ما ديگر بلد نيستيم حوصلهمان سر برود
بابك نبي
روزگاري صف آسانسور فرصتي بود براي فرو رفتن در خيال، براي اينكه چشمها به گوشهاي خيره بماند و ذهن آزادانه پرسه بزند. حالا همان چند ثانيه، همان فاصله كوتاه ميان طبقه همكف و طبقه سوم، با يك حركت انگشت پر ميشود، انگار آسانسور هم فهميده كه ديگر كسي حوصله ايستادن و فكر كردن ندارد. موبايل از جيب بيرون ميآيد، صفحه روشن ميشود و شكافي كه قرار بود خالي بماند، ناگهان پر از تصوير و خبر و صدا ميشود. ما آدمهايي شدهايم كه ديگر بلد نيستيم حوصلهمان سر برود و انگار براي همين كار هم بايد كلاس آموزشي بگذاريم؛ «دوره يكروزه هيچ كاري نكردن، ويژه نسل هميشه آنلاين».
چراغ قرمز، اتاق انتظار مطب، صندلي تاكسي، حتي تنهايي چند دقيقهاي پيش از خواب، همه اين لحظات زماني حكم گنجينهاي پنهان را داشتند. آدمهاي نسلهاي پيش از ما، بيآنكه بدانند چه فرصتي در دست دارند، در همين دقايق كوچك نقشه ميكشيدند، رويا ميبافتند، حرف دلشان را در ذهن مرور ميكردند. حالا همان آدم، پشت همان چراغ قرمز، مشغول اسكرول كردن است، آن هم با سرعتي كه گويي قرار است تا آخر شب دنيا را زير و رو كند. ذهن انسان در دل همين خلأهاي كوچك بود كه به سفرهاي بزرگ ميرفت. امروز اين خلأها ديگر وجود ندارند، انگار كسي سوراخهاي زندگي روزمره را با سيمان اطلاعات پر كرده و ما فقط شاهد اين بنايي عجيب هستيم.
روانشناسان از ديرباز گفتهاند كه ملال، آن حس آزاردهنده خالي بودن، موتور محرك تخيل است. كودكي كه حوصلهاش سر رفته، اسباببازي ميسازد، نويسندهاي كه در سكوت اتاقش گير افتاده، جملهاي مينويسد كه تا آن لحظه در ذهن هيچ كس نبوده. نقاشي كه در انتظار الهام، ساعتها به ديوار خيره مانده، شايد همان ساعتها بهترين اثرش را در ذهن ميساخته است. حالا اگر همان نقاش امروز زندگي ميكرد، احتمالا به جاي خيره شدن به ديوار، مشغول تماشاي ويديوي «ده نقاشي كه ذهنتان را منفجر ميكند» بود، بيآنكه يك ثانيه هم فرصت كند خودش چيزي بسازد.
حالا كه هر خلئي بلافاصله با ويديويي پانزده ثانيهاي پر ميشود، ذهن فرصت ساختن را از دست ميدهد. عادت كردهايم مصرف كنيم، عادت كردهايم دريافت كنيم و اين عادت، آرامآرام توانايي توليد فكر تازه را از ما گرفته است. ديگر در صف نميايستيم و به آدمهاي اطراف نگاه نميكنيم، ديگر داستانهايي كه شايد هرگز اتفاق نيفتاده براي هيچ غريبهاي در ذهن نميسازيم. راستش را بخواهيد، حتي گربه همسايه هم ديگر برايمان جالب نيست، چون يك گربه خيلي بامزهتر همين الان دارد در گوشيمان بازي درميآورد.
شايد راهحل اين نباشد كه موبايل را دور بيندازيم، چنين چيزي حتي ممكن هم نيست در دنيايي كه همه چيز به آن گره خورده، از بليت اتوبوس گرفته تا عكس نوه همسايه. راهحل شايد اين باشد كه گاهي، عمدا و آگاهانه، اجازه دهيم آن شكاف باز بماند. اجازه دهيم صف آسانسور، صف آسانسور بماند، حتي اگر كمي عجيب و غريب به نظر برسيم، آدمي كه به ديوار آسانسور خيره شده و لبخند ميزند بيآنكه معلوم باشد به چه چيزي فكر ميكند. اجازه دهيم چراغ قرمز، چند ثانيه سكوت هديه بدهد.
ملال، دشمن ما نيست، دوستي قديمي است كه در ازدحام تصاوير و اعلانها گم شده، دوستي كه شايد كمي خجالتي و بيسروصداست، اما هميشه چيزي براي گفتن دارد. دوستي كه هر بار به ديدارمان ميآمد، جرقهاي كوچك با خودش ميآورد، جرقهاي كه شايد روزي به داستاني، به نقاشياي، به تصميمي بزرگ در زندگي تبديل ميشد. شايد وقتش رسيده باشد كه دوباره او را دعوت كنيم، همانطور كه زماني، بيآنكه بدانيم چه گنجي در دست داريم، هر روز ميزبانش بوديم.