به ياد «بهزاد سالكي» كه در 80 سالگي درگذشت
آن بهمنهاي كوچك روشن
ايمان حاميخواه
آدمِ متفاوت، از صد فرسخي پيداست. روز اولي كه به كلاس ما در دانشگاه آزاد واحد تهران مركز آمد پنج، شش نفري نشسته بوديم منتظر. هيچ شباهتي به استادهاي ديگر نداشت. با آن قامت كرمانشاهي، خرامانخرامان نشست بيآنكه چيزي بگويد. دست در جيب بغل آن كت چهارخانه ريز انگليسياش كرد، بهمن كوچكش را بيرون آورد، كبريت كشيد و دود آبيرنگ را با پُكي عميق هل داد در عمق هزارتوي نور پاييزياي كه از پنجره كلاس به ما ميتابيد. سينه را صاف كرد و گفت: خب چطوريد؟ با من تاريخ يهود داريد؛ برويد كتابفروشي انجمن حكمت و فلسفه در خيابان نوفللوشاتو، كتاب «يهوديت؛ بررسي تاريخي» نوشت ايزيدور اپستاين با ترجم خودش را بخريد و بخوانيد. نگران نمره هم نباشيد. فقط بخوانيد. بعد تا آخر كلاس از هر دري سخن گفت و سيگارهاي بيفاصلهاي بود كه روشن ميشد و دود ميكرد.
بسيار گرم سخن ميگفت با آن سبيلِ دائمياي كه انگار قرنهاست روي صورتش جا خوش كرده است. كلاس كه تمام شد گفتم استاد ميتوانم هرازگاهي خارج از كلاس، شما را ببينم؟ با رويي باز و لحني بسيار دوستانه گفت هر وقت خواستي سهشنبهها صبح بيا انجمن حكمت و فلسفه. از آن پس كار من شده بود صبحهاي سهشنبه، گپ زدن با او و چه خوش دوراني بود و چه بسيار آموختم از آن معاشرتهاي روزگار جواني. با آن دست گشاده و روحي دستودلباز كرمانشاهي در قرض كتاب، موضوعات و ايدههاي بينهايت در ترجمه هزاران كتاب اصل ترجمه نشده، به ضميمه بوي سيگاري كه به جان كاغذها نشسته بود. درست 20 سال از آن سالهاي دور و روشن گذشته و توفان سياه سرنوشت هر كس را به گوشهاي از فراموشي ارتزاق نشانده است تا ديشب كه خواندم دكتر بهزاد سالكي، استاد و مترجم و پژوهشگر فلسفه و اديان و عرفان كه مهمترين اثرش برگردان فارسي «تاريخ انديشههاي ديني» ميرچا الياده بود، در 80 سالگي درگذشته است.
حالا طبق معمول ما ماندهايم و انبوهي از خاطرات محو از انساني شريف و مهربان كه هنوز هم از لابهلاي آن دود آبي سيگار بهمن روشن كه پشت به پشت روشن ميشد، شفاف است؛ شفاف و مهربان و گشادهدست چنان آن قامت بيخيال كه ديگر نيست. يادش گرامي.
عكاس و دانشآموخت اديان و عرفان