اينياتسيو سيلونه، حقيقت حزبي و ايمان سوسياليستي
مرتضي ميرحسيني
از سابقین كمونيستها بود. جايي از مسير زندگي، راهش را از رفقاي گذشته جدا كرد. به نظرش رسيد آن حقيقتي كه جستوجويش ميكند با وفاداري به حزب - حزبي كه انتقادات دروني را هم تحمل نميكرد- دستنيافتني ميماند. نميتوانست چشمهايش را ببندد، صداي وجدانش را نشنيده بگذارد و مطيع بيچونوچراي دستورات حزب بماند. «اين واقعيات تاريخي انكارناپذير كه ميبايد در مقابلشان سر خم كنيم چه بودند جز نسخه جديدي از همان ظلم و ستمي كه زماني با سوسياليست خواندن خودمان عليهشان قيام كرديم؟ آن دوران خودم را شبيه كسي ميديدم كه ضربه سختي به سرش خورده و با اين حال سعي ميكند روي پايش راه برود، حرف بزند و سر و دستش را تكان دهد، اما نميفهمد چه اتفاقي افتاده است.» جدايياش تصميمي يك شبه و ناگهاني نبود. «بارها و بارها در اين باره انديشيدهام و سعي كردهام بهتر آن را بفهمم. كتابهايي هم كه نوشتهام در واقع محصول همين تلاش و فهميدن و فهماندن به ديگران بوده است، هرچند اصلا مطمئن نيستم كه تلاشهايم به سرانجام رسيده باشند. حقيقت اين است: روزي كه حزب كمونيست را ترك كردم برايم روز ناراحتكنندهاي بود، مثل اينكه در مراسم عزا و سوگواري جواني ازدسترفتهام شركت كرده بودم. و من از جايي ميآيم كه در آن لباس عزا و سوگواري را ديرتر از هرجاي ديگري از تن خود درميآورند.» اينياتسيو سيلونه 10 رمان نوشت، اما بيشتر با «نان و شراب» (1936) از او ياد ميشود. در همين رمان آن پرسش بزرگي كه سالهاي طولاني ذهنش را درگير كرده بود پيش كشيد؛ «آيا امكان دارد در زندگي سياسي سهيم شوي، به حزب خدمت كني و در ضمن فردي صادق باقي بماني؟ آيا براي من حقيقت و عدالت به حقيقت و عدالت يك حزب تبديل نشده است؟ آيا منافع حزب سرانجام مرا از تشخيص هرگونه ارزش اخلاقي غافل نكرده است؟... به راستي من از فرصتطلبي كليسايي رو به انحطاط فرار كردم كه به فرصتطلبي يك حزب مقيد شوم؟» البته سوسياليست ماند و از آرمان چپ دست نكشيد؛ «ايمان به سوسياليسم (به نظرم تمام زندگيام گواهي است بر دلبستگي به آن) بيش از هميشه در من زنده و محكم باقي مانده است. اين ايمان و اعتقاد اساسا به ماهيت سوسياليسمي برميگردد كه وقتي براي اولينبار عليه نظم كهن شوريدم در دل داشتم، مانند نپذيرفتن تقدير، بسط تكانههاي اخلاقي از حوزه محدود فردي و خانوادگي به كل قلمروي فعاليت بشر، نياز به احساس برادري واقعي، اذعان به برتري و اولويت انسان بر همه سازوكارهاي اقتصادي و اجتماعياي كه او را در چنبره خود گرفته است. با گذشت سالها، به اين ايمان نوعي كشف و شهود كرامت انساني و احساس احترام به آن نيز اضافه شد كه هميشه دور از دسترس آدمي است و ريشه بيقراري و تشويش ابدياش به شمار ميآيد.» سيلونه بهار 1900 در يكي از روستاهاي مركزي ايتاليا متولد شد. نوجواني را تمام نكرده بود كه ابتدا پدر و بعد تقريبا تمام اعضاي ديگر خانوادهاش را يكي پس از ديگري از دست داد. به مدرسه ديني رفت، اما لباس كشيشها را به تن نكرد. به چپها پيوست با اعتراضات آنان در مخالفت با نامنويسي در ارتش و دخالت ايتاليا در جنگ بزرگ همراه شد. بعدتر با فاشيستها كه روز به روز در ايتالياي زخمي از جنگ قوي و قويتر ميشدند، گلاويز شد و حتي دورهاي كوتاه براي نجات جان برادرش كه در زندان بود برايشان خبرچيني كرد. برادرش را كه در زندان كشتند، آن همكاري شوم و اجباري را قطع كرد و از ترس جانش به سویيس گريخت. تا سال پاياني جنگ دوم جهاني بيرون از ايتاليا ماند. به كشورش كه برگشت، باز خواهناخواه درگير مبارزات سياسي شد. كوشيد. ناكام شد. حتي بعدتر به اين باور رسيد كه تحقق دموكراسي ميان مردمي كه عميقا در جهل و خرافات دستوپا ميزنند اگر نه ناممكن كه بسيار دشوار و بعيد است. هفتاد سال عمر كرد. آگوست 1978 در ژنو از دنيا رفت.