نگاهي به نمايش «هيپوكامپوس، يك كمدي فلسفي»
خوابم يا بيدارم؟
آريو راقب كياني
كمدي فلسفي، يكي از دشوارترين گونههاي نمايشي است، زيرا اگر كفه طنز اين سبك سنگينتر شود، انديشههاي مستتر در آن ذيل خنده دفن ميشود
و اگر فلسفه بر صحنه غالب گردد، نمايش به سخنراني فيلسوفمآبانه تبديل خواهد شد. نمايش «هيپوكامپوس» نوشته اميد طاهري و به كارگرداني ميثم عبدي، تلاشي جاهطلبانه براي بندبازي روي همين مرز باريك است؛ نمايشي كه ميكوشد با تكيه بر ساختاري سوررئال، مساله حافظه، رويا، حقيقت، عدالتخواهي و هويت را در قالب يك كمدي روي صحنه به مخاطب عرضه دارد. نمايش از همان ابتدا، قرارداد خود را با تماشاگر شفاف ميكند، از اين رو مخاطب در مواجهه با اين اثر قرار نيست با جهاني واقعگرايانه روبهرو شود. هشت شخصيت، شامل چهار مرد و چهار زن، در فضاي ذهني همسر زن مستاجر (با بازي ساناز اسدپور) زندگي ميكنند كه در خواب است و تا زماني كه اين خواب ادامه دارد، آنان نيز در اين فضاي انتزاعي به زيستن خود ادامه ميدهند و با بيدار شدن رويابين، موجوديت اين جهان نيز در معرض نابودي قرار ميگيرد. همين ايده اوليه، مهمترين سرمايه نمايش است؛ زيرا نويسنده، جهان اثر را نه براساس منطق بيروني، بلكه براساس منطقي خيالپردازانه بنا كرده است.
اين منطق در طراحي صحنه نيز ادامه پيدا ميكند. دكور نمايش به يك ميز چوبي بلند و هشت صندلي محدود شده است. بايد گفت اين انتخاب مينيماليستي ناشي از تصميمي آگاهانه بوده است. صحنه نمايش، از هر عنصر اضافي تهي شده تا بدن بازيگران، نور و كلام، بار اصلي روايت را بر دوش بكشند. اين رويكرد، يادآور سنت «تئاتر بيچيز» است؛ جايي كه تخيل تماشاگر در كنار فضاسازي بازيگران، مهمتر از انباشت اشياي صحنه است. در اين راستا كارگردان نيز اين سادگي را با نورپردازي موقعيتساز و استفاده محدود از ويديو پروجكشن تكميل ميكند. تنها در دو مقطع، تصوير به كمك اجرا ميآيد تا مرز ميان خواب و واقعيت را آشكارتر كند؛ استفادهاي كه به دليل محدود بودن، اثرگذاري خود را حفظ ميكند و به نمايش تحميل نميشود. اما مهمترين ويژگي «هيپوكامپوس» نه در دكور، بلكه در جهان شخصيتهاي آن است؛ جهاني كه در آن، پليسي از انگلستان وارد خانهاي در تهران ميشود، دانشجوي تاريخ، اسطوره را به اكنون پيوند ميزند، كشاورزي از رود نيل كنار روانپزشك مينشيند و كاراكتري (با بازي حامد قنبري) با بازيهاي زباني خود را «فريدون روحي» معرفي ميكند؛ ارجاعي هوشمندانه به فرويد كه با فاصلهگذاري برشتي همراه شده است. اگر اين شخصيتها را با معيار واقعگرايي بسنجيم، نمايش شكست ميخورد؛ اما اگر قواعد نانوشته شده خواب را بپذيريم، كنار هم قرار گرفتن اين عناصر، به بخشي از منطق و ادبيات اثر تبديل ميشود. در خواب برساخته از دنياي نمايش، جغرافيا، زمان و تاريخ، تابع تداعي ذهن هستند، نه تابع قانون. يكي از ايدههاي قابل تأمل نمايش، حضور پليس انگلستان در اين جهان ذهني است. او تنها يك مامور قانون نيست؛ بلكه نمادي از اقتداري است كه ميخواهد نه تنها بر عينيتها كه بر ذهنيتها نيز حاكم نمايد. در برابر او، زن ناشناس (با بازي مهرناز قنبري) قرار دارد؛ شخصيتي كه از ماندن در اين خواب رضايت دارد و هرگونه تلاش براي بيدار شدن را پس ميزند. تقابل اين دو، تقابل ميان ميل به بيداري و شايد آگاهي و ميل به ماندن در روياست؛ تقابلي كه نمايش بدون شعارزدگي آن را پيش ميبرد.
در اين ميان، رايگيري ميان شخصيتها، يكي از پرظرفيتترين لحظات نمايش است. در جهاني كه اساسا بر منطق خواب استوار شده، حتي ساز و كار دموكراتيك نيز شكل ميگيرد، اما آيا راي اكثريت الزاما حقيقت را توليد ميكند؟ نمايش پاسخي مستقيم به اين پرسش نميدهد، اما روند حوادث نشان ميدهد كه راي، لزوما ضامن عدالت نيست. گاه راي اكثريت، تنها و تنها شيوهاي براي مشروعيت بخشيدن به تصميمي از پيش گرفته شده است. اين مساله در سرنوشت كشاورز رود نيل به اوج ميرسد. او از آغاز نمايش، شخصيتي است كه پيوسته از سمت ساير كاراكترها ناديده انگاشته ميشود. نه در شمارش آدمها به حساب ميآيد، نه در تقسيم نقشها و نه در تصميمهاي جمعي. اما درست زماني كه جامعه به يك مقصر نياز پيدا ميكند، همه چيز تغيير پيدا ميكند. قتل صاحبخانه (با بازي منصور اسكندري) به گردن او ميافتد و او به عنوان قاتل معرفي ميشود؛ بيآنكه حقيقت امر اهميتي داشته باشد. اين بخش، يكي از دقيقترين لايههاي اجتماعي نمايش است. نويسنده نشان ميدهد كه در بسياري از ساختارهاي قدرت، فرآيند قرباني شدن يا قربانيسازي، بيش از آنكه نتيجه گناه باشد، نتيجه بيقدرتي است. كشاورز رود نيل، نه به دليل جرم، بلكه به دليل جايگاه فرودست خود محكوم ميشود. او همان كسي است كه تا پيش از بحران ديده نميشود و هنگام بحران، بهترين گزينه براي پذيرش بار گناه جمعي است. ناديده گرفته شدن كشاورز رود نيل، تنها يك شوخي يا موقعيت كميك نيست؛ بلكه بازتاب رسوب يك نگاه طبقاتي در عميقترين لايههاي ذهن انسان امروزي است. نمايش نشان ميدهد كه مناسبات فئودالي، حتي پس از فروپاشي ساختارهاي رسمي خود، همچنان ميتوانند در ناخودآگاه جمعي باقي بمانند. در اين جهان رويايي كه ظاهرا بايد از منطق واقعيت آزاد باشد، باز هم تقسيمبندي ارباب و رعيت بازتوليد ميشود؛ گويي سلسلهمراتب اجتماعي آنقدر در ذهن انسان نهادينه شده كه حتي خواب نيز قادر به رهايي از آن نيست. از اين منظر، «هيپوكامپوس» به ايدههاي پير بورديو درباره «عادت واره» نزديك ميشود؛ اينكه ساختارهاي اجتماعي تنها در بيرون از انسان وجود ندارند، بلكه به تدريج به عادتهاي ذهني، شيوه ادراك و ناخودآگاه رفتاري او تبديل ميشوند. شخصيتها حتي در فضاي ذهني و غيرواقعي خواب نيز همان نظم طبقاتي را بازتوليد ميكنند؛ نظمي كه در آن، برخي افراد اساسا ديده نميشوند، مگر زماني كه جامعه براي حفظ تعادل خود به قرباني نياز داشته باشد. ازسوي ديگر، حضور دانشجوي تاريخ و ورود تدريجي عناصر باستاني به نمايش، نشان ميدهد كه گذشته هرگز از ذهن انسان علاقهمند به اسطورهسازي حذف نميشود. بنابراين تورق تاريخ، در اين اثر، موضوع مطالعه نيست؛ بلكه بخشي از حافظهاي است كه مدام خود را در اكنون بازتوليد ميكند.
حركتهاي كورئوگرافي كاراكترها نيز از ديگر نقاط قوت اجراست. اين حركتهاي هماهنگ، صرفا ميانپردههايي براي تنوع بصري نيستند؛ بلكه بازتاب آشفتگي ذهني شخصيتها به شمار ميروند. هر بار كه ديالوگ از بيان ناتوان ميشود، بدن بازيگران مسووليت انتقال معنا را عهدهدار ميشود. اين هماهنگي، به ويژه در صحنههاي جمعي، به انسجام فضاي سوررئال اثر كمك شاياني ميكند. همچنين استفاده از قابهاي چوبي ساخته شده با نور موضعي و دو وجهسازي صحنه اجرا، انتخابي درست است. شخصيتها گاه در اين قابها قرار ميگيرند و گويي بخشي از حافظه يا تصويري منجمد از ذهن رويابين ميشوند. اين قابها، علاوه بر ايجاد فضاي ميزانسنيك قطبيسازي شده، به ايجاد ريتم بصري نمايش كمك كردهاند. يكي ديگر از امتيازهاي كارگرداني، ريتم مناسب نمايش است. تغيير صحنهها آنچنان روان انجام ميپذيرد كه تماشاگر كمتر احساس گسست در ماراتن روايت كند، به نحوي كه سوييچ ميان موقعيتهاي مختلف، با وجود پيچيدگي ساختار متن، كنترل يافته است و نمايش از افت ريتم رنج نميبرد. درنهايت، نمايش «هيپوكامپوس» را بايد نمايشي جسور دانست؛ اثري كه ميكوشد مفاهيم فلسفي را در قالب كمدي، سوررئاليسم و بازيهاي فرمي به صحنه بياورد. هر چند گاه خود، با انتخاب شوخيهاي دمدستي يا برخي ناهماهنگيهاي قابل اغماض اجرايي، از ارتفاعي كه براي خود ساخته فاصله ميگيرد، اما همچنان يكي از تجربههاي متفاوت اين روزهاي تئاتر است. «هيپوكامپوس» بيش از آنكه بخواهد پاسخ بدهد، پرسش طرح ميكند؛ پرسش درباره حقيقت، حافظه، عدالت و بهاي بيدار شدن. شايد مهمترين دستاورد نمايش نيز همين باشد كه تماشاگر، پس از پايان اجرا، هنوز با جهان اثر گفتوگو ميكند و از خود ميپرسد: اگر همه چيز تنها در ذهن كسي جريان داشته باشد، آيا حقيقت همچنان مثل قبل معنايي خواهد داشت؟ و به واقع چه وقتي خوابم و چه زماني بيدارم؟