• 1405 چهارشنبه 18 شهريور
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
بانک سپه fhk; whnvhj ایرانول بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6395 -
  • 1405 سه‌شنبه 27 مرداد

كتاب «از ديار وايكينگ‌ها تا قفقاز» به روايت مولف

پرسه‌هاي يك نويسنده در شهرهاي جهان

رضا نجفي

در دوره نوجواني كتابي دستم رسيد و خواندم كه بسيار بر من تاثير گذاشت: «روح ملت‌ها» نوشته آندره زيگفريد. اين كتاب بر آن بود كه سرزمين‌ها را نه تنها از حيث بيروني و جغرافيايي، بلكه بيشتر از لحاظ دروني واكاوي كند و مثلا به چنين پرسش‌هايي پاسخ دهد كه تفاوت‌هاي يك آلماني با يك فرانسوي چيست؟ جغرافيا و آب‌وهوا چه تاثيري در روانشناسي جمعي اهالي يك سرزمين دارد؟ با گذر زمان چه چيزهايي در يك تمدن دستخوش دگرگوني مي‌شود و...
از آن روز تا به امروز همواره دوست داشتم هر شهر و دياري را نه تنها از روي بناها و ديدني‌هاي گردشگرانه‌اش، بلكه از ديد جامعه‌شناختي و فرهنگي نيز واكاوي كنم و از تاريخ فرهنگ آن سردرآورم، اما افسوس كه منابع براي چنين مقصودي اندك بود و هست. كوشيدم پيش و پس از هر سفر، درباره فرهنگ و تاريخ آن ديار نيز بخوانم و بينديشم. رفته‌رفته از يادداشت‌هاي سفرهايم، مجموعه‌اي فراهم شد كه الگوي آن بي‌شباهت به كتاب «روح ملت‌ها» نبود. در اين يادداشت‌ها بيش از آنكه به بناها و نقاط ديدني و به اصطلاح توريستي هر شهر بپردازم، مي‌كوشيدم روح آن شهر را دريابم و از آنجا كه ادبيات همواره از شيفتگي‌هاي من بوده و هست، شهرها را از ديد ادبيات نيز مي‌نگريستم: اينكه اين شهرها چه نويسندگاني در خود پرورده‌اند، يا اين شهرها چگونه در آفرينش داستان‌ها و رمان‌ها موثر افتاده يا در اين آثار به تصوير كشانده شده‌اند.
چنين بود كه از اين سفرها و يادداشت‌ها توشه‌اي فراهم آمد براي دست‌كم دو اثر. يكي همين كتاب «از ديار وايكينگ‌ها تا قفقاز» و ديگري «آلمان، افسانه‌اي زمستاني». بنا به پيشنهاد ناشر، نخست «از ديار وايكينگ‌ها تا قفقاز» را كه متنوع‌تر بود به دست چاپ سپردم تا نوبت به كتاب دوم برسد كه قدري تخصصي‌تر است و اختصاص به يك سرزمين دارد.
به‌دور از هر توهم خوددانشمندپندارانه و نيز فروتني‌هاي ساختگي، بر اين باورم كه جاي آثاري از اين دست و با اين رويكرد همچنان خالي است و اميد دارم كه رفته‌رفته نويسندگان و اهل سفر نيز يافته‌ها و ديده‌هاي همانند خود را دراختيار امثال من و خوانندگان قرار دهند و تنها به معرفي توريستي شهرهاي جهان بسنده نكنند . 
باري، آنچه خواننده در «(از ديار وايكينگ‌ها تا قفقاز» مي‌يابد، 16 يادداشت سفر درباره 20 شهر و يك اردوگاه پناهندگان است. 19 شهر در كشورهاي اروپايي واقع شده‌اند، يك شهر (تفليس) در قفقاز و آن اردوگاه در مجاورت مرز ايران در افغانستان. اين يادداشت‌ها، به مفهوم مرسوم كلمه، سفرنامه شمرده نمي‌شوند و نگارنده آگاهانه درصدد ارايه كتابچه راهنما براي گردشگران نبوده است، هرچند ايشان نيز جسته و گريخته، به‌ويژه در شرح تصاوير، مي‌توانند اطلاعات و آگاهي‌هايي از نقاط ديدني و توريستي اين شهرها بيابند.
اين يادداشت‌ها از الگوي يكساني پيروي نمي‌كنند، زيرا مكان‌ها نيز، از آب‌و‌هوا و جغرافيا گرفته تا نوع فرهنگ و تاريخ و مدنيت و قدمت، ويژگي‌هاي يكساني ندارند. به‌راستي چگونه مي‌توان به‌شكل يكسان به شهري با قدمتي دو هزار و چندصد ساله مانند رم و شهر به‌نسبه جواني چون هلسينكي پرداخت؟ چگونه مي‌توان درباره يك اردوگاه پناهندگان نكاتي را توضيح داد كه قابل‌قياس با شهرهاي مرفه و ثروتمندي چون استراسبورگ و لندن باشد؟ تجربه‌هاي ما در هر سفري با سفرهاي ديگرمان متفاوت هستند، از اين ‌رو هر كوششي براي ثبت و بيان اين تجربه‌ها ناگزير متفاوت و يگانه خواهد بود و هر كوششي براي ارايه شكل و قالبي يكسان براي همه سفرها تصنعي و مضحك از كار درخواهد آمد.
اين يادداشت‌ها ادعاي شناختي كامل و جامع را ندارد و اصولا هيچ يادداشت ديگري و حتي هيچ كتاب ديگري دست‌كم درباره شهرهاي كهني چون رم يا لندن نمي‌تواند چنين ادعايي داشته باشد. اين يادداشت‌ها، همان‌گونه كه اشاره رفت، حاصل تأملات و درنگ‌هايي از دريچه فرهنگي است و نگارنده اميدوار است به نكاتي اشاره كرده باشد كه به‎سبب صميمي و شخصي بودن، در دفترچه‌هاي راهنماي توريستي يافت نشوند. همچنين نگارنده ادعاي شناخت دقيق و عميق اين شهرها را ندارد و نبايد داشته باشد. چه كس ديگري به‌راستي مي‌تواند ادعا كند كه وقوف كامل و دقيقي بر تاريخ و آداب و رسوم و ظرايف حتي شهر مكان سكونت خود دارد؟ ما در مواجهه با شهري، به‌ويژه شهري بيگانه، برداشت و تجربه يگانه خود را داريم كه با برداشت و تجربه ديگري متفاوت است. ممكن است من شيفته يك شهر شوم و ديگري از آن شهر بيزار شود. هر كدام نگاه متفاوت خود را داريم و همين زيباست. اينكه بتوانيم با چشم ديگر به يك شهر بنگريم و چيزهايي را كشف كنيم كه خود نيافته و نديده بوديم و آن ديگري يافته و ديده بود. از اين‌رو شخصي‌بودن برخي تجربه‌ها و تأملات از ديد من نه نقطه ضعف بلكه نقطه قوت چنين گزارش‌هايي شمرده خواهد شد، با قيد اين نكته كه نگارنده بر آن نيست كه تأملات و برداشت‌هاي خود را عين حقيقت و صواب بشمارد. بي‌گمان، در بسياري انديشه‌ها، هر كدام از ما سليقه و داوري خودمان را داريم و اختلاف سليقه نيز گريزناپذير است. بااين‌همه، نگارنده كوشيده است در بيان تأملات خود صادق، صميمي و فروتن باشد و پذيراي نظرها و نقدهاي متفاوت. اميدوارم اين صميميت جبران بضاعت نزار مرا بكند و براي خواننده، به‌رغم همه كوتاهي‌ها و اختصار و ناگفته‌هايي كه مي‌شد گفت، اندك نكته‌ها و يافته‌هاي جديدي داشته باشد. و باز اميدوارم يادداشت‌هايي از اين دست بهانه‌اي باشد براي تأمل و انديشه در احوال شهرها و مكان‌ها، نه از ديدي توريستي، بلكه از منظر ادبيات، جامعه‌شناسي، روان‌شناسي جمعي و به يك كلام فرهنگ.
مكان‌ها ثابتند و پايدار و انسان‌ها ميرا و گذرا. هرساله مكان‌هاي معروفي چون منهتن و تايمز اسكوئر، مونتمار و برج ايفل، ميدان پيكادلي، ويرانه‌هاي رم باستان، جاده فلاسفه در هايدلبرگ، محله يهوديان كراكف، قصر نوي شوان شتاين در بايرن و... نقش و مهر خود را بر جان و ذهن ميليون‌ها زائر بر جاي مي‌نهند. آن ميليون‌ها زائر مي‌گذرند و مي‌روند و سال‌ها بعد مي‌ميرند، اما اين مكان‌ها باقي مي‌مانند و باز بر ميليون‌ها نفر ديگر تاثير مي‌گذارند. گويي آنچه حقيقي است مكان است و انسان‌ها سايه‌هايي گذرا.
اما اينجا گونه‌اي فرآيند ديالكتيكي در جريان است. مكان‌ها نيز نام و آوازه و افسون خود را از كساني مي‌يابند كه مسحور آنها گشته‌اند. پاريس اگر پاريس شده به لطف مانند سارترها و دوبووارها و همينگوي‌ها و پيكاسوها و دالي‌ها و برتون‌ها و... بوده است. آنان، با توصيف و تشريح و ترسيم اثري كه پاريس بر جانشان نهاد، به غناي روح و جان اين شهر افزودند.
ازسويي ديگر، اگر تاثيري را كه از ديدن يك شهر و مكان گرفته‌ايم در قالب واژه‌ها و تصاوير ثبت و ضبط نكنيم، در گذر زمان و نقصان حافظه، خاطرات ما از اين مكان‌ها محو مي‌شوند و فراموشي گونه‌اي مرگ است. با فراموشي خاطراتمان از بازديدهايمان، گويي هرگز آن مكان‌ها را نديده‌ايم و كشف نكرده‌ايم. پس مي‌نويسيم تا نمرده باشيم. مي‌نويسيم تا بازديدكننده‌اي منفعل و صرف نباشيم، تا ما نيز تكه‌اي از روح و انديشه خود را بر مكاني بازتابانيم، تا در ديالكتيكي دوسويه مشاركت جوييم، روح بگيريم و روح ببخشيم. يكي از آن ميليون‌ها نفري نباشيم كه مي‌بينند و مي‌روند و بعدها مي‌ميرند و بود و نبودشان تاثيري بر روح آن مكان‌ها ندارد، تاثيري بر بازديدكنندگان آتي ندارد، تاثيري بر هيچ‌كس و هيچ چيز ندارد، حتی خودشان. نوشته‌هاي ما حتی اگر چيزي بر روح مكان نيفزايد، حتا اگر براي خوانندگان اهميتي نداشته باشد، دست‌كم جلوي مرگ خاطره‌هاي‌مان را مي‌گيرد، جلوي مرگ خودمان را. پس مي‌نويسيم تا زنده بمانيم! در سطحي نازل‌تر، به همين دليل است كه عكاسي مي‌كنيم.
يادداشت‌هاي سفر كوششي همانند است در سطحي جدي‌تر، اما با همان هدف: كوشش براي گريز از فراموشي و در مرحله‌اي بلندپروازانه‌تر، كوششي براي ثبت و بر جاي ‌گذاشتن تكه‌اي از روح و انديشه خود!
در سفر به مكان‌هاي بيگانه، خود را بازمي‌يابيم. در مواجهه با بيگانگان خود را بازمي‌شناسيم. هر بار كه در مكان‌هايي ناشناس گم مي‌شويم، بيشتر و بهتر خود را مي‌شناسيم. در غربت است كه وجود خود را حس مي‌كنيم و بودنمان را و آغاز مي‌كنيم به كشف‌كردن و انديشيدن. هايدگر انديشيدن به مرگ را يكي از راه‌هاي غلبه بر فراموشي هستي مي‌شمرد. اين روش به گمانم اندكي بيمارگونه است. به‌جاي مرگ‌انديشي نيكوتر آن است كه سفر كنيم. 
بايد با ولع تمام، سرگذشت همه آدم‌هايي را بكاويم كه سفر زندگي‌شان را دگرگون كرد. اين معروف است كه هيچ پيامبري رسالت خود را نتوانست به جاي آورد مگر زماني كه مهاجرت كرد. افزون بر پيامبران، بايد سرگذشت نويسندگان و هنرمندان را نيز بكاويم؛ تاثير سفر ايتاليا بر شكوفايي گوته و نيز نيچه و نيز توماس مان و نيز هسه، تاثير اقامت در پاريس روي كار نسلي از نويسندگان امريكايي، همان نسلي كه به نسل گمشده معروف شدند حال آنكه آنان نسلي بودند كه خود را در غربت و مهاجرت بازيافتند، يعني امثال همينگوي، جان دوس پاسوس، فيتزجرالد، گرترود استاين و... و باز تاثير مهاجرت روي كار امثال پيكاسو و دالي و بونوئل. اين فهرست مي‌تواند ادامه يابد و نمونه‌هايي چون بورخس، فوئنتس، جوزف كنراد، كوندرا، ناباكوف، ريلكه و بسياري ديگر را در خود جاي دهد.
چنين است كه ما نيز آنجا كه همه ‌چيز آشناست، خويشتن را گم مي‌كنيم و در مكان‌هايي جديد بازمي‌يابيمش. سفر مي‌كنيم، پس مي‌انديشيم. سفر مي‌كنيم، پس هستيم!
شايد از همين رو نيكوست كه، برخلاف عادت هميشگي، گاهي بي‌هدف پرسه بزنيم و بگذاريم تا در شهر گم شويم و سر از كوچه‌پس‌كوچه‌هاي ناشناس و پارك‌هاي پرت و دورافتاده درآوريم. به‌اين‌ترتيب، ما جاهايي را كشف مي‌كنيم و مي‌بينيم كه نه‌تنها توريست‌هاي سطحي‌نگر بلكه حتی بيشتر اهالي خود آن شهر نيز نديده‌اند. ما بخش كوچكي از شهر را كشف مي‌كنيم كه تازه و بكر است و زوايايي غيرتوريستي را از روح شهر بيرون مي‌كشيم، يا دست‌كم مي‌كوشيم بيرون كشيم و از من بپذيريد كه روح شهر نه در نقاط توريستي آن -‌زيرا از فرط بازديد توريست‌ها جنبه بومي خود را از كف داده و تصنعي و توريست‌پسند شده‌- بلكه در نقاط مهجور آن است، جايي كه هنوز به‌سبب هجوم توريست‌ها روحِ بومي و محلي و بكر خود را از كف نداده است. اين پند مرا بپذيريد و دست‌كم بخش كوچكي از سفرهاي توريستي خود را به پرسه‌گردي‌هاي بي‌هدف و تصادفي در مكان‌هاي گمنام اختصاص بدهيد تا روح واقعي شهر را بيابيد.
 و سخن آخر: پيش و بيش از ديدن شهرها درباره آنها بخوانيد. خواندن مقدمه دانستن است. خواندن درباره شهرها كمك مي‌كند نه تنها جسم و پيكره يك شهر يا سرزمين، بلكه روح آن را نيز بشناسيد.

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون