• 1405 پنج‌شنبه 12 شهريور
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
بانک سپه fhk; whnvhj ایرانول بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6408 -
  • 1405 پنج‌شنبه 12 شهريور

چطور فلسفه راهش را گم کرد در گفت‌وگو با اسلاوی ژیژک- بخش دوم و پایانی*

از علم به فلسفه، آزادی و عشق

اسلاوی ژیژک

ترجمه‌ نوید گرگین

 

فردگرایی و تقلیلگرایی در علم و جامعه

   یکی از چارچوبهای بزرگی که دهههاست فلسفه و علم تحتِ آن عمل میکنند، نوعی
فردگرایی (Individualism) و تقلیلگرایی (Reductionism) است؛ این ایده که واحدِ مربوطه در هر نوع تبیینی، «فرد» است و اگر میخواهیم آن را بفهمیم، باید ببینیم اجزای آن چگونه کار میکنند...

ژیژک: نه، نه، نه. اینجا من از این تعمیمهای شتابزده و سریع از علوم متنفرم، اما با وجود تمام محدودیتهایم، آیا درسِ بزرگِ فیزیک کوانتوم - شاید این هم یک تعمیمِ شتابزده باشد - دقیقا این نیست که باید [این نگاه را] رها کنیم؟ من یک ماتریالیست هستم و نه یک ایدهآلیست؛ اما این ایده قدیمی که میگوید واقعیتِ غایی صرفا «فضای خالی» و «یکمشت ذراتِ احمقانهی شناور در آن» است را رد میکنم. نه، شما نوسانات (Oscillations)  و کلی ابهاماتِ هستیشناختی، امواج و غیره را دارید، بنابراین من فکر نمیکنم هر آنچه وجود دارد صرفا تعاملِ موجودیتهای فردی باشد. برای من رویکردِ برخی از فیزیکدانانِ کوانتوم بسیار مولدتر است که سعی میکنند به این ایده فرم بدهند که امواج و نوسانات به نوعی بسامدی و نخستین (Primordial) هستند و ذرات [چیزی نیستند جز] تعاملِ امواجِ چندگانه.

من فکر میکنم در تمام سطوح، حتی در سطحِ اجتماعی، میتوانیم آن نگاه [تقلیلگرایانه] را کنار بگذاریم. در اینجا به آدورنو ارجاع میدهم. من به «دیالکتیک منفی» او باوری ندارم، اما او در جایی یک یادداشتِ فوقالعاده دارد. او میگوید رویکرد امروزی به جامعه میانِ دو قطب حرکت میکند: یا فردگرایی (که نقطه شروع، افراد هستند و ساختارهای پیچیده از طریق تعامل آنها ظهور میکنند) یا آنطور که او به امیل دورکیم ارجاع میدهد، رویکردِ ارگانیسیستی (که در آن جامعه یک واقعیتِ بنیادین است و تحت شرایط خاص، تیپهای مختلفی از افراد در آن شکل میگیرند). میدانید راهحل آدورنو برای این مساله چیست؟ او اصلا به سنتزِ دیالکتیکیِ معمولِ هگلی پناه نمیبرد، بلکه میگوید خودِ این آنتینومیست میانِ فردگرایی و رویکردِ اجتماعی/ارگانیسیستی، عمیقترین ویژگیِ واقعیتِ اجتماعیِ ماست. این صرفا یک آنتینومی نیست، بلکه در درون خود حاملِ لحظه‌‌ حقیقت هم هست. آیا امروز هم همینطور نیست؟ از یکسو، همیشه با ما به مثابه «افراد» برخورد میشود (این همان نئولیبرالیسم است که میگوید نهایتا تو خودت مسوول خودت هستی). ازسوی دیگر، مدام از روندهای ابژکتیو و غیرشخصیِ بزرگ هم حرف میزنیم.

 

توهمِ سوژه، عشق و پسنگریِ رادیکال

  در مورد سوژهها چطور؟ در اینجا نیز دو ایده اصلی وجود دارد: یکی رویکرد افراطی ناتورالیستی (طبیعتگرایانه) که سوژه را صرفا یک محصول تکاملی میداند...

ژیژک: [حتی اگر اینجا هم] به خطِ افراطی از این رویکرد بروید، آنها حتی تجربه سوبژکتیو، فعالیتهای خودانگیخته و ارادهی آزاد را، به قولِ خودشان، «توهمِ کاربر» (User’s illusion) مینامند... ببخشید سوالتان را کامل کنید

  نه همین میخواستم فقط شما چطور مداخلهفلسفه برای فهمیدن سوژه در این فضا را میبینید؟ و اینکه آیا  علم میتواند به نوعی در پاسخ به این سوال مشارکت کند که سوژه چیست؟ یا این فقط یک سوالِ فلسفیِ محض است؟

ژیژک: باز هم بستگی دارد که شما از سوژه چه برداشتی داشته باشید، چراکه سوژه معمولا به شکلِ خودانگیخته به عنوان عاملی درک میشود که اعمالِ خودانگیخته دارد: «من به اطراف نگاه میکنم، تصمیم میگیرم، کاری که دلم میخواهد را میکنم و غیره». اما فکر میکنم در معنای روانکاوانه - و در اینجا فروید واقعا حرفی برای گفتن دارد - سوژه در وهله‌‌ اول این خودانگیختگیِ اراده‌‌ آزاد نیست، بلکه مجموعهای از تصمیماتِ بنیادینِ ناخودآگاه است و مثلا تناقضِ عشق دقیقا همان چیزی است که الهیدانانِ باهوش آن را مرتبط با تناقضِ «ایمان به خدا» میدانستند. کییرکگارد میگوید... اگر کسی ادعا کند «من ادیان مختلف را مطالعه کردم و مسیحیت با بهترین استدلالهایش مرا متقاعد کرد» او خواهد گفت این بدترین ایدهممکن است. شما استدلالهای مسیحیت را فقط زمانی میبینید که از قبل به آن ایمان آورده باشید.

در مورد عشق هم همینطور است. عشق از یکسو یک تصمیمِ آزادانه است، اما هرگز در زمانِ «حال» رخ نمیدهد. وقتی متوجهش میشوید که از قبل در آن افتادهاید (سقوط کردهاید). همیشه این خصلتِ «پسنگرانه» (Retroactivity) را دارد. در اینجا میبینیم که نوع متفاوتی از آزادیِ سوبژکتیو ظهور میکند که همزمان هم از چنگ پدیدارشناسی آگاهی فرار میکند و هم از چنگ ناتورالیسم علمی.

 

ماده، فضای کوانتومی و گشودگیِ هستیشناختی

   خب حالا میتوانم سوالی را از شما بپرسم درباره‌‌ محدودیتهای رویکردِ ناتورالیستی به سوژه؟ مثلا شما دیروز در مناظره با حراری گفتید: «من یک ناتورالیست (طبیعتگرا) هستم، نه یک ایدئالیستمنظورتان از این حرف چیست؟

ژیژک: منظور من از ناتورالیست صرفا این است... و بگویم که من آگاهانه در آن مناظره این مسیر را انتخاب کردم و همانطور که با بیسلیقگی چند بار هم اشاره کردم خنجرم را از غلاف بیرون نکشیدم و او هم این کار را نکرد. نه، من ناتورالیست هستم صرفا به این معنا که فکر نمیکنم هیچ «نیروی برتر» یا چیزی شبیه به آن وجود داشته باشد؛ هر آنچه هست، در معنایی وسیع، همان طبیعت است. اما این برای من بدان معنا نیست که یک «سطح صفر»
(Zero level) وجود دارد که شامل یک فضای خالی و چند ذرهی احمقانه است. درسِ فیزیک کوانتوم برای من این است که ما هرگز به این سطح صفر نمیرسیم؛ در آن سطحِ بنیادین ما تصویر واضحی از فضای خالی و ذرات نداریم، بلکه صرفا با نوعی نوساناتِ موجی مواجهیم و البته الان پیشرفت بیشتری کردهایم.

و به همین دلیل من فرضیههای فیزیکدانان کوانتومِ جدید را دوست دارم - هر چند آنقدر احمقم که نمیتوانم ارزش علمیِ دقیقشان را بسنجم - مثلا کارلو روولی، فیزیکدان ایتالیایی (که باید او را به برنامهتان دعوت کنید). نکتهی او این است که خودِ فضا و زمان «کوانتومی» یا گسسته شدهاند. بنابراین برخلاف آن پارادوکسِ معروفِ تقسیمِ بینهایت، در واقع یک «حداقلِ کوانتومیِ» فضا و زمان وجود دارد. او به صورتی درخشان سعی میکند مفهومِ ماده را از دلِ همین تنشِ نخستینِ فضا و زمان بیرون بکشد. وآن حتی جلوتر هم میرود و ادعا میکند در اینجا تقدم با فضاست.

و چیزی که من در این بحث در مکانیکِ کوانتوم دوست دارم این است که بحث این نیست که یک سطحِ بنیادین وجود دارد که از آنجا شروع میکنیم و رفتهرفته به پیچیدگی بیشتری در واقعیت میرسیم. بلکه در سطحِ بنیادین، ما با یک «آشفتگیِ بزرگ» مواجهیم؛ نه فقط به دلیل محدودیتهای
معرفتیِ ما بلکه موضوع این است که واقعیت
در ذاتِ خود، از نظر هستیشناختی گشوده
(Ontologically open) و کاملا قوامنیافته است.

من در واقع سعی میکنم این را بسط دهم. نه به روشِ راجر پنروز (که سعی میکند روزنهی آزادی انسان را در همین سطح کوانتومی پیدا کند). البته پنروز باهوشتر است، اما برخی از کوانتومکارانِ سادهلوح میگویند: «اوه، اگر آنجا پیشامد (Contingency) وجود دارد، آیا این فضا را برای آزادی باز نمیکند؟» نه! فراموش نکنید که آزادی، پیشامد نیست، بلکه آزادی یعنی تصمیمِ آزاد و متعین کردن. اگر تصمیمت را براساس پرتابِ یک سکه به هوا بگیری (و میدانم که این پیشامد به معنای واقعی نیستاین آزادی نیست،  فقط پیشامد است.

 

هسته‌‌ متافیزیکی، بودیسم و دیوانگیِ امر مقدس

ژیژک: و من اکنون فرمول مستقیمی به شما میدهم که احتمالا معنایی برایتان نخواهد داشت، اما این «هسته‌‌ متافیزیکیِ» کارِ من است (از اینجور اصطلاحات متنفرم). من بودیسم را بسیار جدی میگیرم، اما حکمتِ غاییِ بودیسم «نیروانا / خلأ» است. من مناظرات فوقالعادهای در چین و ژاپن با بوداییها داشتم که به بنبست رسید، زیرا از نظر من (که ممکن است به نظر آنها احمق برسم)، آنها از سوال کلیدی طفره میرفتندو من میخواستم سوالِ اصلی را بپرسم که البته سوالی هگلیهست. سوال هگلی این نیست که: «آیا واقعا میتوانیم از این چرخهمیل خارج شویم و به آرامشِ نخستینِ نیروانا برسیم؟» بلکه این است که: «اصلا چه شد که این آرامشِ نخستین دچارِ اختلال شد؟» نمودها و این پدیدارها چگونه ظهور کردند؟

هگل میگوید مساله اصلی آن پرسش قدیمی کانتی نیست که «چه چیزی در پسِ پدیدارهاست؟» مساله این است که چگونه از دلِ چیزی سطحی، احمقانه و واقعیتِ صِرف، اصلا «پدیدارها» ظهور میکنند؟ و البته برخی به من گفتند که بوداییهای تبت ایدهای دارند مبنی بر اینکه فقط نیروانا و پدیدارهای کاذب وجود ندارد، بلکه یک تنشِ عمیقتر در خودِ خلأِ نیروانا هست؛ یک تضادِ درونیِ بینهایت. این نظریه‌‌ زیبایی است که با عرفانِ مدرنِ اروپایی (مانند مایستر اکهارت و یاکوب بومه) همخوانی دارد که جواب بسیار زیبایی به این سوال میداند... میدانید جواب آنها به اینکه «چرا خدا جهان را آفرید؟» چیست؟ «برای اینکه از خودش فرار کنداین نوعی کاردرمانی (Work therapy)  بود. پاسخِ نهایی برای من، آرامشِ ابدیِ بودیسم نیست، بلکه نوعی شکاف یا اختلالِ رادیکال و پیشاهستیشناختی (Pre-ontological) است. و ایدهمن این است که در سوبژکتیویتهانسانی نیز، این شکاف و گسستِ نخستین به نوعی دوباره ظهور میکند و خب میدانم که این رویکردی بسیار  نظرورزانه  است.

 

تصادف، فاجعه و غایتشناسیِ پسنگرانه

 پس به نوعی، ناتورالیسمِ شما، وضعیتِ هستیشناختیِ نخستینِ واقعیت را در مسیری میبیند که تماما به سمتِ سوژه‌‌ انسانی ختم میشود.

ژیژک: بله، بله، بله. اما نمیگویم که فقط در سوبژکتیویته‌‌ انسانی راه خودش را پیدا میکند و البته نمیگویم این سوبژکتیویته فقط در انسان بروز میکند. من در این معنا انسانمحور نیستم که فکر کنم کلِ جهان برای ما ساخته شده است و غیره (موضعی کانتی که میگوید واقعیت خلق شده تا ما بتوانیم مبارزات اخلاقیمان را در آن پیش ببریم). اما در یک معنا کانت حق دارد: ما همیشه گذشته را از دریچه‌‌ «حال» میخوانیم و هرگز نباید فراموش
کنیم که تجربه‌‌ انسانیِ ما یک «پیشامد محض»
(Total  contingency)  بوده است.

به عنوان یک هگلیِ خوب، من به پیشامدِ محض باور دارم. چه کسی میداند؟ آیا متوجهیم که ما انسانها از دلِ فجایعِ دوگانه و سهگانه بیرون آمدهایم؟ آیا میتوانید تصور کنید میلیونها سال پیش چه اتفاقاتی در کره‌‌ زمین رخ داده تا ما امروز ذخایر زغالسنگ و نفت داشته باشیم؟ ما امروز میدانیم سیارکی که دایناسورها را کشت، که شرایط را برای بشریت فراهم کرد، بنابراین هنر از نظر من این است که کاملا رو به سوی آینده و پیشامدی بودنِ رخدادها باز باشیم، اما در عین حال فراموش نکنیم که هر لحظه‌ «حال» حداقل در جهانِ انسانیِ ما، گذشته را به شکلی غایتشناسانه (Teleological)  و پسنگرانه تفسیر میکند.

همانطور که گفتم، این شبیه عاشق شدن است. ببخشید باید باز هم به این مثال برگردم و من واقعا اینقدر هم مبتذل نیستم ولی خب شما در خیابان راه میروید، روی پوست موز لیز میخورید، خانمی به شما کمک میکند بلند شوید و کشف میکنید او عشقِ زندگیِ شماست. با اینکه به خوبی میدانید این یک تصادفِ محض بود، اما اگر رمانتیک باشید، مثلِ من، آن را چنان تجربه میکنید که گویی تمام عمر منتظر آن لحظه بودهاید. ما باید با این تناقض زندگی کنیم.

 

تناقض آزادی و عشقِ پسنگرانه

   پس فلسفه شبیه عاشق شدن (Falling in love) است؟

ژیژک: دقیقاهمینطور است. فلسفه شبیه عاشق شدن است، در این معنا... میدانید، من در اینجا صمیمانه با حراری [در مناظرهی قبلی] موافقم؛ آنجا که گفت آزادی هرگز یک «وضعیتِ قطعی و نهایی» نیست که بگوییم «خب، حالا دیگر من آزادمآزادی همان شک و تردیدِ ابدی است که مدام میپرسیم «آیا من واقعا آزادم یا نه؟» و غیره. من فکر میکنم در مورد عشق هم دقیقا همینطور است. لحظهای که شما در عشقتان شک نکنید، لحظهای که فکر کنید «میدانید» چرا عاشق هستید، عشق تمام شده است. بنابراین هر دوِ اینها (هم آزادی و هم عشق) دارای این ویژگیِ «پسنگرانه» (Retroactivity)  هستند.

و این همان چیزی که امروز آن را میدانم - و متنفرم که اینقدر دیر به آن پی بردم- و آن این است که... دوستی فرانسوی این را به من گوشزد کرد: در زبان انگلیسی، فرانسوی و چند زبانِ دیگر و نه در همهی زبانها، فعلِ بسیار دقیقی وجود دارد
که ما استفاده میکنیم: «افتادن در دامِ عشق»
(To fall in love).  و آدم باید به این فعلِ «افتادن» تمامِ جنبههای رادیکالش را بازگرداند. شما میروید و ناگهان «بوم!»... در آن میافتید!

و چیزی که به شدت از آن متنفرم این ایده‌ [پلتفرمهای دوستیابی و روانشناسی زرد] است که میگویند: «اما من نیازهای متفاوتی دارم! شاید پُلیآموری (چندمهری) و غیره جواب بدهد. تو برای این کار خوبی و او برای آن کار خوب استنه دوستم، متاسفم، این اصلا عشق نیست! این صرفا برآورده کردنِ نیازهای متنوعِ شماست. عشق چیزِ دیگری است؛ عشق به مراتب بیقید و شرطتر
(Non-conditional) از این حرفهاست.

 فکر میکنم در پسِ این ماجرا، مساله فقط «لیبراسیون» و این حرفها نیست. این یک بازتعریفِ غمانگیز از عشق براساسِ واژگانِ «نیازهای شما» است که میگوید مثلا: «شاید تو به این نیاز داری، ولی شاید هم به کمی از آن نیاز داری و شاید فقط آدمهای مختلف بتوانند آن را برآورده کننداین عشق نیست و البته در اینجا حتی رویکردی سازشی ندارم. من دقیقا همان عشقِ پُرشور و اشتیاق را میخواهم.

 

اسطورهاورفه و رد آرمانسازی در عشق واقعی

اما... من در این مورد «رومانتیک» هم نیستم. من اسطوره اورفه و اوریدیس را میفهمم. شاید ندانید، اما یک منتقد فرهنگی آلمانی که حالا دیگر پیر شده یعنی کلاوس تولایت (Klaus Theweleit) 30 سال پیش تفسیرِ فوقالعادهای ارائه داد از اینکه «چرا اورفه [هنگام خروج از جهنم] به پشت سرش نگاه کرد

مساله این نبود که اورفه نگران بود و صداهایی شنید و ترسید که شاید اوریدیس آنجا نباشد یا رفته باشد و غیره. ایده این است که وقتی اوریدیس داشت با کمکِ لطفِ خدایان، به دنبال او از دنیای زیرین (جهنم) بالا میآمد و البته منع شده بود از اینکه به پشتِ سرش نگاه کند، اورفه شروع کرد به اینکه از خودش یک سوال جدی بپرسد: «بسیار خب، او ایدئالِ من است... اما یک لحظه صبر کن! اینکه بخواهم با این زن زندگی کنم، یعنی کسی که قرار است ظرفها را بشوید و فلان و بهمان... اگر ناامید شوم چه؟ آیا بهتر نیست از ابتدا شَرِ او خلاص شوم؟» درنتیجه او را به عنوان یک «ایدهآل» برای خودم حفظ حفظ کنم؟ تا شاید بتواند از این به بعد شعرهایش را [متاثر از این منبعِ الهام] بنویسد، اما در عین حال بتواند هر کاری هم که دلش میخواهد بکند. پس او به عقب نگاه کرد [تا اوریدیس برای همیشه به جهنم بازگردد] و  گفت «خداحافظ، من در تمام زندگیام تو را خواهم ستود اما میخواهم از شَرَّت خلاص شوماین عشقِ واقعی نیست.

عشقِ واقعی آن است که... لکان در جایی میگوید، پارتنر را ایدهآلسازی (Idealize)  نمیکند. شما در واقع تمامِ آن نقصها و کمالنیافتگیهای کوچکِ پارتنرتان را انتظار دارید و آنها را میبینید و حالا شخص را دقیقا و حتی بیشتر به خاطرِ همین نقصها دوست دارید.

  اسلاوی ژیژک، بسیار از شما سپاسگزارم.

*بخش اول این گفتوگو در صفحه اندیشه روزنامه اعتماد (صفحه 9) مورخ 29 مرداد سال جاری منتشر شده است.

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون