• 1405 يکشنبه 15 شهريور
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
بانک سپه fhk; whnvhj ایرانول بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6410 -
  • 1405 يکشنبه 15 شهريور

خوانش انتقادي «تا حد امكان آهسته» پروژه‌اي بسيار طولاني‌تر از عمر يك انسان

اجراي اين قطعه 614 سال ديگر ادامه دارد

درست 25 سال پيش در كليساي بوشاردي شهر هالبراشتات آلمان پروژه‌اي موسيقايي آغاز شد كه قرار است تا ۴ سپتامبر ۲۶۴۰ ادامه پيدا كند

محمد آزرم

در ۵ سپتامبر ۲۰۰۱، در كليساي بوشاردي شهر هالبراشتات آلمان، اجراي قطعه‌اي از «جان كيج» آغاز شد كه قرار است، بر اساس برنامه پروژه، تا ۴ سپتامبر ۲۶۴۰ ادامه پيدا كند؛ ۶۳۹ سال. در اين اجرا، برخلاف تصور معمول از موسيقي، تغييرات صوتي نه در فاصله ثانيه‌ها و دقيقه‌ها، بلكه در فاصله ماه‌ها و سال‌ها رخ مي‌دهند. فهرست رسمي پروژه اكنون تغييرات صوتي را از آغاز اجرا تا امروز ثبت كرده و پايان بخش نخست را سال ۲۰۷۲ و پايان كل اجرا را سال ۲۶۴۰ تعيين مي‌كند.
قطعه «ORGAN²/ASLSP» نخست براي پيانو در سال ۱۹۸۵ نوشته شد و جان كيج در ۱۹۸۷ نسخه‌اي براي ارگ از آن تهيه كرد. عنوان اثر «As SLow aSPossible » دستور اجرايي آن را نيز در خود دارد: «تا حد امكان آهسته». اما عدد ۶۳۹ از كيج نيامده. اين مدت، تصميم پروژه هالبراشتات است؛ پروژه‌اي كه با ارجاع به سال ۱۳۶۱، تاريخ ساخت ارگ تاريخي هالبراشتات و چرخش هزاره، اين فاصله را به مقياس اجراي اثر تبديل كرد. بنابراين بايد ميان اثر كيج و تحقق خاص تاريخي آن در هالبراشتات تمايز گذاشت. آنچه در هالبراشتات رخ مي‌دهد يكي از افراطي‌ترين امكان‌هاي تفسيري دستور «تا حد امكان آهسته» است، نه اينكه بتوان ۶۳۹ سال را به نيت مولف نسبت داد.
همين تمايز نقطه آغاز مساله‌اي اساسي است. «تا حد امكان آهسته» عددي را تعيين نمي‌كند؛ امكاني را باز مي‌گذارد؛ اما امكان هميشه به شرايط وابسته است. آنچه با يك ساز، در يك فضا، در يك دوره تاريخي و با امكانات فني معين ممكن است، الزاما در شرايط ديگر ممكن نيست. بنابراين «ممكن» در عنوان كيج مفهومي انتزاعي و بي‌تاريخ نيست. اجراي هالبراشتات نشان مي‌دهد كه امكان آهسته ‌بودن، بايد در شرايط مادي، فني و نهادي ساخته شود.
از اين منظر، مساله اصلي پروژه فقط طولاني‌ كردن قطعه‌اي موسيقي نيست. پرسش اين است كه وقتي فاصله ميان دو تغيير صوتي از مقياس تجربه متعارف انسان فراتر مي‌رود، چه چيزي در مفهوم «اجرا» تغيير مي‌كند.
در موسيقي متعارف، زمان اغلب محيط تحقق اثر تلقي مي‌شود. قطعه در زمان آغاز مي‌شود، پيش مي‌رود و تمام مي‌شود. در هالبراشتات، اما فاصله ميان تغييرات آنقدر كشيده شده كه دوام يك وضعيت صوتي به يكي از عناصر تعيين‌كننده تجربه اثر تبديل مي‌شود. با اين حال، به گفتن اينكه «زمان ماده اثر است» اكتفا نمي‌كنيم؛ همه  موسيقي‌هاي اجرايي زماني‌اند. ويژگي خاص اين پروژه، حضور زمان نيست، بلكه افراط در مقياس زماني و تبديل فاصله ميان تغييرات به يك مساله  ساختاري است.
انتقال قطعه از پيانو به ارگ نيز در همين نقطه اهميت پيدا مي‌كند. ارگ مي‌تواند تا زماني كه جريان هوا برقرار است، وضعيت صوتي را حفظ كند. بنابراين «آهسته بودن» فقط به معناي كاهش سرعت اجراي نت‌ها نيست؛ به معناي افزايش فاصله زماني ميان تغيير وضعيت‌هاي صوتي و امكان دوام يك وضعيت است. در نتيجه، بايد ميان سرعت، دوام و انتظار تمايز گذاشت. پروژه الزاما «درباره انتظار» نيست، زيرا انتظار تجربه‌اي انساني و موقعيتي است و هر مخاطبي لزوما آن را تجربه نمي‌كند. اما ساختار زماني پروژه امكان نوعي انتظار را پديد مي‌آورد: فاصله‌اي چنان طولاني ميان تغييرات كه انتظار براي تغيير به‌تنهايي مي‌تواند بخشي از تجربه مواجهه با اثر شود.
اينجا فلسفه زمان مي‌تواند به تحليل كمك كند، به شرط آنكه به ‌جاي تحميل نظريه‌اي بر اثر، همچون ابزار پرسش‌گذاري استفاده شود. فلسفه هنري «كيج» را نمي‌توان صرفا از «برگسون» استخراج كرد و هيچ دليلي نداريم كه اجراي هالبراشتات را تحقق مستقيم فلسفه برگسون بدانيم. اما تمايزي كه «هنري برگسون» ميان زمان اندازه‌پذير و «دوام» (durée) مي‌گذارد، امكان خواندن يكي از تناقض‌هاي مهم اين پروژه را  فراهم مي‌كند.
برگسون در «زمان و اراده آزاد» ميان «زمان كمّي» و قابل شمارش و «دوام كيفي» تمايز مي‌گذارد. زمان ساعتي را مي‌توان به واحدهاي يكسان تقسيم و شمارش كرد؛ اما دوام زيسته، از نظر او، مجموعه‌اي از واحدهاي جدا از هم نيست. لحظه‌ها در تجربه دروني در يكديگر نفوذ مي‌كنند و به كليتي پيوسته شكل مي‌دهند. به همين دليل، عدد  و اندازه‌گيري نمي‌توانند به ‌تنهايي كيفيت زمان زيسته را  توضيح  بدهند.
اين تمايز براي هالبراشتات پرسشي جالب ايجاد مي‌كند: ۶۳۹ سال، در وهله نخست، يك عدد است. پروژه با تاريخ آغاز، تاريخ پايان و برنامه دقيق تغييرات صوتي، زمان را به واحدهاي تقويمي تبديل مي‌كند. اما هيچ انساني نمي‌تواند ۶۳۹ سال را همچون «مدت زيسته» در اختيار داشته باشد. كسي كه در آغاز پروژه حضور داشته، پايان آن را  نخواهد ديد؛ همان طور كسي كه در سال ۲۶۴۰ در پايان پروژه حضور خواهد داشت، آغاز آن را  تجربه نكرده  است.
در نتيجه، سه زمان از يكديگر جدا مي‌شوند: زمان تقويمي پروژه، زمان اجرايي آن و زمان زيسته مخاطب. ۶۳۹ سال زمان تقويمي ست؛ فاصله چند ساله ميان تغييرات، زمان اجرايي و حضور چند دقيقه‌اي يا چند ساعته هر مخاطب، زمان زيسته او. اين سه هرگز كاملا بر هم منطبق نيستند.
اهميت برگسون اينجا نه ارائه «معناي فلسفي» پروژه، بلكه آشكار كردن همين عدم انطباق است. پروژه زمان را به حادترين شكل ممكن اندازه‌گيري مي‌كند، اما همزمان نشان مي‌دهد كه زمان اندازه‌گيري‌شده با زمان زيسته يكي نيست. ۶۳۹ سال را مي‌توان روي تقويم نوشت؛ نمي‌توان آن را در تجربه يك فرد زيست.
از همين‌جا پرسشي ديگر پديدار مي‌شود: آيا پروژه واقعا «۶۳۹ سال» دوام دارد يا فقط فاصله‌اي ۶۳۹ ساله را براي تحقق خود برنامه‌ريزي كرده است؟ اين دو گزاره يكسان نيستند. مدت برنامه‌ريزي ‌شده هنوز مدت تحقق‌ يافته نيست. سال ۲۶۴۰  اكنون واقعيتي تاريخي نيست؛ افقي اجرايي ست. هر سال كه مي‌گذرد، بخشي از اين افق، از امكان، به گذشته تحقق‌يافته  تبديل مي‌شود  و بخش باقي‌مانده همچنان به آينده وابسته مي‌ماند.
در نتيجه، آينده در اين پروژه فقط چيزي نيست كه بعدا خواهد آمد. آينده در ساختار اجرايي پروژه از همين اكنون حضور دارد، زيرا ادامه آن به انسان‌هايي وابسته است كه هنوز وجود ندارند.  با  اين حال، نبايد از اين نكته نتيجه گرفت كه «آينده معناي پروژه است.» دقيق‌تر آن است كه بگوييم آينده به يكي از شرايط امكان تداوم اجرايي پروژه تبديل شده است.
اين تمايز زماني اهميت بيشتري پيدا مي‌كند كه مفهوم مخاطب را در نظر بگيريم. هيچ انساني نمي‌تواند اجراي كامل را تجربه كند. بنابراين تجربه اثر در ميان افراد و نسل‌ها توزيع مي‌شود. مي‌توان از «مخاطب بين‌نسلي» سخن گفت، اما اين تعبير نتيجه‌اي تفسيري است، نه يك ويژگي ذاتي كه پروژه براي همه مخاطبان الزام كند. واقعيت عيني اين است كه تجربه هيچ فردي با كل مدت برنامه‌ريزي‌ شده منطبق نيست.
در اين وضعيت «اثر كامل» از «تجربه كامل» جدا مي‌شود. ممكن است انساني فقط يك تغيير آكورد را بشنود و ديگري تغيير بعدي را. هيچ ‌كدام كل پروژه را در اختيار ندارند. با اين حال، پروژه همچنان خود را به‌منزله فرآيندي واحد معرفي مي‌كند. اين فاصله ميان كل اثر و تجربه جزیي، يكي از مهم‌ترين مسائل نظري آن است.
در چنين مقياسي، ارگ فقط يك ساز نيست؛ بخشي از زيرساخت تداوم اثر است. ساختمان، جريان برق، دمنده، تعمير و نگهداري ساز، دانش فني، اسناد، منابع مالي و افرادي كه در دوره‌هاي مختلف مسوول ادامه پروژه‌اند، همگي در تحقق آن دخالت دارند. به همين دليل، پروژه را نمي‌توان فقط رابطه‌اي ميان پارتيتور و صدا دانست. تداوم آن به شبكه‌اي از شرايط مادي و انساني وابسته است.
اين وابستگي تناقضي ظاهري اما مهم ايجاد مي‌كند: پروژه مي‌خواهد از عمر يك انسان فرا‌تر باشد، اما براي تحقق اين مقياس زماني به زنجيره‌اي از انسان‌ها نياز دارد. زمان پروژه از انسان منفرد فراتر مي‌رود، نه از انسان به‌طور كلي. در واقع، پروژه مسووليت تداوم را ميان نسل‌ها توزيع مي‌كند.
از همين ‌جا فناوري وارد مساله مي‌شود. اجراي ۶۳۹ ساله از ابتدا پروژه‌اي پيش از عصر هوش مصنوعي مولد معاصر بوده است. پروژه در سال ۲۰۰۱ آغاز شد، در دوره‌اي كه بسياري از فناوري‌هاي ديجيتال امروز هنوز وجود نداشتند. بنابراين نبايد هوش مصنوعي را بخشي از ايده اوليه كيج يا هالبراشتات دانست. اما فناوري از ابتدا در تحقق مادي پروژه حضور داشته است: دمنده الكتريكي، زيرساخت انرژي، ابزارهاي ثبت، آرشيو و فناوري‌هاي مربوط به نگهداري و مستندسازي.
فناوري اين‌جا فقط ابزار توليد صدا نيست؛ بخشي از مساله «حافظه پروژه» است. يك اجراي چندقرني بايد اطلاعات خود را منتقل كند: چه چيزي اجرا شده، چه تغييراتي رخ داده، ساز چگونه نگهداري شده، قواعد پروژه چه بوده و هر نسل چگونه بايد رابطه خود را با آن حفظ كند.
اما فناوري در عين حال مساله‌اي تازه ايجاد مي‌كند: فناوري‌اي كه براي حفظ حافظه به كار مي‌رود، خود نيز فرسوده مي‌شود. فرمت‌هاي ديجيتال منسوخ مي‌شوند، سخت‌افزارها از كار مي‌افتند و استانداردهاي ذخيره‌سازي تغيير مي‌كنند. بنابراين براي حفظ حافظه پروژه، بايد فناوري حافظه نيز پيوسته به‌روزرساني و منتقل شود.
اين وضعيت پارادوكس ديگري به پروژه اضافه مي‌كند: براي حفظ اثري در زمان، بايد ابزارهاي حفظ آن را نيز حفظ كرد.
در اين نقطه، هوش مصنوعي مي‌تواند همچون امكاني آينده‌نگر وارد تحليل شود. نه به اين معنا كه AI قرار است الزاما پروژه را اجرا كند، به اين معنا كه پروژه‌اي ۶۳۹ ساله به ‌طور طبيعي اين پرسش را پيش مي‌كشد كه در آينده چه بخشي از مسووليت تداوم آن ممكن است به سامانه‌هاي غيرانساني  واگذار شود.
مي‌توان تصور كرد كه سامانه‌هاي هوشمند در آينده وضعيت ساز را پايش كنند، خرابي‌ها را پيش‌بيني كنند، آرشيو چندصدساله را سامان بدهند، دستورهاي فني را بازيابي كنند يا حتي در نگهداري و تصميم‌هاي اجرايي پروژه نقش داشته باشند. اما اين‌جا مساله مهم‌تري شكل مي‌گيرد: اگر در قرن بيست‌وسوم يا بيست‌وچهارم، بخشي از تصميم‌هاي مربوط به ادامه پروژه به يك سامانه هوش مصنوعي سپرده شود، آيا اين هنوز همان پروژه است؟
پاسخ را نمي‌توان از پيش تعيين كرد، زيرا به اين بستگي دارد كه هويت پروژه را به چه چيزي وابسته بدانيم. اگر تداوم دستور اجرايي معيار اصلي باشد، AI ممكن است فقط ابزار تازه‌اي براي ادامه همان پروژه باشد. اگر كنش انساني، تفسير انساني يا انتقال انساني را جزو ضروري هويت پروژه بدانيم، ورود AI مي‌تواند وضعيت اثر را تغيير  بدهد.
بنابراين هوش مصنوعي در اين بحث بيشتر از آنكه «راه‌حل» باشد، آزموني براي مفهوم هويت اثر است. مساله اين نيست كه آيا ماشين مي‌تواند نت را درست نگه دارد؛ مساله اين است كه اگر ماشين جاي بخشي از زنجيره انساني تداوم را بگيرد، مفهوم «همان اثر» چه تغييري خواهد كرد.
اين پرسش با مساله توقف نيز پيوند دارد. چه تضميني وجود دارد كه پروژه تا ۲۶۴۰ ادامه پيدا كند؟ پاسخ روشن است: هيچ تضمين مطلقي وجود ندارد. پروژه براي ۶۳۹ سال برنامه‌ريزي شده، اما برنامه‌ريزي با تضمين تحقق يكي نيست. ساختمان ممكن است آسيب ببيند، منابع مالي از ميان بروند، دانش فني گسسته شود، ساز ديگر قابل استفاده نباشد، يا نسل‌هاي آينده تصميم بگيرند پروژه را  ادامه ندهند.
اگر پروژه براي هميشه پيش از ۲۶۴۰ متوقف شود، آيا خود اين توقف بخشي از اثر است؟ نمي‌توان به ‌سادگي چنين گفت. اگر هر نتيجه‌اي را پس از وقوع جزئي از اثر بدانيم، ديگر ميان تحقق و شكست پروژه تفاوتي باقي نمي‌ماند. از منظر اجرايي، توقف دائمي پيش از پايان برنامه‌ريزي‌ شده به معناي تحقق ‌نيافتن كامل اجراي ۶۳۹ ساله است.
اما اين به معناي بي‌معنا شدن توقف نيست. توقف مي‌تواند موضوع يك خوانش تاريخي و انتقادي باشد. اگر پروژه در سال ۲۲۰۰ متوقف شود، اين توقف نشان خواهد داد كه تداوم چندقرني در چه نقطه‌اي و تحت چه شرايطي ناممكن شده است. بنابراين بايد ميان دو گزاره تمايز گذاشت: توقف لزوما بخشي از ساختار اجرايي اثر نيست، اما مي‌تواند بخشي از تاريخ و تفسير آن شود.
فراموشي از اين هم دشوارتر است. فرض كنيم ساز همچنان در كليسا باقي بماند، اما اسناد پروژه از ميان برود، دانش فني منتقل نشود و نسل‌هاي بعد ندانند وضعيت صوتي موجود چه نسبتي با ORGAN²/ASLSP دارد. در اين حالت، صرف بقاي ماده براي تضمين تداوم تاريخي اثر كافي نيست.
فراموشي را نيز نمي‌توان «آهسته‌تر شدن» دانست. كندي همچنان مستلزم ادامه يك فرآيند است؛ فراموشي ممكن است رابطه‌اي كه آن فرآيند را قابل شناسايي مي‌كند از بين ببرد. بنابراين فراموشي نه مرحله‌اي از كندي، بلكه تهديدي براي هويت تاريخي پروژه است.
اين‌جا مساله اصلي ديگر سرعت نيست؛ «همان ‌بودن» است. چه چيزي بايد باقي بماند تا بتوانيم بگوييم آنچه در سال ۲۴۰۰ اتفاق مي‌افتد همچنان ادامه همان پروژه‌اي است كه در سال ۲۰۰۱ آغاز شد؟ پارتيتور؟ ساز؟ مكان؟ دستور اجرايي؟ حافظه تاريخي؟ يا شبكه‌اي از همه اين عناصر؟
پروژه، پاسخي نهايي به اين پرسش نمي‌دهد و ضرورتي هم ندارد كه چنين پاسخي بدهد. حتي اگر پروژه در سال ۲۶۴۰ طبق برنامه به پايان برسد، مساله هويت آن در طول اين شش قرن از ميان نمي‌رود. هر تعمير، هر تغيير در زيرساخت، هر انتقال دانش و هر جايگزيني انساني مي‌تواند پرسش تازه‌اي درباره حدود تداوم آن ايجاد كند.
از اين منظر، پروژه را بهتر است نه همچون اثري كه «معناي نهايي» آن كشف شده، بلكه به ‌منزله ساختاري ديد كه مجموعه‌اي از پرسش‌ها را در طول زمان توليد مي‌كند. يكي از اين پرسش‌ها نسبت صدا و سكوت است؛ ديگري نسبت زمان اندازه‌گيري ‌شده و زمان زيسته؛ ديگري نسبت انسان و نسل‌هاي آينده؛ و ديگري نسبت فناوري و حافظه. پرسش بنيادي‌تر نيز اين است كه يك اثر هنري تا چه اندازه مي‌تواند از شرايط انساني پيدايش و تداوم خود فاصله بگيرد، بي‌آنكه هويت تاريخي‌اش دگرگون شود.
اينجا «تا حد امكان آهسته» فقط دستوري درباره سرعت اجرا نيست. در هالبراشتات، اين عبارت امكان گسترش فاصله ميان تغييرات را تا نقطه‌اي آزموده است كه در آن مفهوم اجرا، مخاطب، حافظه، نگهداري و آينده تحت فشار قرار مي‌گيرند. اما اين نتيجه را نبايد همچون معناي قطعي اثر تثبيت كرد. پروژه  همچنان مي‌تواند از منظرهاي ديگري خوانده شود و هيچ ‌يك از اين خوانش‌ها  مالك انحصاري آن نيست.
شايد دقيق‌ترين پرسش باقي ‌مانده اين باشد: اگر اثري از عمر انسان منفرد فراتر شود، اما تحقق آن در هر لحظه به انسان‌ها، فناوري‌ها، نهادها و حافظه‌هايي وابسته باشد كه ممكن است تغيير كنند يا از ميان بروند، چه چيزي تداوم آن را به تداوم «همان اثر» تبديل مي‌كند؟
و اين پرسش در پروژه هالبراشتات به پرسشي انتزاعي درباره آينده محدود نمي‌ماند. هر تغيير آكورد آن را دوباره به اكنون بازمي‌گرداند: آيا آنچه اكنون ادامه دارد، همان چيزي است كه در سال ۲۰۰۱ آغاز شد؟ تا زماني كه پاسخ اين پرسش همچنان نيازمند حفظ، تفسير، انتقال و تصميم‌گيري باشد، پروژه فقط موسيقي را در زمان امتداد نمي‌دهد؛ بلكه امكان ادامه ‌داشتن يك اثر هنري را در معرض آزمون قرار  مي‌دهد.

 

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون