مرگ ميرزا حسن مستوفيالممالك
مرتضي ميرحسيني
زندگي را سخت نميگرفت. در سياست هم، وقتي نوبتش رسيد تا نقشي ايفا كند، همين شيوه را به كار بست. نه در پذيرش پست و مقام ولعي نشان ميداد و نه براي ماندن در رياست و وزارت دست و پا ميزد. خودش ميگفت نه به كسي آجيلي دادهام و نه از كسي آجيلي گرفتهام. البته بسياري - با كمي بيانصافي - معتقدند او چه در دورههاي رياست بر دولت و چه در مشاغل ديگري كه هر از چندي به عهده ميگرفت نه كار برجسته و ماندگاري كرد و نه ميراث قابل اعتنايي از خودش باقي گذاشت. ميآمد، مدتي ميماند و بعد ميرفت. اما همه - يا تقريبا همه - هم در سالهاي زندگي و سياستورزي و هم بعد از مرگش به نيكي از او ياد ميكردند. حتي رضاشاه هم او را كه خطر و مزاحمتي برايش نداشت محترم ميشمرد و گاهي شفاعتهايش از اين و آن را ميپذيرفت. نامش حسن و پسر بزرگ خانواده بود. در خانوادهاي از طبقه حاكم، وابسته به دربار قاجار متولد شد.
به رسم زمانه، حساب و خواندن و نوشتن را در خانه زيرنظر معلم خصوصي ياد گرفت. پدرش ميرزا يوسف آشتياني بر امور مالي دربار نظارت ميكرد و حدود دو سال هم - در دوره ناصرالدينشاه - صدارت را به دست داشت. بعد از مرگ، القاب و عناوين او و رياستش بر دفتر استيفا - كه به همين اعتبار، مستوفيالممالك خوانده ميشد - براي پسر 12 سالهاش به ارث ماند. ميرزا حسن تا پايان دوره ناصري، ابتدا با كمك يكي از درباريان و بعد به تنهايي كارهاي آن دفتر را پيش برد. سپس، آزرده از تغيير و تحولات آغاز سلطنت جديد، از اين شغل كنار كشيد و مدتي از دولت و دربار فاصله گرفت. شايد تصميمش به بازگشت و همكاري دوباره با دولت بود. اما اين اتفاق، حداقل در آن مقطع نيفتاد. در تفريحات و خوشيهاي مردانه فرو رفت و تا مدتي قدم به دفتر كارش نگذاشت. بعد براي اقامتي چندماهه به اروپا رفت. همانجا ماند. آن چند ماه، نزديك به 7 سال طول كشيد. برنگشت. حتي زماني كه مظفرالدينشاه شخصا او را به بازگشت به كشور و پذيرش هر مقامي كه دوست دارد دعوت كرد، باز از اروپا دل نكند. باقر عاقلي در كتاب «نخستوزيران ايران» مينويسد او «در آن ديار چنان تحت تأثير تمدن و پيشرفت صنايع و لذات زندگي اروپايي قرار گرفت كه به مباشران خود در ايران مرتبا دستور ميداد املاك پدرياش را كه بالغ بر 300 پارچه آبادي در سراسر كشور بود بفروشند و پولش را براي او بفرستند. او در آنجا همانند شاهزادگان اروپايي زندگاني مجللي براي خود ترتيب داده بود و همه روزه عده زيادي از ايرانيان مقيم اروپا سر سفره او حاضر ميشدند.» در ماههاي منتهي به انقلاب مشروطه، در صفبنديها و كشمكشهاي زمانه نقشي نداشت و خواهناخواه از آن ماجراي بزرگ بيرون ماند. زمان صدور فرمان مشروطه و تشكيل نخستين مجلس و مرگ مظفرالدينشاه همچنان مقيم اروپا بود. تا اينكه سرانجام به اصرار نزديكانش، اوايل سلطنت محمدعليشاه راضي به بازگشت شد. وزارت جنگ را هم به او پيشنهاد كرده بودند. كه البته اصلا تخصصي در اين زمينه نداشت. برخي به شوخي ميگفتند او تيرانداز ماهري است و مجموعه بزرگي از بهترين تفنگهاي جنگي و شكاري دارد و همينها براي اثبات لياقتش كفايت ميكند. بعدتر، در سالهاي احمدشاه وزير دربار شد و سپس در توافقي ميان نمايندگان مجلس دوم به رياست دولت رسيد. همان زمان صحبت از اين بود كه به جاي رييس خاندان قاجار، عضدالملك كه تازه مُرده بود، نايبالسلطنه هم باشد. در مجلس برايش راي گرفتند. نشد. بعدها، در مقاطع مختلف، پنج بار ديگر نيز رييس دولت شد. در حوادثي مثل خلع سلاح مجاهدان مشروطه و درگيريهايي كه پيش و حين و پس از جنگ اول جهاني روي داد و نيز تغيير خاندان سلطنتي ايران، تقريبا هميشه در متن ماجرا حضور داشت و اغلب اوقات به ميانهروي و مسالمتجويي شناخته ميشد. اوايل شهريور 1311 در خانه يكي از دوستانش بود كه قلبش از تپش ايستاد. نوشتهاند آن زمان 60 سال، چند زن و چندده دختر و پسر داشت. سالهاي آخر آنقدر ريختوپاش كرد كه زمان مرگ به عدهاي بدهكار بود. پسرانش باقيمانده زمينهاي پدري را فروختند، بدهيها را صفر كردند و سهم خودشان را هم برداشتند.