• 1405 پنج‌شنبه 19 شهريور
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
بانک سپه fhk; whnvhj ایرانول بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6414 -
  • 1405 پنج‌شنبه 19 شهريور

روزهاي استرس‌زاي آخر تابستان

غزل حضرتي

روزهاي آخر تابستان است و كلاس تابستاني هم تمام شده و تعطيلات در تعطيلات شده. هيچ كاري براي انجام دادن در طول هفته نداريم. دو هفته آخر است و من اضطراب تمام شدن تعطيلات را گرفته‌ام. بوي پاييز هميشه استرس به تن و روانم مي‌دهد. خلقم تغيير مي‌كند، دستپاچه مي‌شوم، مي‌خزم توي خودم و يك غمي مي‌آيد توي وجودم كه سخت مي‌توانم هندلش كنم. من عاشق گرما و تابستانم، عاشق اينكه ذوب شوم زير نور خورشيد، اصلا گرمازده شوم، ولي هواي خاكستري پاييز و زمستان تهران را نبينم. 
تصميم گرفتيم اين چند روز باقي را برويم گوشه‌اي، شمالي جايي. من يك جاي محبوب در دنيا دارم و آن هم رشت است؛ رشت من، رشت ما. من ‌زاده اين شهرم و خيلي قبل‌تر از اينكه رفقاي روزنامه‌نگار ما تبليغش را بكنند، من با بوي رشت حالم خوب مي‌شد. من عاشق باران‌هاي ول‌نكن رشتم. من عاشق هواي هميشه ابري آبان و آذر آنجام. من عاشق درياي دلگير و مواجم با پيش‌زمينه آسمان توسي. اين توسي با آن خاكستري هواي تهران تفاوتي دارد از زمين تا آسمان. من عاشق وقت‌هايي‌ام كه جنگل عريان مي‌شود و شاخه‌ها زير باران سرد پاييز خيس مي‌شوند و عاري از برگند. دقيقا همان مكان و زماني كه دلگير است و مادرم از آن فراري است. من عاشق چاي آلبالوي شهرداري زير بارانم. عاشق خلوتي آنجام. عاشق روزهايي‌ام كه رشت خالي از مسافر است. عاشق پياده‌روي در همان راسته خيابان سعدي و علم‌الهدي‌ و خيابان امامم. بچه‌هايم هم عاشق رشتند. پسرم عاشق دويدن در حياط زير باران است. پسر كوچكم عاشق پيدا كردن ماه در آسمان است. اسمش را گذاشته‌ايم رفيق ماه. راستش يك وقت‌هايي به دو هفته آينده فكر مي‌كنم و مي‌گويم: «كي حالشو داره 6 صبح پاشه باز؟» و بلافاصله در ادامه مي‌گويم: «هيچي نگو، خوبه الان 6 ماهه با بچه‌ها حبس شدين تو خونه؟» از طرفي مي‌گويم: «آنلاين كه شد، ميرم رشت. بچه‌ها رو مي‌برم زير بارون، كنار دريا. بذار راه برن، نفس بكشن.» بعد به خودم و كارم فكر مي‌كنم. من كه سال‌هاست دوركار شده‌ام. هفته‌اي يك روز مي‌روم تحريريه، اولين نفر مي‌روم و آخرين نفر راهي خانه مي‌شوم. بس كه دور شده‌ام از همه چيز، مي‌بلعم هواي تحريريه را. با خودم مي‌گويم اشكال ندارد، بچه‌ها كه بزرگ شدند، هر روز مي‌توانم بيايم سر كار. چند شب پيش نشستم به حساب و كتاب، ديدم چند سال ديگر بازنشسته مي‌شوم! بازنشستگي؛ عنوان عجيبي است براي من. هيچ ‌وقت خودم را در اين موقعيت نديدم. هميشه فكر كردم اين عنوان و اين سن براي من نيست. من هميشه جوان مي‌مانم و سرپا و هميشه آماده كار. كار براي من جوهر است. روزهاي زيادي بوده كه مستاصل بودم از همه جا، بچه‌ها را سپردم و خودم را رساندم به تحريريه. كار، نجات‌دهنده من در زندگي است. براي همه شايد اين‌طور نباشد. اما من خودم را در كار حل مي‌كنم. وقتي مي‌آيم اينجا، مي‌نشينم پشت اين ميز، هدفون را مي‌گذارم توي گوش‌هايم و شروع مي‌كنم به زدن روي كيبورد، غم‌ها و غصه‌هايم را فراموش مي‌كنم. يادم است پسرها مهدكودكي كه بودند، مادرهاي آنجا حالت ترحم‌آميزي به من و يكي، دو نفر ديگر كه شاغل بودند، داشتند. فكر مي‌كردند كه «خب اين طفلي‌ها كي ميرن باشگاه؟ اصلا وقت مي‌كنن برن آرايشگاه. پس ناخن و مژه‌شون رو كي ميذارن. بيچاره‌ها صبح زود پا ميشن، عصري بدوبدو ميان خونه، واسه دو قرون درآمد.» بعد هم خدا را شكر مي‌كردند كه مجبور نيستند، كار كنند. من اما خودم را يك شكل ديگر مي‌ديدم. آدمي كه عاشق كارش است، عاشق اين است كه از چارچوب بزند بيرون، عاشق اين است كه روياهايش را تصوير و تصويرها را واقعي كند.

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون