• 1405 دوشنبه 13 مهر
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
fhk; whnvhj بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6396 -
  • 1405 چهارشنبه 28 مرداد

گزارش «اعتماد» از حمله به بافت مسكوني چاه‌تنگوي قشم

سورپرايزي كه زير بمب سنگرشكن‌خاك شد

نيره خادمي

چند روز پيش از آن سحرگاه، قيصر جعفري براي پدر و مادرش از يك سورپرايز حرف زده بود. قرار بود سفري به كربلا در ميان باشد و او، در ميان رفت‌وآمدهاي خانواده و حرف‌هاي معمول، چيزي را براي بعد از بازگشت پدر و مادر از اين سفر زيارتي نگه داشته بود. به مادرش گفته بود براي آنها سورپرايزي دارد، اما نگفته بود آن سورپرايز چيست. حتي يك شيطنت و شايد نوعي دلخوري كوچك، هم در ميان حرف‌هاي قيصر بود: «به من كه تعارف نكرديد با شما بيايم كربلا، اما برگشتيد من براي‌تان سورپرايز دارم.» سورپرايز قيصر جعفري هيچ‌ وقت به خانواده نرسيد. شايد هم آن اتفاق غافلگيرانه، داستاني بود كه با فرود آمدن بمب سنگرشكن در چاه‌تنگو و جان باختن سه تن از اعضاي يك خانواده پنج ‌نفره پايان يافت و پدر و مادر را چند ساعته از سفر زيارتي به قشم بازگرداند.

بامداد هشتم مرداد، امريكا محله چاه‌تنگوي قشم، نزديك خانه قيصر جعفري را هدف حمله قرار داده بود؛ محله‌اي در بخش قديمي و فقيرنشين از شهر قشم با كوچه‌هاي باريك و خانه‌هاي كوچك و به ‌هم ‌چسبيده. شانس بايد با مردم ديگر چاه‌تنگو يار بوده باشد كه سر آن بمب، يك گودال بزرگ حفر كرد و همانجا دفن شد؛ وگرنه موج آن انفجار بزرگ مي‌توانست خانه‌هاي بيشتري را تخريب كند و جان‌هاي بيشتري را بگيرد. گزارش‌هاي منتشر شده در همان روز از اصابت يك موشك امريكايي به يك خانه مسكوني در چاه‌تنگو خبر دادند و در پايان عمليات جست‌وجو و آواربرداري، پيكر قيصر، همسرش زهرا و پسر دوساله‌شان سينا، از زير آوار بيرون كشيده شد. دو كودك ديگر خانواده، 7 و 9 ‌ساله، زخمي و به مركز درماني منتقل شدند. سه هفته بعد، آن خانه ديگر فقط محل يك حادثه در خبرها نيست. براي اهالي چاه‌تنگو، يك نقطه مشخص روي نقشه شهر است؛ جايي كه گودال انفجار، خانه‌هاي آسيب‌ديده، كوچه‌هاي باريك و خانواده‌اي كه سه نفر از پنج نفرش را از دست داده، همه در يك قاب جمع شده‌اند.

بررسي تصويري نيويورك‌تايمز كه يك روز بعد از اين حمله منتشر شد، ابعاد ديگري به ماجرا اضافه كرد. بر اساس تحليل تصاوير، ويدیوها و تصاوير ماهواره‌اي، سلاحي كه به اين خانه اصابت كرده بود يك بمب ۲ هزار پوندي Mark 84 با كيت هدايت JDAM ارزيابي شد؛ يكي از سنگين‌ترين بمب‌هاي متعارف در زرادخانه امريكا. همين بررسي، اندازه ۹ متري گودال و الگوي تخريب را با انفجار چنين بمبي سازگار دانست و در عين حال اعلام كرد كه نشانه‌اي از وجود يك سايت نظامي در نزديكي خانه پيدا نكرده است. تروور بال، تكنیسين پيشين خنثي‌سازي مهمات ارتش امريكا و تحليلگر موسسه خدمات تحقيقات مسلح‌سازي، با اشاره به كيت‌هاي هدايتي كه بمب‌هاي غيرهدايت‌شونده را به مهمات هدايت‌شونده ماهواره‌اي (جي‌دي‌اي‌ام) تبديل مي‌كنند به نيويورك تايمز گفته است: «دهانه بزرگ به جا مانده و ميزان تخريب سازه‌ها متناسب با يك بمب 2 هزار پوندي (بيش از ۹۰۰ كيلوگرمي) مارك-۸۴ مجهز به كيت‌هاي هدايت‌شوندگي است.» او افزود كه عكس‌هاي منتشر شده در رسانه‌هاي ايراني، بخش‌هايي از اين كيت‌هاي هدايت شوندگي را نشان مي‌دهند.

 

پدر و مادري كه از كربلا برگشتند

بامداد هشتم مرداد كه بمب امريكايي به سمت چاه‌تنگو فرود آمد و يك گودال عميق در انتهاي كوچه ايجاد كرد، پدر و مادر قيصر در كربلا حضور داشتند. چند ساعت پيش از آن زيارت رفته بودند و بعد از خواندن نماز شب خوابيده بودند. پدر قيصر، او را در خواب ديده بود؛ خواب ديده بود كه با هم قدم مي‌زنند، اما بعد هرچه نگاه كرده، قيصر را پيدا نكرده است. از خواب كه پريد، نماز صبح خواند و بعد گوشي را چك كرد. آن زمان بود كه متوجه حمله امريكا به قشم شد. بيشتر كه خبرها را خواند و عكس‌ها را ديد، متوجه شد آن خانه ويران ‌شده، خانه قيصر است و آن شهيدان، پسر و خانواده‌اش هستند. پدر و مادر قيصر ديگر درنگ نكردند. همان ساعت‌ها به سمت ايران به راه افتادند و در سريع‌ترين زمان ممكن به قشم رسيدند. عموي قيصر روايت مي‌كند: «وقتي رسيدند گفتيم برويم خانه دخترشان تا حال‌ و هواي‌شان خوب شود، بعد بريم سر صحنه، اما برادرم گفت كه اول برويم سر صحنه. بعد هم سر صحنه، گفت: قسمت خودش است، فداي سر امام حسين.» آنها حالا يك روايت هم دارند كه گاهي آن را براي يكديگر بازگو مي‌كنند؛ همان روزي كه پدر و مادر مي‌خواستند راهي كربلا شوند، قيصر به مادرش گفته بود: «به پسرم تعارف كرديد بيا برويم، ولي به من تعارف نكرديد. حالا برويد و برگرديد. من هم براي شما سورپرايز دارم.» عمويش مي‌گويد: «حالا دليلش چه بود و سورپرايزش چه بود، نمي‌دانم.»

 

قيصر جعفري كه همه او را مي‌شناختند

قيصر جعفري متولد ۶۳ بود. حاصل زندگي‌اش با زهرا، سه فرزند بود كه يكي از آنها همراه پدر و مادر بي‌نفس مانده و دو نفرشان هم در وحشت و اندوه از دست دادن خانواده روزگار مي‌گذرانند. او بعد از پايان دوران دانشگاه و خدمت، شغل مرتبطي با رشته تحصيلي‌اش نداشت. بنابراين گاهي با ماشين كار مي‌كرد و گاهي هم ماهيگيري و صيادي انجام مي‌داد. به عمويش هم گفته بود :«اين همه درس خوانده‌ام، حالا بايد روي ماشين كار كنم.» عموي قيصر جعفري در گفت‌وگو با «اعتماد» توصيف‌هاي جالبي دارد. مي‌گويد هميشه شوخي مي‌كرد و از شهادت مي‌گفت. چند روز پيش هم كه براي ثبت‌نام پسرش رفته بود، به او گفته بودند اينجا مدرسه خانواده جانبازان و شهداست. همانجا گفته بود: «پس ما مي‌رويم شهيد مي‌شويم تا بچه‌هاي ما هم بتوانند در اينجا درس بخوانند.» همه فاميل جعفري در محله چاه‌تنگو دور هم جمع بودند؛ در خانه‌هايي چسبيده به هم. براي همين زماني كه صداي انفجار را شنيدند، زمان زيادي طول نكشيد تا دور خانه قيصر جعفري جمع شوند و به دنبال پيكرش بگردند. عموي قيصر مي‌گويد: «دور از جان، مثل سگ بو مي‌كشيديم تا قيصر و خانواده‌اش را پيدا كنيم و خودمان هم آنها را بيرون آورديم.»

آنها دقايقي قبل، با صداي انفجار از خواب پريده و شوكه شده بودند. اول فكر كرده بودند خانه خودشان منفجر شده و همه ‌چيز مثل باران روي خانه‌شان مي‌باريد. چند ثانيه همه دور خود مي‌چرخيدند و به سمت درهاي خانه رفتند، اما درها قفل شده بود. گيج شده بودند، اما به هر بدبختي كه بود از خانه بيرون آمدند. «فقط مي‌دويدم و مي‌خواستم بچه‌ها را بيرون بياورم. فكرش را هم نمي‌كردم كه پشت خانه را زده باشد. كلي تركش و سنگ و كلوخ تا شعاع ۲۰۰ متري اطراف خانه افتاده بود. با خودم مي‌گفتم اين همه آت‌ و آشغال از كجا روي خانه ما مي‌ريزد؟ اصلا چيزي نبود اين اطراف كه بخواهند بزنند.» بعد خانه قيصر را ديد كه خراب شده و گودال بزرگي هم كنار آن ايجاد شده بود؛ گودالي كه به گفته خودش اگر لودر مي‌خواست آن را درست كند، بايد يك هفته كار مي‌كرد. «گفتم‌ اي واي... خيلي صحنه بدي بود. وقتي بچه را سالم بيرون آورديم فكر كرديم بقيه هم بيرون آمده‌اند يا سالم بيرون مي‌آيند، اما موج انفجار آنها را پرتاب كرده و به ته اتاق چسبانده بود. ديوار هم روي‌شان افتاده بود. پيكرشان اما سالم مانده بود.»

دلتنگي براي قيصر حالا در تمام روايت‌هاي خانواده حضور دارد. «دلم براي همه ‌چيز او تنگ مي‌شود. خلاصه ما اينجا همه در شادي و غم كنار هم بوديم. قيصر هم در هر مراسم و برنامه‌اي، مثلا ايام محرم و صفر، حضور داشت و هميشه پاي كار بود. اخلاقش خيلي خوب بود.» در جمع‌هاي‌شان با همه شوخي مي‌كرد و بالاخره چيزي مي‌گفت كه يك ‌طوري سر شوخي را با بقيه باز كند و بخندند. مثلا يك بار در حالي كه مي‌خنديد، به زن عمويش گفته بود: «ما در خانواده‌مان شهيد نداريم، بالاخره يك شهيد هم بايد داشته باشيم.» به شوخي مي‌گفت، اما آن‌ طور كه عمويش مي‌گويد، هميشه حرفش همين بود و مي‌گفت ما هم شهيد مي‌شويم. «در جوابش مي‌گفتم اين‌ طور نگو، شهادت بايد دست خدا باشد. به هر حال آدمي نبود كه از كار در برود و در هر كار خيري بود. اهل دود و مشروب نبود؛ سالم، صالح و نمازخوان بود. خانمش هم همين ‌طور. در همين جنگ هم روزها روي ماشين كار مي‌كرد و شب‌ها پرچم برمي‌داشت و مي‌رفتند در تجمعات شبانه. مي‌گفت هر كاري مي‌كنم براي بچه‌هايم است. دنبال شهادت بود. از جنگ و موشك نمي‌ترسيد.»

 

محله‌اي فقيرنشين كه هدف سنگرشكن قرار گرفت

چاه‌تنگو در ورودي شهر قشم از محله‌هايي نيست كه مثلا خيابان‌هاي عريض و فاصله‌هاي زياد ميان خانه‌ها داشته باشد. بخش زيادي از خانه‌ها قديمي‌اند و با مصالح بسيار ابتدايي ساخته شده و بالا رفته‌اند. ديوارها به هم نزديكند، كوچه‌ها و خيابان‌ها باريكند و خانواده‌ها در فضاهاي كوچك و متراكم زندگي مي‌كنند. چند باري هم خواسته‌اند منطقه را اصلاح كنند، اما ساكنان آن راضي نمي‌شوند از آنجا بروند. به گفته احمدلو، يكي از فعالان رسانه‌اي در قشم، حتي به يكسري زمين هم داده‌اند، اما گفته‌اند: «ما از اينجا تكان نمي‌خوريم. مي‌خواهيم بافت قديم خودمان را داشته باشيم. اينجا خانه‌ها اينقدر كوچكند كه اصلا نمي‌شود به آنها گفت خانه.»

ساعت ۳ و ۳۶ دقيقه بامداد هشتم مرداد، احمدلو هم در خانه در حال استراحت بود كه با صداي جنگنده از جا پريد و بعد انفجار اول و انفجارهاي بعدي رخ داد. «مثل زلزله بود، مخصوصا كه خانه ما طبقه چهارم هم هست و موج انفجار خيلي بيشتر احساس مي‌شد. بعد هم صداي انفجارهاي ديگري آمد.» بمب در حياط خانه منفجر شده و فضاي بزرگي از آن گود شده بود. با اتاق‌ها چهار يا پنج متر فاصله داشت و ديوارها و خانه‌ها را تخريب كرده بود. احمدلو ماجراي فرداي آن روز را براي «اعتماد» تعريف مي‌كند: «به محل رفتم و شرايط ناگواري بود. يكسري از خانه‌ها تخريب شده بودند، درها كنده و شيشه‌ها شكسته شده بود و وسايل خانه به اطراف پرتاب شده بود. مشخص است كه در آن بافت، وقتي آن حجم از فشار انفجار پيش بيايد چه اتفاقي مي‌افتد. خانواده‌ها هم پرجمعيت هستند و بچه‌ها همه ترسيده بودند. بچه كوچك ديگر نمي‌فهمد جنگ چيست و ترسش طبيعي است.» در آن ساعت‌ها احمدلو با برادر قيصر صحبت كرد و باقي اعضاي خانواده را كه هر كدام دنبال نشاني از عزيزان‌شان بودند، مي‌ديد؛ خانواده‌اي كه در شوك بودند اما با رسانه‌ها حرف مي‌زدند. اهالي محله چاه‌تنگو هم در شوك بودند و آن حالت‌هاي ترس و ناباوري هنوز در آنها ادامه دارد؛ هر لحظه فكر مي‌كنند نكند دوباره انفجار ديگري، خانواده ديگري را عزادار و بي‌خانمان كند. آنهايي هم كه خانه‌هاي‌شان آسيب ديده، نگرانند كه چطور و چه زماني قرار است بازسازي شود.

برآوردهاي اوليه حسين اميرتيموري، فرماندار قشم، حاكي از آسيب به ۴۷ واحد مسكوني بود كه در روزهاي بعد اين عدد به بيش از ۶۰ واحد رسيد. اگرچه به گفته احمدلو، ۲۰ واحد قابل سكونت نبود و به اهالي آنها اسكان اضطراري در هتل‌ها داده شد. اسكان اضطراري اهالي چاه‌تنگو همچنان در هتل‌ها ادامه دارد و وعده‌هايي هم براي در نظر گرفتن مبلغ وديعه براي اين خانواده‌ها مطرح شده است. عموي قيصر جعفري هم اين حرف‌ها را تاييد مي‌كند، منتها مي‌گويد آنها لباس‌ها و وسايل ضروري‌شان را برداشتند و به ميل خودشان به خانه فاميل رفتند.

 

تلخ‌ترين خاطرات قشم

روايت محمد ركني، يكي ديگر از ساكنان شهر قشم، درباره چاه‌تنگو، روايت محله‌اي است كه حتي در آن روز ماشين‌هاي امدادي نمي‌توانستند براي كمك‌رساني به داخل بافت محلي آن راه پيدا كنند؛ محله‌اي در پايين‌دست و تقريبا نزديك به دريا كه به نوعي در ورودي شهر قشم هم قرار دارد. مردم چاه‌تنگو سال‌ها قبل به اين محل آمده و براي خود خانه ساخته‌اند، بدون آنكه سندي براي خريد زمين داشته باشند. به همين دليل خانه‌ها بيشتر شبيه يك سرپناه است تا خانه. «براي آواربرداري، در كوچه‌ها لودر و كاميون نتوانست وارد شود و مجبور شدند از بابكت استفاده كنند و با دست آواربرداري كردند.» ركني مي‌گويد حادثه تمام شده، اما مساله بافت محله همچنان باقي است. «اگر زلزله بيايد يا حادثه غيرمترقبه ديگري رخ بدهد با بافتي كه دارد، كسي نمي‌تواند به مردم اين مناطق خدمات بدهد.» سر صحنه، آن گودال بزرگي كه بمب در آن فرو رفته بود نظر همه را جلب مي‌كرد. از نظر او شايد ۱۰۰ تا ۲۰۰ كمپرسور خاك در آنجا جا مي‌گرفت.

 

چرا چاه‌تنگو؟

مردم چاه‌تنگو آن روز بيشتر از آنكه بترسند، تعجب كرده بودند كه امريكا چرا اينجا را زده است. ركني مي‌گويد: «هيچ دليلي نداشت كه اين منطقه را بزنند. امريكا كه مي‌گويد من به همه ‌چيز احاطه دارم و اگر مورچه هم رد بشود آن را مي‌بينم، اين دكل اظهر من‌الشمس است و راديويي نيست. حتي پايگاه بسيج و پاسگاه و كلانتري هم در اين منطقه نبود و نداريم؛ هيچ نيرويي مستقر نيست و اصلا اينجا خانه امن هم ندارد.» در برابر اين سوال كه «چرا اين منطقه را زدند؟» در ميان اهالي منطقه چند فرضيه وجود دارد. يكي از فرضيه‌هاي مهم، دكلي است كه به گفته ركني دقيقا در موازات اين خانه قرار گرفته است. بمب هم به نقطه‌اي اصابت كرده كه مي‌شود آمده دكل را بزند. «حالا آن خلبان نتوانسته آن دكل را بزند، نمي‌دانم. اين خيلي فكر همه را درگير كرده. شايد فكر كرده براي حمله زميني، بايد ارتباط راديويي را از بين ببرد، در حالي كه اصلا ما اينجا در قشم ارتباط راديويي و دكل راديويي نظامي نداريم.» به گفته او، اين دكل مخابراتي و براي تقويت آنتن‌دهي ايرانسل، همراه اول و رايتل و ارتباطات و اينترنت مردم است. خانه‌هاي مردم قشم به نوعي در دل كوه‌هاست و چون پستي و بلندي هم زياد دارد، براي تقويت آنتن‌دهي مجبورند دكل نصب كنند. هيچ ‌كس هنوز نمي‌داند دليل اين حمله امريكا به محله‌اي كه خانه‌هايش فرسوده است و حتي شناژ ندارد چيست؛ خانه‌هايي كه بعضي‌هاي‌شان فقط با چيده شدن چند بلوك روي هم، نام خانه به خود گرفته‌اند و تمام دهك‌هاي پايين جامعه، يك، دو، سه، كه فقير هستند، آنجا ساكنند. عموي قيصر هم مي‌گويد بيشتر اهالي چاه‌تنگو ماهيگيرند، با ماشين كار مي‌كنند، ماهي مي‌فروشند و كار اداري و سازماني ندارند. دنبال رزق و روزي حلال هستند.

 

قشم فقط چاه‌تنگو نيست

اين حمله تلخ‌ترين واقعه‌اي بود كه از آغاز جنگ ۴۰ روزه تا همين حالا در قشم رخ داده است. براي ركني هم اين حمله پررنگ است مخصوصا كه باعث جان باختن سه نفر شد در حالي كه همه اقوام و برادرهاي قيصر جعفري آن روز آنجا بودند، چون خانه‌هايشان به هم وصل است. «همه منتظر بودند كه پدر مرحوم شهيد از كربلا بيايد سر صحنه. هاج‌ و واج بودند، چون اينجا و در اين مواقع نقش پدر تاثيرگذار است و آنها هم مقيد بودند كه پدر براي تصميم‌گيري در اين ماجرا باشد.» پدر و مادر شهيد جعفري هم خيلي سريع از طريق فضاي مجازي متوجه موضوع شده و برگشتند. براي او اما تلخ‌تر اين است كه از اين خانواده دو بچه به جا مانده است كه نه پدر دارند، نه مادر، نه خانه دارند و نه امكاناتي. «پدرشان راننده تاكسي بود و هر بار هم كه با او مواجه مي‌شدم، جوان، خوشرو و خوش‌اخلاق بود؛ طوري با آدم برخورد مي‌كرد، انگار سال‌ها همكلاس بوده. فوتبال بازي مي‌كرد، بچه هياتي بود و سينه‌زني مي‌كرد.»

ركني مي‌گويد: «اين كامنت‌هايي كه مي‌گذارند كه اين فلان بوده و خوب شده كه كشته شده، اينها همه دروغ است، واقعا. نمازها را در مسجد مي‌خواند؛ آدم سالمي بود و هر بار او را مي‌ديدم با روي گشاده با من برخورد مي‌كرد. به ‌طور كلي خانواده خوشنامي هستند.» جعفري هم ‌فاميل قيصر جعفري است، اما با اين خانواده نسبت فاميلي ندارد و در واقع فقط دورادور او را مي‌شناسد. از محلي‌هاي قشم و سيم‌بان مخابرات است كه خانه‌اش با محل انفجار ۵۰۰ متر فاصله دارد و آن صداي وحشتناك انفجار را شنيده است. براي اين سيم‌بان مخابرات هم جاي تعجب دارد كه چرا آنجا هدف قرار گرفته، آن هم در شرايطي كه همه افراد آن محله و مثلا مرحوم قيصر جعفري و خانواده‌اش آدم‌هاي معمولي بودند.

 

قايق‌هايي كه ديگر به دريا نمي‌روند

پيش از اين حمله، امريكا حملات ديگري هم به قشم داشته است و از نظر ركني بدترين آن، حمله به قايق‌هاي صيادي و به‌ هم‌ ريختن شرايط اشتغال بوده است. «به پاركينگ قايق‌ها حمله كردند و به واسطه آن ۳۰۰ نفر مستقيم و غيرمستقيم بيكار شدند. معيشت سه، چهار هزار نفر هم با مشكل مواجه شد.» به گفته او، براي زدن آنجا و قايق‌هاي صيادي هم بهانه‌اي وجود نداشت، اما گفته شد آنجا يك شناور سپاه بوده است. «اگر يك قايق سپاه آنجا باشد، اين قايق مي‌خواهد چه كار كند؟ نظامي نيست كه قايق سپاه باشد. وقتي سلاح به آن وصل باشد و تجهيزات وصل باشد، مي‌گويد مي‌زنيم، ولي ربطي نداشت. زد و بيش از صد قايق را از بين برد. مردمي كه آسيب ديدند، واقعا اقشار ضعيف جامعه هستند. طرف الان توان كار ندارد و ۵۰ يا ۶۰ ساله است. زندگي‌اش را از راه همان قايق مي‌گذراند، اما الان ديگر كجا مي‌خواهد برود كار كند؟ نگهباني برود بدهد؟ كه نگهباني هم نيست. خيلي تلخ بود.»

حمله‌هاي چند ماه گذشته به قشم مردم را نگران كرده، اما آنها اين ‌بار شهر را خالي نكردند. روايت تمام افرادي كه در اين گزارش با آنها گفت‌وگو شد، اين را تاييد مي‌كند. يكي از شاهدان كه شهروند قشم است به «اعتماد» مي‌گويد انگار ديگر براي مردم فرقي نمي‌كند و رفتار عجيبي دارند. «شايد با خودشان مي‌گويند تا كي مي‌خواهيم خانه اقوام بمانيم؟ عادت كرده‌اند به نوعي. بخشي از آن هم به نااميدي از شرايط برمي‌گردد.»

البته آثار جنگ خيلي هم در شهر مشخص نيست، چون وسعت جزيره هم زياد است. اما اين اتفاق آخر فضاي شهر را غمگين كرد و بچه‌هايي كه برنامه موسيقي يا برنامه‌هاي ديگري داشتند، به احترام اين خانواده و شهدايشان تا چند روز آن را كنسل كردند. او مي‌گويد حمله به اين منطقه طوري بود كه اگر امريكا هم بگويد اشتباه زده، كسي آن را باور نمي‌كند. «مردم هم به همين علت سر صحنه ضد امريكا شعار مي‌دادند و خيلي ناراحت بودند. شوك عجيبي بود. براي اولين ‌بار بود اين ناراحتي را در مردم مي‌ديدم.»

سه هفته بعد، از خانه قيصر چيزي جز خاطره، آوار، آن ساعتي كه عقربه‌اش روي ۳ و ۳۶ دقيقه بامداد مانده و گودال بزرگي كه بقاياي بمب در زمين ايجاد كرده، باقي نمانده است. زهرا ديگر نيست. سينا، كودك دوساله خانواده، هم نيست. دو كودك 7 و 9 ‌ساله مانده‌اند؛ كودكاني كه نه فقط پدر و مادر كه خانه‌شان را هم از دست داده‌اند و وقتي گزارشگري از آنها پرسيد چه مي‌خواهيد؟ يكي از آنها با گريه گفت كه فقط پدر و مادرم را مي‌خواهم. پدر و مادر قيصر از كربلا برگشتند، اما نه براي شنيدن سورپرايزي كه پسرشان وعده داده بود. آن جمله حالا ميان خانواده مانده است: «برويد و برگرديد. من هم براي شما سورپرايز دارم.» كسي نمي‌داند سورپرايز قيصر چه بود و شايد تلخ‌ترين بخش ماجرا همين باشد؛ اينكه در يك خانه كوچك در چاه‌تنگو، يك پدر براي برگشتن پدر و مادرش نقشه‌اي كشيده بود، اما بمب سنگرشكني كه بامداد هشتم مرداد فرود آمد، نه فقط خانه و خانواده‌اش كه آن سورپرايز كوچك و معمولي را هم با خود زير آوار برد.

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون