرت و بزرگي ميرسد و در جنگ و فرماندهي بر همه مردم روزگارش پيشي ميگيرد. تموچين صدايش ميزدند. زندگي را در جنگ و ستيز مداوم، در همنشيني با سايههاي تهديد و در نبرد بيپايان براي بقا شناخت و در همان سالهاي جواني، اسارت و آوارگي را هم تجربه كرد. چند بار نيز با مرگ چشم در چشم شد، اما از آن سالهاي سخت و بيرحم جان به در برد. چند قبيله از قبايل مغول را متحد كرد و بعد چندين قبيله ديگر را زير فرمان خود كشيد. ديگران نيز خواهناخواه رياستش را پذيرفتند و او را چنگيزخان – خان بزرگ، خانِ خانها – ناميدند. برايش قسم خوردند و تعهد كردند در جنگ مطيعاش باشند، در صلح همراهش بمانند و زنان زيبا و اسبان تيزرو دشمن را برايش به غنيمت بگيرند. پيشاپيش سپاه بزرگش بر سراسر مغولستان مسلط شد و آخرين قبايل مخالف را فروشكست و بعد مرزهاي سرزمين چين را زير پا گذاشت. با جورجنها كه بر شمال چين حكومت ميكردند درگير شد، شهرهاي قلمرو آنان را يكي پس از ديگري گرفت و هرجا كه قدم گذاشت دست به غارت و كشتار زد. كسي نميداند چند هزار نفر به دستور او كشته شدند، اما تقريبا همه مورخان مطمئن هستند كه قربانيان جنگها و اردوكشيهايش قطعا عدد بسيار بزرگي است. روايتها نيز همين را تاييد ميكنند. چند بازرگان از ايران به چين، به نواحي زير سيطره مغولان رفته بودند. يكي از آنان مينويسد جايي نزديك شهر پكن «از مسافت دور پشته بلندي سپيد در نظرمان آمد. تا بدان موضع دو سه روز منزل يا زيادت بود. ما كه فرستادگان خوارزمشاه بوديم چنان ظن فتاد كه مگر آن بلندي سپيد كوه برف است و از رهبران و خلق آن زمين پرسيديم گفتند: آن جمله استخوان آدميان كشته شده است.» به سپاهيانش دستمزد نميداد و طبق سنت اقوام بدوي، پاداش خدمتشان را با تقسيم غنايم پيروزي و آنچه از مردم مغلوب چپاول ميكردند ميپرداخت. دقيقا به همين دليل، براي تأمين هزينههاي سپاهش عملا انتخابي جز غارت شهرهاي كوچك و بزرگ نداشت. حتي آن شهرهايي كه نميجنگيدند و بدون مقاومت تسليم ميشدند نيز مجبور به پرداخت باجي سنگين بودند. در همان سالهايي كه در خاك چين پيش ميرفت با حكومت خوارزمشاهي – كه ايران امروزي ما نيز در قلمرو آن جاي ميگرفت – همسايه شد. همسايگي با بدبيني توأم با بياعتنايي شروع شد و بعد به دشمني كشيد. بازرگاناني را كه براي گشودن مسير تجاري به غرب فرستاده بود، در يكي از شهرهاي مرزي كشتند. به دستور حاكم شهر آنان را كشتند. مطالبه غرامت و خونبهاي آنان را هم كه چنگيزخان براي ختم مسالمتآميز ماجرا پيشنهاد كرده بود ناديده گرفتند. عملياتش را در چين رها كرد و به جبران توهين و براي اعاده حيثيت از خودش به قلمرو خوارزمشاهيان لشكر كشيد. اگر چنين نميكرد، در چشم خانهاي متحدش از اعتبار ميافتاد. به مرزهاي خراسان يورش برد و از خوارزمشاهيان – كه ايستادگي هم نميكردند – انتقام بدي گرفت. صدها شهر در آتش انتقامش سوختند و صدها هزار انسان، در مجازاتهايي كه او دستورش را داد قرباني شدند. جويني در «تاريخ جهانگشا» مينويسد «يكي از بخارا پس از آن واقعه گريخته بود و به خراسان آمده، حال بخارا از او پرسيدند. او گفت: آمدند و كندند و سوختند و كشتند و بردند و رفتند. و جماعت زيركان اتفاق كردند كه در پارسي موجزتر ازين سخن نتواند بود.» از خراسان جلوتر نرفت. انتقامش را كه گرفت، به مغولستان برگشت. شصتوپنج سال، يا شايد هم هفتاد سال زندگي كرد. در سال خوك متولد شد، در سال خوك چنگيزخان لقب گرفت و در سال خوك به مرگ طبيعي از دنيا رفت (هفته پاياني مرداد 606 خورشيدي) . جسدش را در جايي نامعلوم از كوه بورخان قلدون كه منطقهاي مقدس براي مغولان بود (و هست) خاك كردند.