به ياد دكتر ريختهگران استاد فلسفه دانشگاه تهران
استاد مغموم
محسن آزموده
دوشنبه نهم شهريور ماه، در يكي از كانالهاي تلگرامي خبر درگذشت دكتر ريختهگران را خواندم. وسط مشغلههاي هر روزه، جا خوردم. نام دكتر ريختهگران را در 24 ساعت اخير گوگل كردم، خبري نبود. بايد خبر را تنظيم و منتشر ميكردم، اما نيازمند منبعي مورد اطمينان بودم. به پسرش زنگ زدم و با شرمندگي گفتم چنين خبري را خواندم. تاييد كرد. گفتم كي و چرا؟ گفت شب قبل (يكشنبه شب) و به علت كسالت. ديگر چيزي نگفت، من هم نپرسيدم. بايد زودتر خبر را به نقل از فرزند دكتر منتشر ميكردم. همزمان برگشتم به خاطرات، به 20 سال پيش كه شاگرد دكتر ريختهگران بودم و استاد راهنماي پاياننامهام شد. موضوع پاياننامه در ربط و نسبت با انديشههاي مارتين هايدگر، فيلسوف آلماني بود.
آن سالها دچار گرفتاريها و دردسرهايي شده بودم و مدتي ساكن جابلقا بودم. بعد از اينكه به عالم ناسوت برگشتم، دكتر ريختهگران مثل ساير استادان، بسيار همراهي كرد و كمك كرد تا از پاياننامهام دفاع كنم.
آشنايي من با دكتر ريختهگران به سالها پيش از آن باز ميگشت، زماني كه دبيرستاني بودم و تازه با احمد فرديد و برخي شاگردان هوادارش، دكتر داوري، محمد مددپور، عباس معارف، شهريار زرشناس، يوسفعلي ميرشكاك و... آشنا شده بودم. در ميان ايشان به اسم دكتر محمدرضا ريختهگران هم برخوردم. كتاب يا مقالهاي از او نخوانده بودم، فقط گاهي او را در برخي برنامههاي تلويزيوني شبكه چهار در حال سخنراني ميديدم، در حالي كه راجع به تكنولوژي و تخنه و هنر و گشتالت و «هيدگر» و غربت غربي و اين چيزها حرف ميزد. حرفهايش شبيه همان حرفهاي فرديدي بود. خيلي آگاهي نداشتم، فقط حدس ميزدم عالمانهتر از بسياري از بسياري از فرديديها حرف ميزند. همچنين در مقايسه با بسياري از آنها، مثل ميرشكاك و مددپور و زرشناس، اهل شلوغ كاري نبود.
سال 85 رسما شاگرد دكتر ريختهگران شدم. يكي از درسهايي كه با او گذراندم، زبان تخصصي ارشد بود. خيلي اهل درس دادن و حرف زدن نبود. به نظر ميرسيد حال و حوصله صحبت كردن ندارد. ترجمه انگليسي يك مقاله از هايدگر (خودش ميگفت و مينوشت «هيدگر») درباره «حقيقت» را انتخاب كرد و هر جلسه، چند سطر يا دو، سه پاراگراف از آن را ميخوانديم و كلمه به كلمه يا جمله به جمله ترجمه ميكرديم. لابهلايش هم گاهي استاد، چند جملهاي مثلا در مقام تفسير يا شرح ميگفت. از همان اندك ميشد فهميد كه كاملا در مسير تفسير و نگاه فرديدي از هايدگر گام بر ميدارد، البته با رنگ و لعابي عميقا عرفاني و صوفيانه.
دكتر ريختهگران، دستكم آنقدر كه من او را ديدم، آدم ساكت و گوشهگير و منزوي بود. جثهاي لاغر و نحيف داشت و اهل شلوغكاري نبود. آن زمان حدودا پنجاه و يكي، دو ساله بود. مغموم و در خود بود. آن موقع شروع كرده بودم به آلماني خواندن و او هم ميدانست. يكبار از من درخواستي كرد كه فهميدم زبان آلماني را نميداند.
شب روزي كه خبر درگذشتش را خواندم، يادداشتي از دكتر امير مازيار، استاد فلسفه درباره دكتر ريختهگران منتشر شد كه به نظرم خيلي خوب آمد و از منظر تجربه دانشجويي من، حق سخن را از بسياري جهات درباره او ادا ميكرد. دكتر مازيار در اين يادداشت در توصيف دكتر ريختهگران از «دانشجويي به غايت با استعداد و سختكوش و كتابخوان و شاگرد برجسته فرديد و داوري و نورچشمي و مايه آنها» ياد كرده بود كه بدل شده بود به «شكستي كامل در فلسفه و انديشهورزي... ملغمهاي شكسته بسته از فرديد و هايدگر و ابن عربي و اديان هندي و سنتگرايي كه به مقام بيان ناپذيري رسيده بود.»
آخرين برخوردم با او مربوط به سال 97 بود. در اخبار خوانده بودم كه در جشنواره فارابي از او به عنوان «نظريه پرداز برجسته» تقدير به عمل آمده. سال 98 هم دانشگاه تهران طرح نامه او با عنوان «كسوف نيمروزي، گفتاري در مباني حكمي غرب» را «پس از اجلاسيههاي متعدد و نقادي و ارزيابي اساتيد و علاقهمندان» پذيرفت و حائز مرتبه «كرسي موفق» شد. يك سال قبل به مناسبت همين نظريه از او دعوت كردم كه به دفتر روزنامه بيايد. لطف كرد و آمد و درباره نظريهاش با عنوان «بنياد انتولوژيك شرق و غرب» گفتوگو كرديم كه با تيتر اصلي «بازگشت به عزت مشرقي»، يكشنبه 10 تير در صفحه انديشه روزنامه اعتماد منتشر شد. او در اين گفتوگو همچنان در همان مدار هايدگري- فرديدي ميچرخيد، با يك افزوده قابل توجه و آن توجه خاص و ويژه به ايران بود. نميگفت ايرانشهري است، اما ته حرفش همان را ميگفت كه ايرانشهريها ميگويند. معتقد بود كه «تمدن ايراني، تمدن عرفان و قلب و عشق است. ما راه خودمان را گم كردهايم.» با اين همه به آينده اميدوار بود، ميگفت: «نظر من نسبت به آينده روشن است. اين روشني باز يك مساله سوبژكتيو و انتخاب ما نيست. خود تاريخ وجود طوري حركت ميكند كه نويد روشني و سپيدي دارد. اجداد ايراني ما هم در اين اميد بودند كه نور بر ظلمت غلبه كند. در اسلام نيز منتظر منجي هستيم. به هر حال من آينده را روشن ميبينم. با اين بيت از حافظ ختم كنم كه: مگر به روي دلاراي يار ما ور ني/ به هيچوجه دگر كار برنميآيد...» يادش گرامي.