• 1405 سه‌شنبه 10 شهريور
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
بانک سپه fhk; whnvhj ایرانول بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6402 -
  • 1405 چهارشنبه 4 شهريور

فقط فوت كنيم

نازنين متين‌نيا

سربالايي چمران را با بخاري روشن بالا مي‌روم. ماشين جوش مي‌آورد و آقاي مكانيكي مي‌گويد موتورش بايد باز شود. 50 ميليون تومان براي ماشيني كه ۲۴ ميليون تومان خريدم، حدودا خرج تعمير است. زير سايه حاشيه اتوبان، ماشين را با بخاري روشن نگه مي‌دارم و زل مي‌زنم به عقربه‌ آمپر كه بيايد پايين. شرشر عرق مي‌ريزم و براي اينكه حواسم را پرت كنم، استوري مي‌گذارم كه «دلار رفته بالا، من آمپر نچسبوندم تو چرا چسبوندي عزيزم؟!» شاگردم مسيج مي‌زند كه «اسنپ تا استخر شده ۶۰۰ هزار تومان و نمي‌دونم چه كنم؟»، دلم مي‌خواهد جواب بدهم: «من هم همين‌طور.» ولي مي‌نويسم: «نيا، نمي‌ارزه.» نمي‌دانم ديگر چه چيزي مي‌ارزد، 50 ميليون تومان بدهم خرج تعمير ماشين يا بگذارمش توي پاركينگ و مثل بقيه، دربه‌در شهر شوم. حساب و كتاب مي‌كنم كه امروز مشتري هم ندارم، دخلي هم نيست. توي اين سه، چهارماه، هر روزي كه مردم نيامده‌اند استخر، روز قبل و بعدش خبري بوده و حوصله شهر كم. خبرهاي ديروز بنزين بوده و ترافيك. مي‌گويند پمپ بنزين‌ها بسته است. ديگر مثل گذشته با كسي بحث نمي‌كنم كه نه خبر اين نيست كه پمپ‌ بنزين‌ها بسته‌ است، تعدادي بسته شده‌اند. چه اهميتي دارد وقتي آدم با بخاري روشن توي گرماي شهريور كنار اتوبان ايستاده و تنها اميدش اين است كه وقتي موتور ماشين باز شد، آن پنجاه ميليون حدودي مثلا بشود سي ميليون تومان. چند سال است مي‌خواهم اين ماشين را عوض كنم؟ نمي‌دانم. حسابش از دستم در رفته. توي بازار يا ماشين چيني صفر بايد بخرم يا ماشيني كه دويست، سيصد هزارتا كاركردش است. هيچ كدام نه باب ميلم است و نه باب جيبم. يك شركتي از همين خودروسازي‌ها هم مثلا طرح گذاشته بود براي خبرنگارها كه بياييد يك پول درشتي بگذاريد و بعد سه ماه با قسط‌هاي گران، ماشين ‌برداريد؛ مثلا طرح اكرام خبرنگار. چه اكرامي؟! چيزي نيست. نه براي من، نه براي روزنامه‌نگارها و نه كسي ديگر. توي خبرها مي‌گردم شايد يك ‌نفر حرفي دلگرم‌كننده زده باشد، توضيحي سرراست، آب روي آتش، آن ‌هم نيست. آدم‌ها مي‌آيند و مي‌روند و كلافه‌اند. بدتر اينكه كلافگي رسيده به بغل دستي؛ به همسايه‌هايي كه تا همين چند ماه پيش حواس‌شان به ساختمان بود ولي حالا ديگر حتي برايشان مهم‌ نيست كه از لوله‌هاي شير آب خانه‌ها، املاح مسي رنگ بيرون مي‌آيد و بايد فكري كرد. به صاحبخانه‌اي كه براي اعلام عدد اجاره امسال دارد دست دست مي‌كند تا ببيند سرنوشت طلا و دلار چه مي‌شود. به رهگذري كه مادر دوستم توي خيابان صدايش كرده كه «حالم بده كمكم كن» و گذاشته رفته. به همه، همه‌اي كه حال ندارند، حوصله ندارند، توان ندارند. دوست عجيب و اهل دلي دارم كه مدام در جريان انرژي كلي روزهاست. برايش حرف كه مي‌زنم، مي‌گويد الان  همين است.
 زمين انرژي‌اش دارد تغيير مي‌كند، جاي ديگر هم همين است. دلم را گرم مي‌كند. احساس ما تنها نيستيم، مي‌كنم. دلم مي‌خواهد فكر كنم الان آن سر دنيا هم كسي حال ندارد. ويروس حال ندارم جهان را گرفته است. بي‌حوصلگي پخش شده و شبيه اين فيلم‌ها، بالاخره چهارتا قهرمان پيدا مي‌شوند كه بروند بجنگند و هيولا را بكشند و تمام شود كه مثلا يك صبحي بيدار شوم و ببينم و همه حال داريم، حوصله داريم و توان تغيير. چه مي‌دانم، آدم با بخاري روشن توي گرما، هذيان مي‌گويد. 
چه برسد به روزي كه اخبارش هم مثل اخبار امروز باشد و بخاري روشن و بايد برود در دكاني كه خلوت است و بي‌حوصله. حالا فكر مي‌كنيد دارم غر مي‌زنم، سياه‌نمايي مي‌كنم يا هر چي. ولي اينها ديگر كلاف پيچيده‌اي است كه سرنخش را گم نكرديم، فقط آنقدر نگاهش نكرديم كه اين‌طور شد. حالا حداقلش اين است كه بايد بشود نگاهش كرد، درباره‌اش حرف زد و تقسيمش كرد. نه به قصد باز شدن كه ديگر آن ‌هم دست ما نيست، حداقل به اميد سبك شدن، كمي ظرف تاب‌آوري را خالي كردن. مثل فوت كردن توي آب وقتي حجم بار روي دوش سنگين است و آن شناوري، آن حباب‌هاي تخليه، آدم را كمي نرم مي‌كند، شل مي‌كند، آرام مي‌كند. كاري كه نمي‌شود كرد، اصلا جهان به هم ريخته، ولي فوت كه داريم، اجازه فوت كردن هم بايد باشد.
براي بخاري روشن توي گرما، براي همسايه‌هاي بي‌حوصله، براي رهگذري كه آنقدر خودش درگير است كه دست كسي را نمي‌گيرد، براي همه آنهايي كه مي‌گويند نمي‌دانند فردا چه مي‌شود. 
نه قرضي و قسطي و حالا امروز به سختي بگذرد تا فردا و فرداها.

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون