درنگي بر «مردگان ناشاد» رمان رضا نعمتي
رفتگان حاضر
علي علمي
«...سايكوتيك مانيا! چه اسم باشكوهي! و ياد يكي از بيمارانم افتادم، كودكي ده ساله، گرفتار فلاكتي كه طبيعتش به وي تحميل كرده بود. يك بيماري نادر، سندروم «فون ركلينگ هاوزن». با اين اسم باكلاس شبيه آلمانيهاي خوشبخت پولدار به نظر ميرسيد ولي در واقع طفلك به فنا رفته بود. از طنازيهاي طبيعت است كه با نامي باشكوه، روي مصيبت سرپوش مينهد.»گاهي انسان در تاريكي ذهن خود گم ميشود. جايي كه مرز واقعيت و خيال از هم جدا نيست. جايي كه نميداني آنچه در ذهن دارد و به ياد ميآورد، واقعا روي داده يا آنقدر در ذهنش تكرار كرده كه حالا شبيه حقيقتي وارونه شده است. اين شايد نشان از پيچيدگي و سرگشتگي انسان مدرن باشد، اما اصل ماجرا شايد اين طور باشد كه آدميزاد گهگاهي در خودش گم ميشود، در هزارتوي خاطرات و تجربهها بيآنكه خودش متوجه شود. صبح از خواب بيدار ميشود، صبحانه ميخورد، لباس ميپوشد، از خانه بيرون ميرود، در ترافيك ميماند، حرف ميزند، ميخندد، عاشق ميشود، شايد گلاويز بشود و... اما هيچكس نميداند تمام اين مدت بخشي از او جايي دورتر، در همان اتاق تاريك ذهنش جاخوش كرده و اين تنهايي همراه با اوهام و خيالات كه گاه رنگ خودآزاري و شبهمدارا به خود ميگيرد، آرام و خزنده به درونش نفوذ ميكند.داستان روايتي واقعگرايانه دارد. در ادامه خردهداستانها گزارههاي ديگري را پيش روي مخاطب قرار ميدهد كه گاهي گيجكننده است و دستاندازهاي فرعي در بيان داستان ايجاد ميكند. روايتهايي مملو از حسرت، عشق، فراق و تنهايي. شايد اين گونه به نظر برسد كه با يك مسير هميشگي در داستانگويي مواجهيم، اما در صفحات بعد با ورود شخصيتهاي ديگر نوسانهاي سينوسي را ميبينيم. مرز ميان خواب و بيداري، سلامت و بيماري، عشق و جنون، گذشته و حال و حتي زندگي و مرگ ميل به محو شدن ميكند. در اينجا اطميناني نيست آنچه خوانده ميشود واقعا اتفاق افتاده يا بخشي از ذهن يا سرنوشت شخصيتهاست.«...همهمون ديوونه هستيم و از عقل سليم دوريم. نقش عاطفه، خانواده، شانس در انتخاب شرايط زندگيمون خيلي مهمه. اصلا انسان بودن يعني جنون، يعني قمار. ما توي قمارخونه به دنيا مياييم.» جامعه انساني دريايي بزرگ از نيازها و واكنشها را پيش روي بشر قرار ميدهد و از ميان تواناييها، باورها، علاقهها و... آنچه باب روز است را برجسته ميكند. يكي ميسازد، يكي ميفروشد، يكي مينويسد، يكي ميدود، كسي درمان ميكند و ديگري براي دويدن و تلاش ديگران راه درست ميكند. هر كس بخشي از اين دستگاه بزرگ ميشود و چرخ زندگي با همين بخشهاي كوچك خودش را ميچرخاند. شايد براي همين است كه ما كمتر از آنچه تصورش را داريم، زندگي ميكنيم و بيشتر از چيزي كه ميانديشيم در حال انجام وظيفهاي هستيم كه زندگي نام گرفته. اتفاقا در همين گير ودار است كه انسان - با آنكه تقلاي روزانهاش در تضاد با مرگ است - و احوالاتش را دگرگون ميكند گرفتار اوهام نيستي شده و از زندگي سير ميشود. مدام به آب و آتش ميزند تا تسلي پيدا كند. غافل از اينكه غم ممات ادامه راه حيات را سختتر ميكند. كاراكتر پزشك معالج در جايي از داستان ميگويد: «...ميدوني كه سرطان نوعي تكثيره، ما از مخمون فكر تازهاي درنمياد، ازش تفكري بيرون نميكشيم و چيزي رو كه فهميديم يا باور كرديم، تكرار ميكنيم. مغز ما خانه سرطانه.» سوررئاليسم موجود در رمان كه از دل واقعبيني روايي برميآيد، محدوده عقل متعارف و روزمره را به چالش ميكشد. در چنين نوشتههايي خاطره، محبت، نفرت، ناخودآگاه و عشقوارههايي كه بر بستر خيال هستند، ميتوانند بر هم اثر بگذارند و فراواقعيتهايي را خلق كنند كه ناممكن و نامطمئن است و جريان سيال ذهن را به مسيرهايي هدايت ميكند كه ظاهرا نفوذپذير نيست. گيج شدن با تم عشق - وقتي واقعيت به تنهايي كفايت نميكند- معمولا به وضعيتي منتهي ميشود كه سردرگمي و ملالت را پيش روي خواننده ميگذارد. البته اين شيوه نگارش نشانه ضعف نيست؛ شايد نقبي است كه ميخواهد به مخاطب بگويد تجربه زيستهاي كه با خود حمل ميكند چرا و چگونه رخ داده و در ادامه چگونه به كارش خواهد آمد. «...ديوونگي كه عار نيست، افتخاري است كه نصيب تعداد معدودي ميشه. اگه شانس بياري سراغت مياد وگرنه تمام عمرت يه آدم سالم ميموني كه چسبيده به نكبت زندگي معمولي.»جهان امروز ما به سرعت مرزها را درمينوردد و شدت تغييرات زياد است. حد و حدود ميان زندگي واقعي و زيست مجازي ميان اطلاعات و سواد، حقيقت و واقعيت و... روز به روز پيچيدهتر شده و ميشود. انسان معاصر در جهاني زندگي ميكند كه گاهي خودش هم نميداند كدام رويداد را واقعيتر بداند.