جايزه زندگي پيش از مرگ
مرتضي ميرحسيني
ژول ميشله در تاريخنويسي نام بزرگي است. يكي از آنهايي است كه در تكوين اين حرفه دست داشتند و بينشي نو را - فراتر از بازخواني حوادث - در روايت گذشته به كار بستند. تا همين چندي پيش بايد اينجا و آنجا، لاي اين كتاب و آن كتاب دنبال اسمي از او ميگشتيم تا چندجملهاي به زبان فارسي دربارهاش پيدا كنيم. اما ترجمه و چاپ شاهكارش، كتاب چهار جلدي «تاريخ انقلاب فرانسه» بخشي از اين كاستي را جبران كرد (ترجمه مرتضي عسكري، نشر نيلوفر). ميتوانيم مستقيم با خودش روبهرو شويم. «تا وقتي از سوالات اساسي طفره ميرويم توقع هيچ پيشرفتي را نبايد داشت، نه مذهبي و نه اجتماعي. دنيا منتظر يك ايمان راستين است تا دوباره به راه رفتن، نفس كشيدن و زندگي كردن بپردازد. ولي ايمان راستين با تقلب و نيرنگ و پيمانهاي دروغين آغاز نميشود. تك و تنها، بيطرفانه و در كمال ضعف دست به كاري زدم كه حتي افراد توانمندتر از من از پس آن برنميآيند. احساس كردم به كنه مطلب پي خواهم برد؛ كاري كه ديگران در برابرش واپس مينشينند و شايد قبل از مُردنم جايزه زندگي را دريافت كنم كه همان يافتن واقعيت و اقرار آن بر مبناي تصديق دل است. لحظهاي كه دوران حماسي آزادي را روايت ميكنم، اميدوارم كه خود آزادي مرا تحت پوشش قرار بدهد، اثر خود را بر اين كتاب بگذارد و پايهاي اساسي را بنيان نهد كه زمان در بهترين، بتواند اعتقاد آيندگان را برمبناي آن پايهريزي كند.» به تاريخ، به داستان آنهايي كه روايتشان ميكرد عشق ميورزيد و خودش را از آنان جدا و متفاوت نميديد. «هيچ يك از كوشندگان صحنه اصلي انقلاب به سردي مرا رها نكرده است. آيا من بسان دوستي وفادار با آنان نزيستهام و هر يك را در عمق انديشه و تغييراتش دنبال نكردهام؟ در درازمدت يكي از آنان شدم و يكي از آشنايان اين دنياي عجيب و غريب درآمدم. چشمانم را به ديدن تاريكيها عادت دادم و به گمانم تاريكيها نيز با من آشنا شدند. در گالري و مخزنهاي بزرگي كه چشم كسي تاكنون به آنها نيفتاده بود، مرا با خودشان تنها ميديدند... غبار زمان برجاي ميماند و استشمام آن با رفت و آمد از ميان كاغذها و پروندهها و دفاتر زيباست. آنها خاموش نيستند و آن گونه كه ما ميپنداريم، نمردهاند. هيچ وقت نبوده كه به آنها دست بزنم و چيزي از آن خارج نشود و به حركت درنيايد... اين جان كلام تاريخ است.» مصمم بود تاريخي بنويسيد كه در آن حق مردم عادي را ادا كرده باشد، كه نقشي را كه آنان ايفا كردند يا خواستند ايفا كنند و نتوانستند ناديده نماند. «چيز ديگري كه تاريخ از تاريكي بيرون ميآورد و كاملا صحيح است، اين است كه ملت عموما از رهبرانشان بسيار ارزشمندتر ظاهر شدند. هرچه بيشتر كندوكاو كردم، بيشتر دريافتم كه بهترينها در لايههاي پاييني و در اعماق گمنامي به سر ميبرند... و نيز ديدم اين سخنرانان درخشان و مقتدر كه تفكر تودههاي خلق را بيان ميكنند، به ناحق خود را به عنوان تنها كوشندگان انقلاب جا زدهاند. در حالي كه كوشنده اصلي ملت است و اين حضرات قدرتي از مردم گرفتهاند و چندان پاسخگوي خواستهاي ايشان نبودهاند.» ميشله تابستان 1798 در پاريس متولد شد، مدتي در چاپخانهاي دولتي كه پدرش مدير آن بود كار كرد و بعد براي تحصيل به كالج شارلماني رفت. پيش از 30 سالگي، استاد تاريخ و فلسفه شد و از همان اوايل جواني نوشتن را شروع كرد. فهرست آثارش بلندبالاست و كتاب 19 جلدي تاريخ فرانسه در صدر آن به چشم ميخورد. 76 سال عمر كرد. نه زندگي آساني داشت و نه از دردسرهايي كه برايش پيش ميآمد پا پس ميكشيد. جز مرگ زودهنگام چندتايي از عزيزانش، مدتي از تدريس منع شد و حتي چند سال پاياني عمرش را دور از پاريس در ايئر اقامت كرد. همان جا هم از دنيا رفت (زمستان 1874). همه عمر از آزادي و عدالت و حق انسان براي انسانيزيستن گفت و در عمل نيز به چنين ارزشهايي وفادار ماند. «روزي عدالت همه جا را فراخواهد گرفت. رها كن اين ناقوسهاي مزخرف را كه با باد موسيقي سر ميدهند. از شكي كه به دلت افتاده است نگران نباش. اين شك به زودي يقين ميشود. ايمان بياور، اميدوار باشد: حق و عدل به تعويق افتاد، ظهور خواهد كرد، ميآيد تا در دين و دنيا مستقر شود و به داوري بپردازد... و آن روز داوري را انقلاب خواهند ناميد.»