ادامه از صفحه اول
پلتفرمي شدن تفاوت نسلي در جهان امروز
تماس صوتي و همچنين بازي كردن در صفحه چت؛ ديدن لوكيشن دوستان در يك صفحه؛ استوري گذاشتن و ديدن استوري بقيه؛ اديت كردن فيلم و عكس با تكست، نقاشي، استيكر، فيلتر، اضافه كردن لينك و موسيقي و... است. پيشرفته بودن اين پلتفرم منجر به آن شده كه خيلي از جوانان علاقهمند به آن باشند آنگونه كه نظرسنجي استارتيس به آن اشاره كرده است. همين موضوع درخصوص نسل زد قابل توجه است، ميزان استفاده از يوتيوب 92درصد براي آنها ثبت شده است. به نظر ميرسد اين نسل كه با تلفن هوشمند و بازي ويديويي و ارتباط دايمي آنلاين بزرگ شدهاند، رابطهاش با شبكه اجتماعي با نسلهاي قبلي متفاوت است. براي اين نسل شبكه اجتماعي فقط محل ارتباط نيست، بلكه محل تجربه كردن، بازي كردن و ساختن هويت و نمايش خود است. براي اين نسل ظاهرا به دليل قابليتهاي خاص اسنپ چت بيشتر مورد توجه قرار گرفته تا ديگر نسلها! اگرچه نسل زد در همه پلتفرمها با فاصله زياد پيشگام است. مثلا در شبكه x نسل زد 58درصد استفاده كننده بوده است و نسل بومرها كه افراد متولد به 1964-1949 هستند تقريبا 21درصد ميباشند. همين نسل ميزان استفادهشان از اسنپ چت 8درصد است. يوتيوب همچنان پرچم پر استفادهگري ازسوي همه نسلها را دراختيار دارد، اما ميزان استفاده نسلهاي ديگر از فيسبوك و اينستاگرام قابل تأمل است. شايد بتوان گفت كه اقتصاد توجه نسلي هم مساله جدي براي اين پلتفرمها است. پلتفرمها براي تصاحب توجه رقابت ميكنند اما توجه نسلها يكسان نيست. نسل زد ممكن است سرعت تصوير ويديوي كوتاه فيلتر بازي و تعامل لحظهاي حساستر باشد، درحاليكه نسلهاي قديميتر ممكن است استفاده اطلاعاتي و خبري بيشتري داشته باشند. اينجاست كه ميبينيم نسل زد انتخابي متفاوت در اسنپ چت دارد. اسنپچت كه در سال 2012 ايجاد شده و خيلي زود توانست رشدي اثربخش بر نسل زد داشته باشد در همين ارتباط در ايران در مطالعه در سال 1403 آمده است اصليترين رسانههاي مورد استفاده نسل زد در ايران اينستاگرام، تلگرام، واتساپ و يوتيوب هستند. ۳۴درصد از نسل Z ايران، اينستاگرام را به عنوان رسانه غالب خود معرفي ميكنند و ضريب نفوذ آن در اين نسل ۷۴/۳درصد است. بررسي نتايج در اين گزارش نشان ميدهد كه ۸۹/۳درصد از نسل زد، در سه ماهه اخير به Gaming در پلتفرمهاي مختلف پرداختهاند. در همين ارتباط در گزارش تحقيقي در ايران آمده است: جوانان بين ۱۸ تا ۲۹ سال، 2/68 درصد از كاربران اينستاگرام، 9/49 درصد كاربران تلگرام و ۴۲درصد كاربران واتساپ را تشكيل ميدهند. رده سني بين ۳۰ تا ۴۹ سال، ۵۰درصد كاربران اينستاگرام، 6/35 درصد كاربران تلگرام و ۳۸درصد كاربران واتساپ را تشكيل ميدهند. افراد بالاي ۵۰ سال، 1/17درصد كاربران اينستاگرام، 6/35 كاربران تلگرام و ۳۸درصد كاربران واتساپ را تشكيل ميدهند. 6/37 درصد افراد بالاي ۱۸ سال از شبكههاي اجتماعي و پيامرسانهاي غيرداخلي (خارجي) استفاده ميكنند. 9/14درصد از افراد بالاي ۱۸ سال فقط از شبكهها و پيامرسانهاي داخلي استفاده ميكنند. 5/25درصد از افراد بالاي ۱۸ سال هم از پيامرسانها و شبكههاي داخلي و خارجي بهطور همزمان استفاده ميكنند. ۲۲درصد مردم هم از هيچ رسانه جمعي استفاده نميكنند. نقطه تمايز اين وضعيت در ايران و امريكا شايد در اين است كه رقابت طبيعي ميان پلتفرمهاي و ترجيح نسلي قابل مشاهده است اما در ايران علاوه بر اين مهم مساله فيلترينگ و دسترسي محدود در انتخاب پلتفرم دخالت ميكند. اينجا فقط انتخاب نسلي نيست، بلكه امكانات دسترسي هم معنا دارد. لذا در ورود به پلتفرم اين مهم بايد درنظر گرفته شود كه ميزان دسترسي كاربر به آنها چگونه است. آيا تحت تاثير محدديتهاي رسمي قرار دارند يا آزادانه از آنها استفاده ميكنند. در اين ميان به نظر ميرسد ميتوان روي نكاتي خاص تأمل كرد و آن اينكه نسلي شدن پلتفرمها براي كاربران نسل زد به نوعي منجر به تغيير مرجعيت اجتماعي هم شده است. يعني ممكن است مرجعيت اجتماعي نسل زد ديگر الزاما در همان فضاهايي توليد نشود كه نسل ايكس يا بومرها تجربه كردهاند. اين تفاوت در انتخاب پلتفرم فقط يك تفاوت تكنولوژيك يا سليقه نيست، زيرا هر پلتفرم نوعي ارتباط و نمايش خود را تقويت ميكند. لذا وقتي يك نسل پلتفرمي را انتخاب ميكنند در واقع بخشي از الگوي ارتباطي و فرهنگي خود را معنا ميكند. لذا ميتوان گفت مساله تازهاي شكل گرفته و آن اينكه تفاوت نسلي در انتخاب پلتفرم به تفاوت نسلي در توليد هويت و ارتباط و مرجعيت اجتماعي منجر شده است! از همينجاست كه تفاوت در پلتفرم تفاوت در هويت را همراه ميكند. به عبارت ديگر پلتفرمهاي ديگر صرفا براساس قابليتهاي متمايز نميشوند، بلكه به تدريج حامل هويت نسلي هم ميشوند. يك پلتفرم ميتواند براي يك نسل فضاي ارتباطي باشد و آن ديگر فضاي خبري! اين مهم جدا از اثرگذاري پلتفرمها بر رفتار اجتماعي اين نسل نيست، شايد نگاهي به مساله ايرانمال و حضور يك يوتيوبر در ماه گذشته در يك ايونت با هواداران قابل توجه باشد. به دليل تجمع زياد جمعيت اين نشست برگزار نشد و برنامههاي ايرانمال در تهران تحتتاثير قرار گرفت و بخشي از آنها تعطيل شد. حضور نوجوانان و طرفداران اين فرد نگاهي متفاوت را نسبت به پلتفرمها و حضور فيزيكي علاقهمندان ايجاد كرد. شايد بتوان گفت ايرانمال در اين رويداد فقط ميدان براي يك يوتيوبر نبود، بلكه صحنهاي براي مشاهده انتقال مرجعيت از رسانه رسمي به پلتفرم و از پلتفرم به فضاي واقعي شهر بود. اگر در گذشته افراد اول اعتبار اجتماعي كسب ميكردند و بعد موقعيت مرجعيت پيدا ميكردند امروز فضاي ديجيتال با تكيه بر اقتصاد توجه براي آنها فرصتهاي تازه خلق كرده است! در گذشته افراد با كسب موقعيتهاي تحصيلي و هنري و سياسي نظير استاد دانشگاه، پزشك، هنرمند و... شكلي از مرجعيت اجتماعي مييافتند اما امروز افراد ابتدا از طريق پلتفرم در شبكهاي از اينفلوئنسرها و يوتيوبرهاي توليدكنندگان محتوا قرار ميگيرند و چهرههاي ديجيتالي آنها شكل ميگيرد و سپس مرجعيت مييابند. درواقع شايد مرجعيت از موقعيت اجتماعي به توانايي جلبتوجه نقل مكان كرده است! يعني اول جلبتوجه ميشود و سپس دنبالكنندهها ميآيند و اعتماد ايجاد ميشود و پس از آنها نفوذ و مرجعيت براي دنبالكنندهها پديد ميآورند و مرجعيت اجتماعي در حال حركت از موقعيت به توجه است! امري كه در گذشته متفاوت بود. لذا ميتوان گفت كه استفاده از پلتفرمها شكل نسلي پيدا كرده و آينده رقابت پلتفرمها در دست نوآوريهايي است كه ميتواند نسل زد را به سوي خود جلب كند، چراكه مصرفكنندگان آينده اين پلتفرمها آنان هستند.
جايگاه رسانه ملي
به استاد ازل متصلاند و گويي مصداق اين مضموناند كه: «آنچه استاد ازل گفت بگو، ميگويم!» در چنين وضعيتي، بيننده نيز به دليل همزماني سخنان مجريان و مهمان و تلاقي و درهمآميختگي مداوم گفتوگوها، عملا نميتواند مسير مذاكره و موضوع اصلي مباحثه را دنبال كند. انصافا صبر و آرامش بسياري ميخواهد كه انسان بتواند تا پايان چنين برنامهاي را تحمل كند و بايد بخواند «ربنا ولا تُحمِّلْنا ما لا طاقه لنا بِهِ» تابتواند طاقت بياورد، ببيند و بشنود. واقعا اين شيوه مجريگري، اين ترتيب نامأنوس در اداره گفتوگو و مباحثه و در كنار آن، محدود و تنگ كردن دايره حضور كارشناسان و صاحبنظراني كه خارج از يك چارچوب فكري خاص قرار دارند، رسانه ملي را از جايگاه بسيار مهم و ماموريت بزرگ آن، يعني ايفاي نقش به عنوان يك رسانه و دانشگاه ملي، دور ساخته است. پيمايشهاي فرهنگي نيز نشان ميدهد كه سهم مخاطبان صدا و سيما نسبت به سالهاي گذشته به شدت كاهش يافته است. اين تغييرات، نشانهاي از كاهش استقبال بخشي از مردم از تلويزيون به عنوان رسانه اصلي كشور است. تداوم چنين شيوهاي در مديريت و عملكرد، موجب شده است كه اين سازمان به تدريج بخشي از مرجعيت رسانهاي خود را از دست بدهد و در مقابل، رسانههاي بيگانه فرصت و جاي پايي براي نفوذ بيشتر در آرا، افكار و عقايد مردم پيدا كنند. كاهش مخاطبان، در كنار بودجه قابلتوجهي كه با بودجه ۱۰ وزارتخانه برابري ميكند، ضرورت يك بازنگري جدي و اساسي در استراتژيهاي صدا و سيما را بيش از پيش آشكار ميسازد؛ بهويژه در شيوههاي جذب مخاطب، ارتقاي كيفيت برنامهها، تنوعبخشي به ديدگاههاي مطرح شده و بازگرداندن اعتماد و مرجعيت رسانهاي اين سازمان. البته انصاف حكم ميكند كه حساب كاركنان صديق، پرتلاش و زحمتكش اين سازمان، بهويژه خبرنگاران آن، از حساب مديريت و سياستگذاريهاي حاكم بر سازمان جدا شود. بايد از همه كاركناني كه در شرايط دشوار و در جريان جنگهاي اخير، صادقانه، مخلصانه و ايثارگرانه به تهيه، ارائه و پخش گزارشهاي خبري، مستند و دقيق پرداختند، صميمانه تشكر، قدرداني و سپاسگزاري كرد. نقد مديريت و سياستگذاريهاي يك سازمان، هرگز نبايد به معناي ناديده گرفتن تلاشها و فداكاريهاي كاركناني باشد كه در سختترين شرايط، مسووليت حرفهاي و ملي خود را با صداقت و احساس وظيفه انجام دادهاند. صدا و سيما، به دليل جايگاه ويژهاي كه در ساختار سياسي و اجتماعي كشور دارد و به سبب امكانات گسترده و بودجه عمومي قابلتوجهي كه دراختيار آن قرار گرفته است، بيش از هر رسانه ديگري بايد خود را متعلق به همه ملت بداند. رسانه ملي زماني واقعا ملي است كه همه مردم، با هر سليقه و گرايش فكري، بتوانند صداي خود را در آن بشنوند و احساس كنند كه اين رسانه، نه متعلق به يك جناح، گروه يا اقليت فكري، بلكه متعلق به همه ايران و همه ايرانيان است.استاد دانشگاه
بريكس دهلي؛ از عضويت تا قدرت اقتصادي ايران
تحريمهاي ثانويه و محدوديتهاي بانكي يك مانع مهم بيرونياند؛ در كنار آنها، ناترازي انرژي، ضعف نظام بانكي، نااطميناني مقرراتي، ضعف حقوق مالكيت، فساد و قيمتگذاري دستوري نيز ظرفيت جذب سرمايه را محدود ميكنند. تحريم مانع بيروني است؛ ظرفيت جذب سرمايه و فناوري، مساله دروني. از اين نگاه، هدف ايران از بريكس نبايد تنها افزايش صادرات باشد، بلكه بايد ارتقاي جايگاه در زنجيرههاي ارزش بريكس باشد. فروش نفت، مواد خام و كالاهاي كمارزش ميتواند تجارت را افزايش دهد، اما لزوما توسعه صنعتي ايجاد نميكند. ايران بايد به دنبال توليد مشترك، انتقال فناوري، مشاركت شركتهاي داخلي در زنجيرههاي توليد و افزايش صادرات با ارزش افزوده باشد. براي تحقق اين هدف، تهران به يك «سازوكار ملي» براي هماهنگي ديپلماسي اقتصادي بريكس و آسيا نياز دارد؛ سازوكاري با اختيار، پاسخگويي و شاخصهاي كمي، نه نهادي موازي و تشريفاتي. معيار موفقيت نيز بايد از تعداد تفاهمنامهها به سرمايه جذب شده، پروژههاي تامين مالي شده، فناوري منتقل شده، افزايش ترانزيت و رشد صادرات با ارزش افزوده تغيير كند. در روابط با چين، روسيه و هند نيز راهبرد ايران بايد موازنه فعال اقتصادي باشد، نه انتخاب انحصاري يك شريك. چابهار ظرفيت همكاري با هند، كريدور شمال-جنوب فرصت همكاري با روسيه و بازار، انرژي، زيرساخت و فناوري زمينه همكاري با چين را فراهم ميكند. هنر سياست اقتصادي ايران، تبديل اين منافع متقاطع به اهرم توسعه است. حضور همزمان ايران، عربستان و امارات در بريكس نيز ميتواند، در صورت وجود اراده سياسي، فرصتي براي پيوند دادن رقابت منطقهاي با همكاري اقتصادي در حوزه انرژي، سرمايهگذاري و كريدورها باشد. اما بريكس نميتواند جاي «ديپلماسي هستهاي» و «كاهش ريسك تحريم» را بگيرد. بانكها و شركتهاي بزرگ شرقي نيز هزينه و ريسك را محاسبه ميكنند. كاهش تنش با غرب، اگر از مسير «ديپلماسي هوشمندانه» دنبال شود، الزاما به معناي فاصله گرفتن از شرق نيست، بلكه ميتواند ريسك سرمايهگذاري در ايران را كاهش و قدرت چانهزني تهران را در برابر همه طرفها افزايش دهد. سرانجام، بريكس نه جايگزين غرب است و نه تضمينكننده توسعه ايران، بلكه ميداني است براي افزايش قدرت چانهزني و تنوعبخشي به گزينههاي اقتصادي ايران. آزمون واقعي اجلاس دهلي براي تهران، تعداد ديدارها و بيانيهها نيست، بلكه توان تبديل فرصت سياسي به پروژههاي اقتصادي است. اجلاس دهلي درهاي فرصت را باز ميكند؛ اما پروژههاي واقعي بايد در تهران آغاز شود.