• 1405 چهارشنبه 18 شهريور
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
بانک سپه fhk; whnvhj ایرانول بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6395 -
  • 1405 سه‌شنبه 27 مرداد

«مسووليت ادبيات» در گفت‌وگو با علي مسعودي‌نيا، نويسنده و منتقد

نوشتن عليه تاريخ فراموشكار

گاهي سكوت، گاهي كناره‌گيري و گاهي خودِ نوشتن مي‌تواند موضع مسوولانه نويسنده باشد

هما شهرام‌بخت

وقتي از «مسووليت ادبيات» حرف ميزنيم، معمولا خيلي زود پاي تعهد، جامعه، اخلاق، سياست و نسبت نويسنده با زمانهاش به ميان ميآيد؛ اما شايد بخشي از مساله جاي ديگري شكل بگيرد: در خودِ فرآيند نوشتن، در شيوهاي كه نويسنده جهان را ميبيند و در اين تصميم كه چه چيزي را به زبان بياورد و چه چيزي را ناگفته بگذارد. مسووليت ادبيات را نميشود با فهرستي از بايدها و نبايدها تعريف كرد؛ چندانكه علي مسعودينيا، نويسنده و منتقد همچنين تعريفي را چندان قابلاتكا نميداند. معتقد است دغدغه را نميتوان به نويسنده تحميل كرد؛ همانطور كه كنشگري از نگاه او هميشه به معناي واكنش نشان دادن نيست. گاه سكوت و كنارهگيري ميتواند از يك واكنش پرسروصدا معنادارتر باشد. آنچه اهميت دارد، نسبت اين انتخاب با اثر، زمانه و تاثيري است كه بر جهان پيرامون ميگذارد. او تجربه داوري در رويدادهاي رقابتي ادبي را نيز داراست؛ بنابراين نسبتش با ادبيات تنها به جايگاه نويسنده محدود نميشود و از چند سوي متفاوت با سازوكار توليد و ارزيابي ادبيات معاصر درگير بوده است. مسعودينيا متولد ۱۳۵۶ در تهران است و فعاليت حرفهاي خود را از اوايل دهه هشتاد با شعر و روزنامهنگاري در حوزه ادبيات آغاز كرد. كتاب «متالباز» اورمانِ برگزيده بيستوسومين و بيستوچهارمين دوره جايزه مهرگان ادب شد. ترجمه «پرندگان» دافنه دوموريه و «شانس» و «علم عليه شانس» از مارك تواين از ديگر آثار او هستند.

 

    بخشي از كار شما تدريس در كارگاههاي داستاننويسي، عمدتا به نسلهاي جديد است. برخي نقدشان به كارگاههاي داستاننويسي اين است كه بهجاي كشف زيستهاي اصيل، هنر را به فرمولهاي مهندسيشده و كليشههاي كارگاهي تقليل ميدهند. مسووليت يك مدرس داستان براي حفاظت از «اصالتِ زيسته» و «كشفِ لحنِ شخصي» هنرجو چيست، طوري كه داستان به يك كاردستي صرف فرو كاسته نشود؟

نميدانم اين نقد تا چه اندازه به كارگاههاي ادبيات وارد است. ادبيات هم مثل ساير هنرها يك بخش اكتسابي و قابل آموزش دارد و يك بخش تجربي و شخصي و غيرقابلآموزش. تلاش خود من به عنوان آموزگار اين است كه -حالا نه با فروكاستن كار به «فرمولهاي مهندسيشده»؛ چون از اساس معتقد نيستم چنين فرمولهايي وجود داشته باشد كه اگر داشت كه نويسندهشدن كاري نداشت - آن بخش قابلآموزش را درست و جامع و بهروز و عملي و به بهترين نحو ممكن ارايه بدهم. ممكن است در يكي از مواردي كه فرموديد، يعني كشف و بهبود سبك و لحن شخصي نويسنده، نيز كمكهايي از دستم بربيايد؛ اما كشف زيست اصيل، كه كمي هم در مورد درك مفهومش ترديد دارم، به نظرم مسالهقابلآموزشي نيست و باشد هم شخصا فكر نميكنم صلاحيت آموزاندنش را داشته باشم. اينكه نويسنده بتواند نگاهي موشكافانه، پديدارشناسانه و انديشهورزانه به جهان پيرامون و بغرنجهاي زيست در اين جهان داشته باشد، روندي است كه شايد آموزگار -به شرط صلاحيتش- تنها درصد مختصري از آن را بتواند پيش ببرد. يعني دعوت به ژرفبيني، آوردن نمونههايي از اين ژرفبيني در آثار نويسندگان ديگر و طرح مباحثي در حوزههاي مختلف علوم انساني كه ممكن است به اين روند كمك كند. باقي ماجرا تا حد زيادي برميگردد به خود هنرآموزاني كه در اين مسير كاشف و پويا باشند و بسيار هم به اين بستگي دارد كه تصور فرد از نويسنده شدن و افق انتظارش از نوشتن چيست. دغدغه را به زور نميشود به كسي تحميل كرد. به هر حال مشاهده ساليان تدريس مرا به اين نتيجه نميرساند كه خروجي كارگاههاي داستاننويسي مشتي كاردستي فرمولبنديشده است. طبيعتا و خوشبختانه از ميان انبوهي داستان كه ممكن است نسبتي با چنين اوصافي داشته باشند، هميشه هستند آثار و نويسندگاني كه حتي گاه خودِ من از آنها بسيار ميآموزم و از عمق و بدعت جهانبيني و انديشهورزيشان حيرت ميكنم. وظيفهام اين است كه اين خاصبودگي و ژرفا را رصد و به خود نويسنده گوشزد كنم تا جديترش بگيرد، حفظش كند و ارتقايش بدهد.

     اگر تعهدِ ادبي را نه التزام به يك ايدئولوژي، بلكه آگاهي مسوولانه نويسنده به بغرنجيهاي زيستِ فردي و اجتماعياش در نظر آوريم، باز هم آموزشناپذير است؟ يا اينكه مثلا كارگاه داستاننويسي ميتواند فضايي براي دروني كردن اين مسووليت فراهم كند؟

ببينيد! اينجا چند نكته هست كه بايد لحاظ شود تا در اين ديالوگ به نقاط مفهومي مشتركي برسيم. نخست اينكه به نظر ميآيد غرض از «تعهد» نوعي رويكرد اگزيستانسيال باشد كه براساس آن زيست حرفهاي و شخصي نويسنده با نوعي دقت و حدت انسانگرايانه و مسوولانه آميخته است. يعني نويسنده متعهد، چه در اثرش و چه در شيوه زيستش قرار است مروج و پشتيبان ارزشهايي باشد عليه بيداد، استبداد، سانسور، تبعيض و مفاهيمي از اين دست. نويسندهمتعهد بر اين اساس به نهادها و باورهايي كه ناقض اين ارزشها و مخل آزادمنشياش باشند و قلمش را مصادره كنند نميپيوندد. اگر بر اين تعريف از تعهد و نويسنده متعهد توافق داشته باشيم، آنگاه بايد دقتهايي داشت در قابلآموزش بودن يا نبودنشان؛ نخست اينكه هنرجوي ادبيات كه مثل محصل دبستان موجودي خام و فاقد جهانبيني و بهمثابه يك لوح سفيد معصوم و پذيراي هر آموزه و انديشهاي نيست! معمولا به بلوغي جسمي و ذهني رسيده و تجاربي دارد و آمدنش به سمت ادبيات هم، خودآگاه يا ناخودآگاه، از اين بابت است كه مثل هر نويسندهاي ميخواهد فرضيههاي اخلاقي خود را در آثارش بهتر جلوهگر سازد و معطل منشِ آموزگارش نيست. ديگر اينكه آموزگارش اگر هوادار ادبيات جدي و آگاهيبخش و نخبهگرا باشد، احتمالا تلاش خواهد كرد آن ارزشهاي اگزيستانسيال در نوشتههاي هنرجو بازتاب بيابد و توصيهها و آموزههايش را بر اين اساس ارايه خواهد كرد. حالا اينكه آن هنرجو پذيراي اين انديشهها باشد يا نباشد، حرف ديگرياست، اما اينكه آموزگار بتواند زيست اگزيستانسيال را هم بياموزاند، بستگي به شخصيت و تجارب و منش آن آموزگار دارد. لزومي هم ندارد مدرس ادبيات و داستان و شعر باشد. معلم مثلثات يا ورزش هم ممكن است بتواند با رفتار و سخنانش چنين تاثيري بگذارد. يعني شما بايد ببيني كه چون مني از اساس، بضاعت اين شكل از تاثيرگذاري را دارم يا نه؟ آيا آنقدر سير آفاق و انفس كردهام و تجارب گرانبهايي دارم كه بخواهم الگوي چنين مرامي باشم؟ آيا خودم نويسنده و انسان تاثيرگذار و قابلارجاعي در اين زمينه هستم؟ در مورد خودم ميتوانم بگويم بعيد است بتوانم چنين مرتبهاي براي خويش قائل باشم. چيزي كه مرا بدل به آموزگار كرده، شكلي از سواد اكتسابي و تجربي بوده كه با اندكي هوش نقادانه آميخته شده و اميدوارم كرده بتوانم به كمتجربهترها ياد بدهم كه چگونه داستان بهتري بنويسند. آنچه ادبيات را از تعهد تهي و بدل به ابزار و شعار ميكند، كارگاهداستان و شعر نيست؛ ايدئولوژي و تعصب و وابستگي به نهادهاي اقتصادي و سياسي است. واكنشهاي عميق ادبيات به مسائل پيراموني هم معمولا اورژانسي و همزمان نيست و زمان ميبرد. دوست داشته باشيم يا نداشته باشيم، از منظر فلسفهادبيات، تعهد نه شرط لازم ادبي بودن يك متن است و نه شرط كافي آن؛ اما آيا جايي، در كارگاهي يا محفلي ادبي، امكان ترويج و آموزش تعهدي غيرابزاري و غيرشعاري وجود دارد؟ بله. حتما.

  در چنين وضعيتي، مسووليت نويسنده پيچيدهتر ميشود. در نبود نهادهاي تاثيرگذار، پناه بردن به خلوتِ نوشتن را بايد نوعي انفعال و عافيتطلبي دانست يا شكلي از مقاومت و حفظ استقلال ادبي؟

آدمها با انگيزههاي متفاوتي به نويسندگي روي ميآورند. اين انگيزه ميتواند شهرت يا ثروت يا محبوبيت يا سرگرمكردن يا هر چيز ديگري باشد. اتفاقا همين ژست دغدغهمندي و تعهد به راحتي ميتواند به فراخور شرايط زمانه به خدمت هر يك از انگيزههاي فوقالذكر دربيايد. تجربه نشان داده نويسنده براي ماندن خودش و تاثيرگذاري، كارش بايد با مسائل زمانه و جامعه پيرامون خودش در پيوند باشد. حالا چه متصل به جرياني نهادي و رسمي باشد و چه نباشد. انفعال نويسنده براي من در ميزان كنش اجتماعي و پستهاي فيالفور واكنشي در زمانه بحران و پيوستن و نپيوستنش به محافل و نهادها و جريانها تعريف نميشود؛ انفعال او در بيخاصيتي نوشتارش، در پرهيزش از طرح و نقد مسائل روزگارش، در تن دادنش به سلايق و علايق انديشهستيز و انعطاف قلمش در برابر سانسور و تبعيض است. گاهي كنارهگيري از يك نهاد و جريان خاص و حتي سكوت و عزلت يك نويسنده ممكن است از هر كنش ديگري ارزشمندتر باشد و گواهي بر تعهد او به مفهومي كه مدنظر شماست.

   اگر بپذیریم که «تعهد» در ادبیات نه شرط لازم ادبیبودن است و نه شرط کافی آن است، اما میتواند بهصورت غیرشعاری و غیرابزاری در زیست و نوشتار نویسنده حضور داشته باشد،  مرز ميان «ادبياتِ متعهد» و «ادبياتِ مصادرهشده ازسوي ايدئولوژي» دقيقا كجاست؟ اين مرز ظريف را ميتوان در كارگاههاي ادبي شناخت، يا اينكه تنها در ساحت تجربه زيسته و فرديت نويسنده شكل ميگيرد؟

البته كه ادبيات ميتواند محمل چنين رويكردي باشد. اصلا از بس در طول تاريخ توانسته، شما حالا داريد اين پرسشها را دربارهاش مطرح ميكنيد؛ يعني چنين توقعي را از آن نامعقول نميدانيد. ادبيات گاهي بدل به مهمترين مرجع كنشهاي اجتماعي و سياسي و حتي نظريهپردازيهاي حوزهعلوم انساني شده است. من فكر ميكنم اگر نويسندهاي پايبند به يك ايدئولوژي باشد به خودي خود ايرادي ندارد. خاصه اگر اين پايبندي حاصل كنكاشها و مشاهدههايش باشد و نه منفعتش. ايدئولوژي آمد تا جاي خالي معنويت انسان مدرن را با كلانروايتهايش پر كند و اصلا حوزه شيطاني و پليد و ناگواري نيست. پس مشكل در پايبندي نويسنده به ايدئولوژي و بازتابش در آثار او نيست. آن مرز ظريفي كه به آن اشاره داريد، اتفاقا در اكثر موارد چندان ظريف هم نيست و خيلي هم آشكار است. يعني درايت خاصي نميخواهد كه بفهميم كدام اثر كمر به خدمت ايدئولوژي خاصي بسته و با تحريف واقعيت ميكوشد بلندگوي رسانهاي و تبليغاتي يك ايدئولوژي باشد و كدام اثر در چارچوب يك جهانبيني خاص و ضمن باور نويسنده به صحت و فايده آن جهانبيني، در يك رويكرد پديدارشناسانه و زيباييشناختي ميكوشد آن نگرش را تحليل، تبليغ و بازنمايي كند. كارگاه ادبي، پيش از هر چيز كارگاه ادبي است. شما مدرسه يا دانشگاه را هم درنظر بگيريد. در مملكت خودمان كه سيستم و روند آموزش آكنده از يك ايدئولوژي خاص است، آيا با تمام اين تلاشها و هزينهها، خروجي اين مدارس و دانشگاهها به كام سياستگذاران آموزشي و فرهنگي كشور بوده است؟ البته كه نه. بخشي از اين مرز را شايد بشود در كارگاه آموزش داد و آنهم باز از طريق آموزههاي نويسندگي. كافياست تاكيد كنيم اينجا وادي هنر است و چگونه گفتن از چه گفتن مهمتر است. ادبيات بنيه رسانهاي دارد، اما رسانه تبليغاتي نيست. به زمانه و زمينه نوشتارتان بيتفاوت نباشيد و جاي اداهاي روشنفكري، ناظري ژرفنگر باشيد و دستبهگريبان با مسائل زيستي و اجتماعي. بيش از اينش را اگر قرار باشد كسي بتواند بياموزاند، همانطور كه گفتم برميگردد به كاريزماي آموزگار و جايگاه و رزومه و صلاحيتش.

     اگر سكوت و كنارهگيري در برخي موقعيتها خودِ تعهد است، مرز ميان سكوتِ مسوولانه و سكوتِ ناشي از محافظهكاري يا بيتفاوتي كجاست؟ كدام سكوت برآمده از يك موضع اخلاقي است و كدام يك عقبنشيني؟

شايد نتوان مرز مشخصي برايش تعيين كرد. اينها ديگر برميگردد به ارزشداوريهاي اگزيستانسيال و سويههايي از فلسفه اخلاق. اساسا هم فكر ميكنم اينكه جامعه زياده از حد متمركز ميشود روي اينكه در فلان بحران يا فلان بغرنج سياسي، فلان نويسنده و فلان آرتيست و فلان ورزشكار چه گفت و چه نگفت، بيشتر در جوامعي اتفاق ميافتد كه ستمديده و به نوعي با توتاليتاريسم دستبهگريبان هستند و چارهاي نميبينند جز اينكه اليت فرهنگي و هنري و حتي سلبريتيها را مدام در تقابل خودي و غيرخودي دستهبندي كنند. اين حساسيتها وقتي زياد ميشود كه چهرهها در برهههايي كه برايشان هزينه چنداني ندارد در قالب كنشگر و صاحبنظر ظاهر ميشوند و وقتي اوضاع بيريخت ميشود ماستها را كيسه ميكنند و دم فروميبندند يا واكنششان محض رفع تكليف و فحش نخوردن است. فكر ميكنم براي يافتن پاسخ شما بايد نقبي زد به صورتي از فلسفه اخلاق، آنجا كه ارزش عمل با تاثيرش سنجيده ميشود. يعني مرز اين دو شكل از سكوت كه اشاره كرديد از آنجا تعيين ميشود كه آيا سكوت منِ نوعي تاثيري بيشتر از كنش و سخن گفتنم دارد يا نه. نويسنده هم آدم است و بضاعت و شهامت محدودي دارد. گاهي ممكن است ورودش به موضوعي از او موقتا قهرمان بسازد و احسنت و آفرين بگيرد، اما به اين نتيجه برسد تاثير اين كنش با هزينهاش متعادل نيست. جاي ملامت دارد، اما نه چندان. نبايد فراموش كرد نويسنده به اين خاطر نويسنده شده كه بزرگترين مهارت زندگياش نوشتن بوده نه چيز ديگر. بخش زيادي از اين وظيفه را بايد در آثارش و نحوه ارايه آثارش بازتاب دهد. حالا گاهي شما چهرههايي داري كه در كنشگري و مبارزه هم شهامت و درايت دارند. خوشا به سعادتشان و چه بهتر از اين؟ چيزهايي را هم در اين كنشهاي همزمان بايد درنظر گرفت. بخش اعظمي از اين نويسندگان و شاعراني كه جامعه امروزه بابت سرخوردگیهايش به آنها فحاشي ميكند و منفورشان ميداند، زماني بت و قهرمان ملت بودهاند و عكسشان به ديوار نصب و سخنان نغزشان دست به دست ميشده و بودن كتابهايشان در كتابخانه منزل، نشانه دغدغهمندي و روشنفكري و نخبگي بهشمار ميرفته است.

     در جهاني كه حقيقتها تحريف و تجربههاي انساني بهسادگي فراموش ميشوند، ادبيات چه مسووليتي درقبال اين گمگشتگي دارد؟ چه چيزي را بايد حفظ كند، آشكار سازد يا به پرسش بكشد كه مختص خودش است و از عهده هيچ نهاد و رسانهاي برنميآيد؟

خب اين پرسش فربه و دشوارياست. از «لوكاچ» و «بنيامين» بگير و بيا تا «آلتوسر» و «سانتاگ» و «ايگلتون»، بارها و بارها نظريهپردازان كوشيدهاند پاسخ درخوري به اين پرسش بدهند. نه فقط در مورد ادبيات متعهد كه حتي در مورد ادبيات به معنايي كليتر. من كمي به نگرش لوكاچوار دلبستهترم كه ادبيات را مكمل تاريخميداند. اينكه تاريخ نشان ميدهد در هر دوره چه رخدادهايي رقم خورده و ادبيات ميكوشد نشان دهد آحاد مختلف يك جامعه در دل آن رخدادها چگونه زيستهاند و چه رنجهايي كشيدهاند و براي برونرفت از بحران چه راهكارهايي در پيش گرفتهاند. يا باز اين نگرش كه تاريخ سرگذشت سياستمداران و رجال و نسوان منصبدار و كنشگر شاخص است و ادبيات سرگذشت مردمي كه تاريخ ناديدهشان ميگيرد. ادبيات چيزي ميافزايد به دريافت عمومي ما از واقعيت و رخدادها. ميشكافدش و بازآفرينياش ميكند به سياقي هنرمندانهتر، ژرفتر و تأملبرانگيزتر. با عاطفه و ذوق زيباييشناختي ما وارد داد و ستد ميشود، نه با خرد و سواد و باورهاي ما. منطقش استدلالي نيست؛ بلكه شكلي از تجربه زيستي را پيش روي ما قرار ميدهد و به قول «تودوروف» وادارمان ميكند در طول يك زندگي، چندين و چند زندگي را تجربه كنيم و آدمتر باشيم.

 

 

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون