درباره احوال ما و افعال شرطي نوع دوم
نادي صبوري
اخيرا توجهم به مبحث نوع دوم افعال شرطي در زبان انگليسي جلب شد. «وقتي درباره حال يا آينده و يك موقعيت غيرواقعي يا بعيد صحبت ميكنيم، در بخش شرط معمولا از شكل گذشته فعل استفاده ميكنيم.» انگار يك دستور گرامري هم اينجا دارد كمي رمانتيك و احساسي ميشود و روشي به ما ميدهد براي بيان يكي از رنجهاي انساني يعني افسوس و حسرت. اينكه بخواهي از موقعيتي حرف بزني كه پيششرط تحققش را نداري. اما خب حسرت شايد همه همهاش هم تلخ نباشد. حسرت يعني آرزويي، اشتياقي، ميلي، دلخوشياي يا چيزهايي شبيه به اين در دل داريم. درست است، وقتي سراغ نوع دوم شرطي ميرويم كه آن اتفاق هيچجوره نميتواند بيفتد و معلوم است كه اين جمله آدم را غمگين ميكند، ولي يك جور ديگر هم ميشود نگاهش كرد. عرصه خيال و عرصه واقعيت هر كدام جايي ما را سر شوق ميآورند. اولينبار كه وارد دستگاه عظيمالجثه شتابدهنده پرتودرماني شدم و همينطور كه دستانم بالاي سرم قفل بودند، بازوهاي دستگاه شروع به چرخيدن كردند، چشمهايم را كه بستم وحشت را ديدم. نه وحشت از مردن، وحشت از اين لحظات طولاني كه بايد صموبكم دراز ميكشيدم و اجازه ميدادم دستگاه، پرتوهاي نامریي را به بدنم برساند. جلسه اول و دوم يك شكنجه تمامعيار بود ولي بعد كمكم نوع دوم جملات شرطي به كمكم آمدند. اول فكر كردم اگر اينجا نبودم دوست داشتم ساحل بابلسر باشم، بعد اين حسرت اين اشتياق و ميل من را برد به عزيزترين گنجه خاطراتم. به سفرهاي دلنشيني كه تا حالا به بابلسر داشتيم. از جلسات چهارم به بعد چشمهايم را كه ميبستم فكر ميكردم خب حالا دوست داشتم كجا باشم و خيالم را ميبردم همانجا. چطور بگويم؟ فكر ميكنم براي حسرت براي آرزو و براي حتي افسوس، قلبي تپنده و دلي پر از زندگي نياز داريم. وقتي چيزي را پشت ويترين مغازه ميبينيم و ميگوييم اگر پول داشتم ميخريدمش، ما آن چيز را دوست داريم و اين يعني زندگي ما تهي نيست، از علاقه تهي نيست، از معنا تهي نيست، از دلخوشي حتي اگر نميتوانيم آن دلخوشي را به دست بياوريم. بعضي آرزوها هم از يك دسته متفاوتند، اينطور نيست كه بگويي خب اين اصلا امكان ندارد، ولي امكانش هم به اين سادگيها نيست. اين اميال براي خودم مثل يك شعله اميد هستند، آن جاهايي از وجودم كه به اين راحتيها نميشود پيدايشان كرد گذاشتهام تا درخشان بمانند، مثل آرزوي يك شادي جمعي در ميدان بزرگ شهر.