سال 1918، همهگيري آنفلوآنزا
مرتضي ميرحسيني
ميگفتند اسپانيايي است. نبود؛ امريكايي بود. گويا از روستايي در ايالت كانزاس، منطقه هاكسل كاونتي هم شروع شد. بيماري بد و بيرحمي بود. نشانههاي آنفلوآنزا را داشت، اما دو، سه روزه يا حتي يكي، دو هفتهاي بيمار را رها نميكرد. معمولا با سردرد شروع ميشد، بدن را كوفته و سنگين ميكرد و بعد به سرفههاي خشك و تب شديد ميكشيد. بيشتر مبتلايان را زمينگير ميكرد و چنان كه نوشتهاند از هر پنج نفر، جان يكي را ميگرفت. دكتر لورينگ ماينر كه آن زمان در آن ناحيه طبابت ميكرد و مستقيم با بيماري مواجه بود ابتدا به مقامات ايالتي و بعد به واشنگتن نامه نوشت و آنچه به چشم ميديد را براي آنان بازگو كرد. هشدارش را نه در مركز ايالت جدي گرفتند و نه در پايتخت صدايش را شنيدند. به نظرشان مسائل ديگر و از همه مهمتر، مديريت جنگ بزرگ بر عدهاي بيمار روستايي اولويت داشت. حتي نشريات محلي هم درگير ماجرا نشدند و با انتشار چند خبر ساده و خنثي آن را ناديده گرفتند. همهگيري هم كه اوايل زمستان 1918 شروع شده بود بيسروصدا - موقتا - فرونشست و شمار فوتيها در آخرين روزهاي فوريه به صفر رسيد. همان روزها گروهي از پسران آن ناحيه را نيز براي خدمت نظامي به اردوگاهي در پايگاه فورت رايلي بردند و آنان را به ميان چند هزار نوسرباز ديگر فرستادند. چندصد نفر در آن پايگاه، با همان علائمي كه دكتر ماينر ميگفت، بيمار شدند و چندده نفرشان مُردند. كسي اهميتي به آنان نداد. اعزام سربازان به جبهه جنگ - به اروپا - طبق همان برنامه قبلي انجام شد و ويروس آنفلوآنزا همراه با آن پسران امريكايي از پايگاه فورت رايلي بيرون زد. ابتدا در اروپا، از فرانسه تا ايتاليا و آلمان پخش شد، انگليس و ولز و اسكاتلند را گرفت، بعد به هند رسيد، در چين و شمال آفريقا هم لانه كرد و ميليونها نفر را از پا انداخت. حتي به ايران ما هم سرايت كرد و چند ايالت را كه انگليسيها و مزدوران هنديشان در آنها رفت و آمد داشتند، آلوده كرد (فقط در شهر شيراز، زماني كه در اشغال انگليسيها بود نزديك به 10 هزار جان عزيز از اين بيماري تباه شدند). موج دومش نيز اواخر سال 1918 از امريكا، اين بار از بوستون شروع شد و با شدتي بيشتر از موج نخست به جان مردم افتاد. نظام سلامت، نه فقط در امريكا، كه در تمام كشورها به زانو درآمد و روشهاي مقابله با بيماري و مهار همهگيري - جز محدوديتهاي شديد كه عملا زندگي را فلج ميكرد - هيچ تاثير محسوسي در كاهش مرگوميرها نداشت. علم پاسخ قطعي و مطمئني براي بحران بزرگ نداشت و با آن همه تنگنا و محدوديت نميتوانست همپاي بيماري قدم بردارد. دقيقا به همين دليل، صداي جهل و خرافه ميان مردمي كه عميقا ترسيده بودند و در نااميدي و درماندگي دستوپا ميزدند، بلندتر شد. كسي نميداند آن بيماري در آن سال نحس جان چند نفر را گرفت. تخمين ميزنند كه ويروس احتمالا 30 درصد مردم دنيا را آلوده كرد و دستكم يكپنجم از اين 30 درصد را كشت. سپس، پاييز به پايان نرسيده، پيش از شروع سال 1919 ناگهان محو شد و شمار بيماران به صفر رسيد. شايد ايمني گلهاي ايجاد شده بود يا شايد چنان كه ليزابت هاردمن در كتاب «پاندميهاي آنفلوانزا» مينويسد «بر اساس نظريه ديگري، وقتي تعداد ميزبانهاي زنده خيلي كم شود، ويروس دوباره جهش مييابد و سويه خفيفتري به وجود ميآورد كه افراد زيادي كشته نشوند و ويروس بتواند ميزبان داشته باشد. زيرا ديده ميشد افرادي كه در اواخر همهگيري مبتلا شده بودند شدت بيماريشان كمتر بود و احتمال مرگشان نسبت به افرادي كه زودتر مبتلا شده بودند، اندك بود.» اما چرا بيماري مهلكي كه از امريكا شروع شد، آنفلوآنزاي اسپانيايي نام گرفت؟ نوشتهاند آن سالها، سالهاي جنگ و سانسور بود. دولتها انتشار هر خبر و گزارشي كه بحران در كشورشان را نشان ميداد و ممكن بود به دلگرمي و دليري دشمن منجر شود، ممنوع كرده بودند. اما اسپانيا كاري به جنگ نداشت و متحد يا دشمن يكي از طرفهاي درگير محسوب نميشد. روزنامههايش از بيماري، از همهگيري، از مرگ مينوشتند و آنچه واقعا جريان داشت را روايت ميكردند. پس اين ذهنيت نادرست براي بسياري شكل گرفت كه بيماري از اسپانيا شروع شده و منشأ همهگيري و كانون اصلي آن به اين كشور برميگردد.