نگاهي به نمايشنامه «روياي يك شب تابستان»
بنفشهها آن سوي طناب دار ميرويند
نسيم خليلي
سالها پيش راد سرلينگ، داستان شريف و قشنگي نوشت به اسم «خاك» كه ترجمه فارسياش هم در مجموعه سي داستان از نويسندگان مشهور جهان به كوشش همايون نوراحمر منتشر شده است؛ داستاني چنان تپنده و به شور و حزن آكنده كه عنوان مجموعه هم شده و نشسته بر تارك كتاب؛ داستاني كه دستمايهاي شده تا حسين نصرآبادي نمايشنامهاي براساسش بنويسد چنان نغز و خوب كه هم خواندنش در كتابچهاي ساده و هم بيترديد، تماشايش بر صحنه، در آن سالهاي دهه هفتاد خورشيدي -كه از پسِ فيلتري آميخته به رنگ ليمويي به يادش ميآوري- حسي عميق و تفكربرانگيز ميآفريند در قلب و جان مخاطب، روايتي از شكوه پاسداشتني زندگي در مواجهه با مرگ، مرگي كه سزاوار انسان نيست و اين تاريخ و قانون انساننوشت است كه بدو تحميلاش ميكند، روايتي كه در آن صداي گرم و تسلابخش سازدهني ميآيد و نواي خوش برخاسته از قلب آدمها در گفتوگوهايي با يكديگر كه تلاش ميكنند به ياد همديگر بياورند كه انسان باشكوه است و زندگي موهبتي عظيم، روايتي از تاريخ اجتماعي و سالهايي كه عدالت در سايه سهمگين نژادپرستي و زندگيزدايي از سياهپوستان به محاق فراموشي سپرده ميشد و با اين همه، گلهاي بنفشه همچنان ميرويند آنچنان كه در دل همه مصايب زندگي فرساينده بشري، در ميانه هزاران هزار مرگ ناعادلانهاي كه سهم انسانهاي آزاده نبوده و شده است، روييدهاند: «هيچ ميدوني آقاي ساكس كه قشنگترين بنفشههاي دنيا اين موقع روز بيرون ميان؟ كاش ميتونستم يه دسته بنفشه براي ماريجو ببرم... شما ميگين من ميتونم برم تو بهشت؟» و اينها ديالوگهايي است كه لوئيس ميگويد، كاكاي سياه جوان و پرشوري كه جرمش در ظاهر آن است كه دختركي - ماريجو - سهوا زير چرخهاي گارياش مرده و در باطن، نزديك شدنش به آن دختر كوچك، چون كه از او خواسته بوده تا برايش بنفشه بچيند در سپيدهدمان: «ساكس: يعني ميگي هيچ كاري براش نميشه كرد؟ كلانتر: هيچي. ساكس: اقلا حاليش كن براي چي داره بالايدار ميره. كلانتر: براي قتل يه بچه. ساكس: (باتاكيد) براي جرات نزديك شدن به يه بچه سفيد.»چنانچه پيداست نمايشنامه حول محور همين موضوع ميچرخد و آنچنان كه خود نويسنده در پيشدرآمدي كه بر كتاب قلمي كرده، تصريح ميدارد، اين رويداد قرار است بهانهاي باشد براي «در كنار همديگر قرار گرفتن آدمهاي نمايش؛ قراري كه به كنكاشي دروني ميانجامد، كنكاشي در هزارتوهاي دستنيافته تك تك آدمهاي نمايش» آدمهايي همچون ساكس كه خردهفروشي است كه طنابدار فروخته و عاشق تصنيفهاي خوش قديمي است و ناگاه انسانيتش بيدار ميشود و ميكوشد لوئيس را از اعدامي كه حقش نيست نجات بدهد يا كلانتر كه خودش را مرد قانون مينماياند اما «در آستانه بازنشسته شدن ديگر چون گذشته نميانديشد.» يا خانم سوزان كه اندوه انسان بودن را در شكوه مادرانگي ميتكانده و اكنون دخترش، ماري جوي كوچك و خوشقلب، زير چرخهاي گاري جان سپرده است و در عين حال انتقام از كاكاي جوان كه دخترك دوستش ميداشته آن شكوه مادرانگي را برنخواهد گرداند؛ نويسنده به زيبايي در همان پيشدرآمد تصريح ميدارد كه: «در نمايشنامه «روياي يك شب تابستان» ما شاهد گوشههايي از وجود آدمي هستيم. اگر تمامي آدمهاي نمايشنامه را از يك ضمير بدانيم، «روياي يك شب تابستان» تراژدي انسان عصر حاضر است. «روياي يك شب تابستان» در اعتقاد فرو مينشيند، اعتقادي كه لوئيس نماينده آن است. اعتقاد به زندگي آنچنان كه كلانتر اذعانش ميدارد. كلانتر- ميبينيد خانم سوزان، اون هنوز زندگي رو دوست داره. «لوئيس» وجه روشن و مثبت آدمهاي نمايش است و همين حضور او است كه قالب تراژيك نمايش را ويران ميسازد.»