• 1405 سه‌شنبه 10 شهريور
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
بانک سپه fhk; whnvhj ایرانول بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6406 -
  • 1405 سه‌شنبه 10 شهريور

درباره مادربزرگم و ايران

«ميهن؛ دلاور سپيد موي»

ليلا عبدالحسيني‌راد

بازمانده در صورت انديشیدن به اينكه چشم‌هاي عزيزِ رفته به زودي در خاك متلاشي مي‌شود، طنين گريه متفاوتي خواهد داشت. در اغلب قصه‌ها انگار مادربزرگ‌ها صاحب بدن نيستند، تنها به عطر غذا و چادر سفيدشان بسنده مي‌شود.اما مادربزرگ من با تن‌اش تعريف مي‌شود، با انگشتاني كه سال‌هاست دچار انحراف شده اما از كار نمي‌ايستد، با چشم‌هايي كه كدر شده، اما نوشته‌ها را به آهستگي مي‌خواند، با حركاتي نه چندان سريع، اما پيوسته كه چرخ‌ مسير اين جهاني بودن را همواره و پرشور مي‌گرداند.او يك شخصيت وارسته و بي‌نياز است كه حتي در 85 سالگي براي رفتن به سفر زيارتي وابسته به فرزندانش نيست. به تنهايي به عراق سفر مي‌كند و با اينكه عرب‌زبان نيست با عرب‌ها دوستي برقرار مي‌كند و دست‌كم يك ماهي را در كنارشان سپري مي‌كند. نمي‌دانم چرا نمي‌توانم براي ميل بي‌پايانش به سرزندگي افعال ماضي را به كار ببرم؟ هنوز در انتظارم كه از بستر برخيزد و همه‌ چيز يك خواب ناخوش بوده باشد. از شروع جنگ در زمستان، تقريبا هر روز و شب گريست. تا صداي مهيبي شنيده مي‌شد خودم را با پاهاي سست به او مي‌رساندم. مي‌گفت كه نترسيده، اما دلش مالامال از اندوه بود. پري جان را براي مراقبت نزد خودش آورد. او خواهر زيبا و پري‌سان مادربزرگ است كه تنها يك‌سال كوچك‌تر است. تا خودم متعلق به گذشته نباشم، برايم راحت نيست كه برايش از فعل ماضي استفاده كنم. پري جان بعد از درگذشت دخترش دچار فراموشي شده، ولي جنگ و پيامدهايش را از ياد نبرده. يك بلوز موهر سرخابي پوشيده و موهاي سپيدش را مردانه كوتاه كرده. من را هنوز به خاطر مي‌آورد و من احساس بودن مي‌كنم. 
مادربزرگم از پري جان، پذيرايي و مراقبت جانانه مي‌كند. براي معصوميتش گريه مي‌كند، براي جنگ گريه مي‌كند و براي ايران از همه بيشتر. يك شب با پدرم تماس گرفت و گفت ناخوشم و مي‌ترسم، خودت را به من برسان. پدرم من را فرستاد. گريه مي‌كرد، برايم گفت تلويزيون اعلام كرد كه به اهواز حمله زميني شده و از مردم خواست كه بيرون بريزند، شده با سنگ و چوب حمله كنند، اما نگذارند... بلند گريه مي‌كرد. خشكم زده بود، با اخبار جور در نمي‌آمد، تلويزيون را نگاه كردم و با حيرت به او گفتم اين شبكه فقط فيلم پخش مي‌كند، راجع به جنگ ايران و عراق بوده، نترس! گمان كرده بود متعلق به امروز است و حسابي به خودش لرزيده بود. با هر انفجار دلش فرو مي‌ريخت. جان بر لبش آمده بود، غم پري جان هم كه غم عالم بود. در فاصله كوتاهي بعد از انفجار مهيب پل B1 مادربزرگم سكته مغزي كرد. بعد از انفجار مهيب پل، ۱۲ ساعت بعد از سكته مادربزرگ، پري جان هم سكته مغزي كرد و در دو اتاق مقابل هم بستري شدند. تعريف مي‌كردند كه پري جان در بستر گفته: اميدوارم اندوه جهان هيچ‌ زمان گرفتارتان نكند. مادربزرگم قدرت راه رفتن و توان يكي از دست‌هايش را از دست داده است. پري جان هم در زمان كوتاهي پس از اين حادثه درگذشت. خودم را مشغول مي‌كنم تا از ياد زيبايي و چشم‌هاي مهربان پري جان به گريه نيفتم. هر بار كه اين دو پير‌زن از انفجار يكه خورده ‌بودند و براي ميهن دل خون شده بودند، روزهاي عمرشان را فدا مي‌كردند. هميشه وطن برايم شبيه به يك زن سالخورده است كه وقتي به صورت و تن رنجورش مي‌نگري هنوز زيبايي‌اش قابل رويت است. با خودت مي‌گويي انگار فرشته‌رويي بوده كه به زور شوهرش دادند، بعد با فرزندانش آواره‌اش كردند، بعد سپردنش به ديگري و ديگري... اگر آثار اين زخم‌ها بر پيشانيش نبود، اگر فرزندانش بر سينه‌اش كشته نشده بودند و به لكنت نيفتاده بود از اين هم باشكوه‌تر بود. ببين تا چه اندازه زيبا بوده كه شكوهش همچنان پيداست.او غمي جز فرزندان خردسال و كهنسالش ندارد. خودم را مشغول مي‌كنم كه غريق گرداب اين غم نباشم. مادربزرگم دلش براي پري به درد آمده‌، اما چيزي نمي‌گويد. او كماكان يك دلاور است. اين‌بار از مرگ برگشته. هنوز هم براي ايران گريه مي‌كند و گمان مي‌كنم يك روز كه جنگ تمام شود او هم از بستر، پيروزمندانه  برمي‌خيزد.
نويسنده  و مشاور فرهنگي

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون